من فکر میکنم که مقداری راحت از پیشاوندها و پساوندهای وطن استفاده میکنیم. باید مقداری با صرافت بیشتری دربارهی اطلاق آنها فکر و مصرف کنیم. وطنفروش کیست؟ کسی است که ممکن است علیالظاهر، حرف، دغدغه و مسئلهی ایران را داشته باشد اما آگاهانه منافع دشمنان ایران را تامین میکند و در قبالش مزد میگیرد
این هفته به دیدار دوستی رفته بودم که شاید بتوان او را نمایندهی پرسونای طبقه متوسط تکنیسین ایرانی دانست. همهی مشخصهها را دارد، از محل زندگی تا نوع کار و جنس ارزش افزودهای که تولید میکند؛ حتی سرمایههای اجتماعی و فرهنگیاش، انگار که بوردیو-وار بخواهی طبقه متوسط را در ایران امروز تعریف کنی. از قض
این مملکت بر دوش کسانی پیش رفته و میرود که خودخواهیشان را در دگرخواهی دیدهاند.
متن پیشرو دیباچهی طرحی است که برای راهاندازی یک آزمایشگاه فناوریهای پیشرفته در سازمانی نوشته بودم. البته آن آزمایشگاه زنده بود بهنسبتی و کار میکرد و قرار بود جان تازهای بهآن دمیده شود. دستکم بنده کم توفیق بودم برای آن جان تازه دادن، اما امیدوارم که امروز چرخ مقدوراتش بچرخد همچنان. «آنچه
راستش حرف تازهای برای جهان و جامعه نداشتم، زمستان را به سیاق این چندساله بهسختی بهار کردم و حوصلهام این روزها جز بهسرپا نگهداشتن خویش به چیزی نمیرسد. اواسط سال بود که درگیرودار خویشقاضیگریِ چند تصمیم ناموزون بودم که مسئلهی «اصالت» برایم جدیتر از پیش آمد و بنا داشتم که بیشتر درموردش بخوانم
متن پیشرو، مختصری از مدخل پایاننامهام در دانشگاه پادوآست. اخیرا آن را برای استادم فرستادم و منتظر پاسخش هستم! هرچند که دانشگاه درونمایههای چپ دارد اما نمیدانم چقدر به مزاج اساتید دانشکده اقتصاد خوش بیاید. “Partout où il y a colonisation, il y a résistance.” Frantz Fanon استعمارگر، استعمار
بنگاهداری و توسعهی آن در جهان امروز، بیش از آنکه تنها یک موضوع «مدیریتی» باشد، یک مسئلهی انسانی و اجتماعی است. راهبری سازمانهایی که در آنها انسانها زیست میکنند، و سازمانهایی که خود بهمثابهی یک عاملیت اجتماعی تاثیر و تاثر دارند، هیچگاه بهاندازهی امروز دشوار نبوده است. تصمیمهای پیچیده و
درخصوص اهمیت آموزشهای عمومی غیرتخصصی در این زمانه و توسعهی دل-و-جان آدمیان این مملکت باید بگویم که بسیاری از جوانان حتی در دههی سوم و چهارم زندگیشان نمیدانند که از جان این زندگی چه میخواهند، خودشان را نمیشناسند، ایدهای دربارهی نسبت خودشان و جامعه ندارند و از آنجا که ایدهی مرکزی ندارد در م
این دیباچه را در ابتدای مستند تعریف و تنظیم «استودیوی توسعهی انسانی فناپ» نوشته بودم. چرخش روزگار و ایام، فرصتی برای محقق کردن آن ایده و طراحی نگذاشت. اما بهگمانم سویهی نگاهی که به مسئلهی توسعهی انسانی داشتیم میتوانست در خیلی از فرازها و فرودهای نیروی کار در ایران گرهگشایی کند و یک الگوی جدید
در نوشتار «برای سال ۱۴۰۳: عزلت جمعی و ایدهی ایران» گفته بودم که ما به یک «عزلت جمعی» نیاز داریم. این عزلت تنهاراه پیشرویمان برای آلوده نشدن به جریان اصلی روایتهاست. این عزلت جمعی چیزی شبیه به یک سازهی ذهنی مشترک است، فضایی که امکانی برای خلق چشمانداز جدید فراهم میکند که از دل آن کشف یک روا