اتفاقی که در انیمیشن می‌افتد به نظرم ساده است، ابتدا ذم سرمایه‌داری را می‌گوید، از انبوه‌شدن همه‌چیز و «کالاانگاری خوشبختی» گله می‌کند (که در کالبد کنش‌هایی مثل خریدکردن و مصرف الکل و دراگ و کالاهایی مثل ماشین لوکس، کالاهای برند و الخ حلول کرده است)، سپس موشِ مستأصل از همه‌ی این‌ها خود را اسیر یک روتین مشخص می‌سازد؛ در واقع انیمیشن بیش از آن که بخواهد در مورد خوشبختی صحبت کند، از سرمایه‌داری گله می‌کند. البته این رویکرد پربی‌راه نیست، وقتی تمام شئونات زندگی ما در سرمایه‌داری هضم شده است، احتمالاً مسئله‌ی خوشبختی ما نیز یک چنین صورت‌بندی‌ای دارد.
نگاهی به پروژه‌های پرسروصدای تکنولوژیک بیندازیم: اتومبیل‌های خودران تسلا، پروژه‌ی اسپیس ایکس، بالن‌های اینترنت و غربالگری ژنتیک؛ یک لحظه فرض کنید که همه‌ی این‌ها را به سرانجام رساندیم، ماشین‌هامان بدون راننده تردد کردند، پایمان به سفرهای فضایی باز شد، به مردم روستاهای دورافتاده اینترنت رساندیم و فرزندانی خوش‌هیکل، باهوش، سالم و بلوند به دنیا آوردیم؛ حال سوال دیگری مطرح می‌شود، آیا آن‌وقت خوشحال هستیم؟
سال‌هاست برای ورزش به پارک ایرانشهر می‌روم. روند تغییرات فرهنگی و اجتماعی آن در تمام این سال‌ها برایم جالب بوده است. البته بیشتر برایم سرگرمی ذهنی و سوژه‌ای‌ است که حواسم را از خستگی ورزش پرت می‌کند و می‌تواند نوعی نرمش ذهنی قلمداد شود.
در جست‌وجوی نهاد دانشگاه
سال دوم علوم کامپیوتر هنوز شروع نشده بود که بنا به دغدغه‎هایم در کنکور علوم انسانی شرکت کردم و در رشته‌ی برنامه‎ریزی اجتماعی پذیرفته شدم، همان چیزی بود که می‎خواستم اما یک مشکل بزرگ وجود داشت و آن هم اینکه نتوانسته بودم در ظرفیت روزانه‌ پذیرفته شوم و اگر می‎خواستم این تغییر رشته را -از علوم کامپیوتر به برنامه‌ریزی اجتماعی- انجام دهم باید به صورت شبانه تحصیل می‌کردم. با توجه به مخالفت خانواده با تغییر رشته‎ و استقلال مالی‎ام از ایشان، تردید زیادی درباره‌ی استطاعت پرداخت شهریه‌ی دانشگاه، خوابگاه و هزینه‌های زندگی در تهران داشتم که مرا تا نزدیکی‌های صرفِ‌نظر از تحصیل در رشته‌ی برنامه‌ریزی اجتماعی برد اما به‌هرحال، با فروش مقداری وسایل توانستم هزینه‎های اولیه را پوشش دهم و در دانشگاه ثبت‎نام کنم.