درباره‌ی یک استاندارد دوگانه:
فروختن کلیه یا پلاسمای خون برای امرار معاش را مذموم نمی‌دانیم، حتی به گمانم تلقی مثبتی نیز وجود دارد، کار پدری که کلیه‌اش را برای درمان سرطان دخترش فروخته است به «ازخودگذشتگی» یا «فداکاری» تعبیر می‌کنیم و برای او ارج‌وقرب خاصی قائلیم. درعین‌حال با «فاحشه» خطاب‌کردن کسی که روسپیگری را برای گذران امور معیشتی خود انتخاب کرده، او را تحقیر و تنبیه می‌کنیم و از حضور اجتماعی محروم می‌سازیم، به او خانه اجاره نمی‌دهیم، فرزندانش را طرد می‌کنیم، با او معامله نمی‌کنیم و از محله بیرون می‌اندازیمش. چه تفاوت ساختاری‌ای میان دو مثال وجود دارد جز آنکه در هر دو، عضوی از بدن، پول‌آفرینی می‌کند؟ زیستی‌تر به موضوع نگاه کنیم، کلیه برای خارج‌شدن از بدن طراحی نشده اما اندام‌های جنسی برای برقراری رابطه‌ی جنسی تعبیه شده‌اند.
از نمایشگاه الکامپ؛
خستگی چند روز «الکامپ استارز» هنوز از تنم بیرون نرفته که انگیزه‌ای یافتم برای نگارش نوشتاری درباره‌ی تاثیر «استارتاپ‌ها»، «روحیه‌ی کارآفرینی» و در نهایت «اکوسیستم» آن‌ها در بهبود یا حتی حل برخی از چالش‌های اجتماعی در جامعه. مواردی که ذکر می‌شوند، مواردی است که جامعه‌شناسان سال‌های سال است به آن‌ها اشاره دارند و مطمئناً دغدغه‌ی شما نیز هست و اگر صرفاً به دوروبر خود، با دقت بیشتری نگاه کنید، متوجهش خواهید شد.
نقل است که سال‌ها پیش ایرانی بزرگواری به چین رفت و در رشته‌ی اژدهاشناسی تحصیلات خود را با موفقیت گذراند و پس از اخذ مدرک دکترای اژدهاشناسی به ایران بازگشت، اما با این حقیقت تلخ مواجه شد که برای وی بازار کاری وجود ندارد؛ در ایران نه اژدهایی وجود داشت و نه نیازی به شناخت آن احساس می‌شد. پس از چند سال بیکاری نهایتاً راه‌حل مناسبی یافت؛ دانشکده‌ی اژدهاشناسی تأسیس کرد و به پرورش نسلی از اژدهاشناسان مبادرت ورزید؛ اما پس از مدتی که نوبت به کاریابی نخستین فارغ‌التحصیلان اژدهاشناسی شد، بحران دوچندان شد، چون برای آنان نیز کار نبود؛ لذا دانشکده‌ی اژدهاشناسی را به دانشگاه تبدیل کرد و از فارغ‌التحصیلان این رشته به عنوان اساتید و کارمندان دانشگاه استفاده نمود. 
درباره‌ی مائده هژبری
من که کاره‌ای نیستم برای آقایان تعیین و تکلیف کنم، صلاح مملکت خویش خسروان دانند؛ اما به گمانم اگر حاکمیت درصدد کِش‌آمدن آستانه‌ی تحمل مردم در برابر فشارهای عدیده‌ی سیاسی و اقتصادی است؛ لاجرم باید بند را در موضوعات فرهنگی آب بدهد! گرچه تنگ‌کردن قفس تا نقطه‌ی خاصی موجب تراکم نفس محبوس می‌شود، از نقطه‌ای به بعد بدل به انگیزه‌ای برای شکستن قفس خواهد شد. اسلاونکا دراکولیچ –روزنامه‌نگار و از اعضای مؤسس کمیته‌ی اجرایی اولین شبکه‌ی گروه‌های زنان اروپای شرقی- در کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» می‌نویسد: