گفت‌وگویی در کلاس دانشکده:
جلسه‌ی اول، نیم‌ساعت دیر آمد سر کلاس. نیامده اسم و ملیت همه را پرسید و با این سوال درسش را شروع کرد: «چرا اروپا پیشرفت کرد و خاورمیانه، آفریقا و آمریکای جنوبی نه؟». موقع پرسیدن این سوال هم انگار که مخاطبش ما، کله‌سیاه‌های کلاس، باشیم، صورتش را سمت ما نگه می‌داشت و از ما جواب می‌خواست. راستش شوکه شدم، معمولاً عقاید‌شان را با نزاکت سیاسی این روزهای غرب تطبیق می‌دهند، اما این لحن و این سوال در کنار مسخره‌کردن جوان مراکشی و مصری که گفت: «شما اینجا چه‌کار می‌کنید؟»، کمی برایم جدید بود.
مشق کلاس داستان‌نویسی؛
این روزها بیشتر از همه فارست‌ام، فارست گامپ، ازدحام صدا و آدم‌ها مثل همان سکانسی از جنگ که دو طرف آتش بر سر هم می‌ریختند، دیوانه‌ام می‌کند. تنها توفیقم در این لحظه بیرون‌کشیدن آدم‌هایی‌ست که دیگر نای ایستادن ندارند. هرچه بیشتر در این جنگ بمانم، بیشتر و بیشتر روانم را از دست می‌دهم.
برای مهسا امینی؛
این روزها را با اضطراب احوال تمام آدم‌هایی که در خیابان‌ها هستند، می‌گذرانم. روانم اجازه نمی‌دهد که تصاویر و فیلم‌ها را ببینم و شرح حکایت خیابان‌ها را بشنوم. هر یک‌ نفر آدمی که آن بیرون زندگی‌اش به پایان می‌رسد، آن‌چنان غمی بر دلم سوار می‌شود که توان ابرازش را ندارم و از طرف دیگر، دلم در بی‌خبری مثل سیر و سرکه می‌جوشد، این‌ است که لحظه‌هایم دائماً در تشویش باخبرماندن می‌گذرد: فلج اضطراب.
بحران جامعه‌ی بی‌مطالبه:
می‌توان خرده گرفت که موضوع پیش‌ رو، ناشی از حضور در جمع‌هایی خاص و دچار نقص شواهد خاموش است. نمی‌توانم به‌کل این خرده‌ را نادیده بگیرم، ممکن است درست باشد اما اجازه بدهید که احتمالش را ناچیز بدانیم. مسئله تنها شهود من نیست، مسئله بازنمایی این ایراد در سراسر ساحت‌های زندگی ماست. ممکن است آن‌قدرها همه‌گیر نباشد، اما به سختی می‌توان نادیده‌اش گرفت. از چه سخن می‌گویم؟