نوشتهها
نتایج جستجو
من فکر میکنم که مقداری راحت از پیشاوندها و پساوندهای وطن استفاده میکنیم. باید مقداری با صرافت بیشتری دربارهی اطلاق آنها فکر و مصرف کنیم. وطنفروش کیست؟ کسی است که ممکن است علیالظاهر، حرف، دغدغه و مسئلهی ایران را داشته باشد اما آگاهانه منافع دشمنان ایران را تامین میکند و در قبالش مزد میگیرد
این هفته به دیدار دوستی رفته بودم که شاید بتوان او را نمایندهی پرسونای طبقه متوسط تکنیسین ایرانی دانست. همهی مشخصهها را دارد، از محل زندگی تا نوع کار و جنس ارزش افزودهای که تولید میکند؛ حتی سرمایههای اجتماعی و فرهنگیاش، انگار که بوردیو-وار بخواهی طبقه متوسط را در ایران امروز تعریف کنی. از قض
متن پیشرو دیباچهی طرحی است که برای راهاندازی یک آزمایشگاه فناوریهای پیشرفته در سازمانی نوشته بودم. البته آن آزمایشگاه زنده بود بهنسبتی و کار میکرد و قرار بود جان تازهای بهآن دمیده شود. دستکم بنده کم توفیق بودم برای آن جان تازه دادن، اما امیدوارم که امروز چرخ مقدوراتش بچرخد همچنان. «آنچه
راستش حرف تازهای برای جهان و جامعه نداشتم، زمستان را به سیاق این چندساله بهسختی بهار کردم و حوصلهام این روزها جز بهسرپا نگهداشتن خویش به چیزی نمیرسد. اواسط سال بود که درگیرودار خویشقاضیگریِ چند تصمیم ناموزون بودم که مسئلهی «اصالت» برایم جدیتر از پیش آمد و بنا داشتم که بیشتر درموردش بخوانم
متن پیشرو، مختصری از مدخل پایاننامهام در دانشگاه پادوآست. اخیرا آن را برای استادم فرستادم و منتظر پاسخش هستم! هرچند که دانشگاه درونمایههای چپ دارد اما نمیدانم چقدر به مزاج اساتید دانشکده اقتصاد خوش بیاید. “Partout où il y a colonisation, il y a résistance.” Frantz Fanon استعمارگر، استعمار
بنگاهداری و توسعهی آن در جهان امروز، بیش از آنکه تنها یک موضوع «مدیریتی» باشد، یک مسئلهی انسانی و اجتماعی است. راهبری سازمانهایی که در آنها انسانها زیست میکنند، و سازمانهایی که خود بهمثابهی یک عاملیت اجتماعی تاثیر و تاثر دارند، هیچگاه بهاندازهی امروز دشوار نبوده است. تصمیمهای پیچیده و
درخصوص اهمیت آموزشهای عمومی غیرتخصصی در این زمانه و توسعهی دل-و-جان آدمیان این مملکت باید بگویم که بسیاری از جوانان حتی در دههی سوم و چهارم زندگیشان نمیدانند که از جان این زندگی چه میخواهند، خودشان را نمیشناسند، ایدهای دربارهی نسبت خودشان و جامعه ندارند و از آنجا که ایدهی مرکزی ندارد در م
این دیباچه را در ابتدای مستند تعریف و تنظیم «استودیوی توسعهی انسانی فناپ» نوشته بودم. چرخش روزگار و ایام، فرصتی برای محقق کردن آن ایده و طراحی نگذاشت. اما بهگمانم سویهی نگاهی که به مسئلهی توسعهی انسانی داشتیم میتوانست در خیلی از فرازها و فرودهای نیروی کار در ایران گرهگشایی کند و یک الگوی جدید
در نوشتار «برای سال ۱۴۰۳: عزلت جمعی و ایدهی ایران» گفته بودم که ما به یک «عزلت جمعی» نیاز داریم. این عزلت تنهاراه پیشرویمان برای آلوده نشدن به جریان اصلی روایتهاست. این عزلت جمعی چیزی شبیه به یک سازهی ذهنی مشترک است، فضایی که امکانی برای خلق چشمانداز جدید فراهم میکند که از دل آن کشف یک روا
برای سال ۱۴۰۳: عزلت جمعی و ایدهی ایران «ملت ایران باید صدا داشته باشد، افکار داشته باشد، […] اگر افکار عامه داشت به این روز نمیافتاد و همه مقاصد حاصل میشد. اصلاح حال ایران و وجود ایران متعلق به افکار عامه است و اگر بگویید تعلیق بر محال میکنی عرض میکنم خیلی متاسفم اما در حقیقت نمیتوانم صرف نظر
در محفلی بحثی بود، یکی از حاضران که مشارکتی در بحث نداشت و ناظر گفتوگوها بود، ناگاه شاکی شد و جلو آمد و گفت: «آقا انگار ما توی ایران شما زندگی نمیکنیم». راستش برآشفته شدم. جهاز هاضمهام یارای پردازش «ایران شما» را نداشت، به روی خودم نیاوردم، شانس هم یار بود و بحث پیچی خورد و خلاصی یافتم. اما از آ
در این چند روز، همراه معاشرین وقت، بسیار فکر کردیم که مسئلهی اقتصاد سیاسی ایران چه میتواند باشد؟ اصلاً درست است که واژهی «مسئله» را به مثابهی امر پروبلماتیکشده به کار ببریم؟ اقتصاد سیاسی چیست؟ اقتصاد سیاسی ایران چیزی شبیه فرش ایرانی است؟ یعنی بافت و ساختاری برخاسته از کالبد و روح ایرانی است یا
یک سالی میشود که جلای وطن کردهام. قبل از پرواز، دمدمههای صبح بود که در آخرین یادداشتم در ایران، با ترس یا شاید با عدم اطمینانی نوشتم که: «من نمیروم که بروم». الآن که آن متن را میخوانم، انگار که میخواستم با خودم اتمامحجت کرده باشم و از خودم قول بگیرم، انگار که به برگشتن خودم مطمئن نباشم؛ بگذر
تجربهی آتن بسیار متفاوتتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. از لحظهای که پایت را از فرودگاه بیرون میگذاری، انگار که به تهران سفر کردهای، آتن تهرانی است با تفاوتهای جزئی. در این چند هفتهای که از این سفر میگذرد، مرتباً به این فکر میکنم که چرا در نظرم آتن اینقدر شبیه تهران است. آیا بهخاطر نوع
داشتم فیلم درگیری ایرانیها و طالبان رو میدیدم و به این فکر میکردم که اینتنسیوهای یک طالب پشتون چی میتونه باشه؟ چرا حاضره به این شکل زندگی کنه؟ چرا حاضره جونش رو به خطر بندازه؟ بعید میدونم پاسخ فقط در ایدئولوژی خلاصه بشه. فکر میکنم که برای پاسخ به این سوال، باید برگردیم و به ریشههای نیازهای ط
راستش خیلی فکر کردم، اگر قرار باشد برای سال ۱۴۰۲ یک اولویت برای پیگیری داشته باشم، کدام را انتخاب کنم. تا همین امروز متقاعد شده بودم که باید در مورد «اخلاقیات اجتماعی» بنویسم؛ زیرا احساس میکنم که جامعه در شرایط بغرنج و دشوار فعلی، در آستانهی سالی که آنقدرها خوشیمن بهنظر نمیرسد، در آستانهی افت
فلانیجان! هدف همهی ما احتمالاً یک چیزه؛ اینکه به یک کشور توسعهیافته از لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تبدیل بشیم؛ که همهی اینها هم در خدمت توسعهی انسانیه. حتی شاید اگه از حاکمیت هم بپرسیم، بتونیم در اهداف اشتراکات زیادی پیدا کنیم. بله. استراتژیها متفاوته برای رسیدن به این هدف اما «بودجهی محدو
زمانی در اروپا، این قارهی پهناور، تمام ابعاد زندگی انسانی تحت سلطهی نهاد دین بود. نهاد دین که قدرت را قبضه کرده و استبداد خودش را در تمام ساحتهای زندگی بشری حقنه کرده بود، اما مهمترین جنبهی آن، استبداد فکر و اندیشه بود. کلیسا اجازهی فکرکردن به آدمها نمیداد؛ تمام اندیشههای جدید، افکار جدید،
برای مغزهای استعمارزده، گفتوگویی در کلاس دانشکده جلسهی اول، نیمساعت دیر آمد سر کلاس. نیامده اسم و ملیت همه را پرسید و با این سوال درسش را شروع کرد: «چرا اروپا پیشرفت کرد و خاورمیانه، آفریقا و آمریکای جنوبی نه؟». موقع پرسیدن این سوال هم انگار که مخاطبش ما، کلهسیاههای کلاس، باشیم، صورتش را سمت ما
ازدحام صدا، مشق کلاس داستاننویسی این روزها بیشتر از همه فارستام، فارست گامپ، ازدحام صدا و آدمها مثل همان سکانسی از جنگ که دو طرف آتش بر سر هم میریختند، دیوانهام میکند. تنها توفیقم در این لحظه بیرونکشیدن آدمهاییست که دیگر نای ایستادن ندارند. هرچه بیشتر در این جنگ بمانم، بیشتر و بیشتر روانم ر
بنگر چه جانها، برای مهسا امینی این روزها را با اضطراب احوال تمام آدمهایی که در خیابانها هستند، میگذرانم. روانم اجازه نمیدهد که تصاویر و فیلمها را ببینم و شرح حکایت خیابانها را بشنوم. هر یک نفر آدمی که آن بیرون زندگیاش به پایان میرسد، آنچنان غمی بر دلم سوار میشود که توان ابرازش را ندارم و
«روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت ناتوانی در بهکاربردن فهمِ خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت، خودْ تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیهبودن، بلکه در فقدانِ عزم و شهامت در بهکارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: Sapere :aude در به کا
شاید نزارترین کتابم همین سیاه مشق باشد. سال اولی که تهران آمده بودم، ایاغتر از حافظ، برایم سایه بود. انبوهی از درس و کار و غربتی که انگار جز در شعر سایه، تجسمی برایش نداشتم. لحظههای بسیار شفافی از آن روزها را به یاد میآورم که بیکسی و همزباننبودن با آدمها، چطور در خودم فشردهام کرده بود. صبحه
امروز دیگر میدانیم که انتخابهای آدمها در بستر جامعه بیش از آنکه از روی فکر و تامل باشد، ناشی از محرکهای مختلف دیگریست. یک نظریهی روانشناسی توضیح میدهد که آدمها برای فرار از اضطرابِ درمرکزتوجهبودن[^1]و[^2] تلاش میکنند در زمینه[^3] محو شوند، حتی به قیمت این که زاویهی زیادی با ارزشهای مرکز
جریانهای رسانهای مختلفی این روزها، به دنبال اختهکردن هر کار و فعالیتیاند که «زندگی»کردن را در ایران ممکن میکند، از هنر و ورزش گرفته تا اقتصاد، به دنبال کورکردن تمام مجراها هستند. هدفشان در خوشبینانهترین حالت ممکن این است که با غیرممکنکردن زندگی برای مردم، مردم را در برابر ساختار سیاسی بشورا
قدیمترها، زمانی که این همه «اتصال» وجود نداشت و دولت به معنای گسترده و بزرگ امروزیاش، هنوز در ایران شکل نگرفته بود، همچنان زندگی در گوشهوکنار این سرزمین جریان داشت. بیشتر جمعیت ایران روستانشین بود و روستا محل نضج جهانبینی آدمها و پاسخ به تمام نیازهای اجتماعیشان بود. کسی در روستا انتظار کمک
یکم: اصلاح یک برداشت نادرست به گمانم نظریهی فرگشت بر اساس انتخاب طبیعی در ذهن ما با یک کژتابی همراه شده است. به این صورت که فکر میکنیم همیشه جانوری که بیشترین زور، بزرگترین جثه یا بیشترین سرعت را در مقایسه با محیط پیرامونی خود دارد، کامیاب است و میتواند ژن خود را به نسل بعدی منتقل کند. شاید در ن
معنای زندگی: در تکاپوی راهحل (۲) در نوشتار قبلی دربارهی این نوشتم که چرا این سلسله نوشتار را شروع کردم، همزمان با آن شروع کردم به زیروروکردن نوشتههایم، جستاری را یافتم که بیشتر دربارهی خود زندگی است اما بخشهایی از آن دربارهی معنای زندگی نوشته بودم. این نوشتار از متن نامهای است که به یکی از د
ایام سادهای نیست، به سادگی نمیشود با آدمها دربارهی امیدواری صحبت کرد اما مقصود من در این نوشتار امیدواری نیست، پیشتر گفتهام که چرا توأمان به امیدواری و بدبینی در این شرایط نیاز داریم و شاید لازمهی خواندن متن پیش رو، نگاهی به پست «برای سال ۱۳۹۸: عریضهای دربارهی بدگمانی و امیدواری» باشد. از س
آدمیزاد به راستی حقیر است. از چهلوهشت ساعت، پانزده ساعتش را در جایی تنگ و ناراحت در ترافیک میگذراند، شش ساعتش را اگر حشرات و احشام حیوانی و انسانی بگذارند، چرتکی میزند. چند ساعتی را هم در صف دستشویی و معطلی خوراک و چاقیدن دخانیات هدر میدهد و خستگی و کوفتگی و هزینهی گزاف را بهجان میخرد، که
همهی ما آرزوهای فراوانی داریم که خیال برآوردهشدنشان را در سر میپرورانیم یا لااقل اگر آرزوی خاصی نیز نداشته باشیم، انتظارهایی از خود، دیگران، جامعه و زمانه داریم که میخواهیم محقق شوند یا اهدافی داریم که برای آنها برنامهریزی و تلاش میکنیم. فرقی نمیکند که آرزو، هدف یا انتظاری دستیافتنی باشد
این را همین ابتدا میگویم تا نگرش و زاویهام را به موضوع روشن مشخص کنم؛ استفاده از عبارتهای انگلیسی در محاورات روزمرهی فارسی، به شرط اینکه معادل شایستهای داشته باشند، مذموم است. اما چه چیزی رخ میدهد که «بههرحال» را «انیویز»، «برجسته» را «بولد» و «تقویم» را «کلندر» میگوییم؟ بگذارید بگویم
معنای زندگی: پروبلماتیکشدن چند ماه بسیار پرفشاری داشتم. دو رویداد در کنار پروژههایی که به این و آن قول داده بودم و حالا چند روزی است که سبکتر شدهام و معطوف به کار شرکت و روتین زندگی. فشار کاری که کمتر میشود، میتوانم بهراحتی حس کنم که ملال بر لحظهبهلحظهی زندگیام چنبره میزند. در یک آن
اگر این روزها در اینستاگرام چرخیده و یا توییتر را دنبال کرده باشید، متوجه واکنشهای گوناگونی به طراحی داخلی خانهی هدی رستمی شدهاید. هدی رستمی را از سالهای دور و با پروژهی شهر پنهان - Hidden City میشناسم، این روزها اما بیشتر به بلاگر یا اینفلوئنسر سفر شناخته میشود. در میان اطرافیانم کسی را نمی
در مواجهه با احساسات، عواطف و هیجانات دیگران، معمولاً دستوپایمان را گم میکنیم. آنچه که برای دیگری اتفاق افتاده است، ممکن است برایمان حسادتآور، خوشحالکننده یا غمانگیز باشد. همهی این احساساتی که نسبت به وضعیت دیگران داریم تا وقتی که درونیاند، معمولاً مشکلساز نمیشوند، ماجرا زمانی بحرانی میشو
چند سال پیش این انیمیشن را به پیشنهاد دوستی دیدم که آن موقع برایم بسیارتکاندهنده بود: https://youtu.be/e9dZQelULDk?feature=shared اتفاقی که در انیمیشن میافتد به نظرم ساده است، ابتدا ذم سرمایهداری را میگوید، از انبوهشدن همهچیز و «کالاانگاری خوشبختی» گله میکند (که در کالبد کنشهایی مثل خریدکردن
نگاهی به پروژههای پرسروصدای تکنولوژیک بیندازیم: اتومبیلهای خودران تسلا، پروژهی اسپیس ایکس، بالنهای اینترنت و غربالگری ژنتیک؛ یک لحظه فرض کنید که همهی اینها را به سرانجام رساندیم، ماشینهامان بدون راننده تردد کردند، پایمان به سفرهای فضایی باز شد، به مردم روستاهای دورافتاده اینترنت رساندیم و فرز
سالهاست برای ورزش به پارک ایرانشهر میروم. روند تغییرات فرهنگی و اجتماعی آن در تمام این سالها برایم جالب بوده است. البته بیشتر برایم سرگرمی ذهنی و سوژهای است که حواسم را از خستگی ورزش پرت میکند و میتواند نوعی نرمش ذهنی قلمداد شود. این نوشتار البته برای میانههای تابستان است: امروز صبح اتفاق جا
مقدمه، یک تجربهی شخصی سال دوم علوم کامپیوتر هنوز شروع نشده بود که بنا به دغدغههایم در کنکور علوم انسانی شرکت کردم و در رشتهی برنامهریزی اجتماعی پذیرفته شدم، همان چیزی بود که میخواستم اما یک مشکل بزرگ وجود داشت و آن هم اینکه نتوانسته بودم در ظرفیت روزانه پذیرفته شوم و اگر میخواستم این تغییر رش
«همه ما قصهگو هستیم»؛ این جمله را نیکول اشاف، مدرس جامعهشناسی دانشگاه بوستون، میگوید و کتابش را آغاز میکند. قصههای بزرگ با مهیاکردن ابزار و امکانات، نظم اجتماعی را بازتولید میکنند. بخش اعظمی از جامعه باید به صورت فعالانه به یک داستان سرمایهداری باور داشته باشند تا آن داستان بتواند زنده بماند
اسامی زیادی را مرور میکنم، حتی آنهایی که سنی گذراندهاند یا سمتی دولتی دارند، آدمهایی که خوشبینیشان زبانزد بود؛ سربسته بگویم، قافیه را به نومیدی و افسردگی باختهایم. دانشجویان، تکنیسینها و کسانی که آن ور آب هواخواهی دارند، آهنگ رفتن مینوازند، عدهی نه چندان کمی، از همین طبقهمتوسطیهای غرغرو
در زمان جنگ جهانی دوم، یک خبرنگار اروپایی با موسولینی، رهبر ایتالیا، مصاحبهای کرد و گفت: «جناب موسولینی، من هشت ماه است که در کشور ایتالیا سیاحت میکنم، در کارخانهها، کارگران فقیر، بیمار، بیمعلومات و عقبافتادهاند؛ در مزارع کشاورزان و زارعان همین وضع را دارند؛ در مؤسسات آموزشی و پرورشی همین وضع
برای روشنشدن مرزهای کلام، علیرغم اختلاف نظریای که در میان صاحبنظران وجود دارد، به ارائهی تعریفی از اخلاق و سنت میپردازم و سپس بحث را با تکیه بر این تعاریف پیش میگیرم، «اخلاق» در تعریف سادهی خود عبارت است از «شیوهی درست انجام امور» که این درست، قضاوتی کاملاً ارزشی است و «سنت» در تعریفی اولیه
فروختن کلیه یا پلاسمای خون برای امرار معاش را مذموم نمیدانیم، حتی به گمانم تلقی مثبتی نیز وجود دارد، کار پدری که کلیهاش را برای درمان سرطان دخترش فروخته است به «ازخودگذشتگی» یا «فداکاری» تعبیر میکنیم و برای او ارجوقرب خاصی قائلیم. درعینحال با «فاحشه» خطابکردن کسی که روسپیگری را برای گذران امو
خستگی چند روز «الکامپ استارز» هنوز از تنم بیرون نرفته که انگیزهای یافتم برای نگارش نوشتاری دربارهی تاثیر «استارتاپها»، «روحیهی کارآفرینی» و در نهایت «اکوسیستم» آنها در بهبود یا حتی حل برخی از چالشهای اجتماعی در جامعه. مواردی که ذکر میشوند، مواردی است که جامعهشناسان سالهای سال است به آنها ا
نقل است که سالها پیش ایرانی بزرگواری به چین رفت و در رشتهی اژدهاشناسی تحصیلات خود را با موفقیت گذراند و پس از اخذ مدرک دکترای اژدهاشناسی به ایران بازگشت، اما با این حقیقت تلخ مواجه شد که برای وی بازار کاری وجود ندارد؛ در ایران نه اژدهایی وجود داشت و نه نیازی به شناخت آن احساس میشد. پس از چند سال
من که کارهای نیستم برای آقایان تعیین و تکلیف کنم، صلاح مملکت خویش خسروان دانند؛ اما به گمانم اگر حاکمیت درصدد کِشآمدن آستانهی تحمل مردم در برابر فشارهای عدیدهی سیاسی و اقتصادی است؛ لاجرم باید بند را در موضوعات فرهنگی آب بدهد! گرچه تنگکردن قفس تا نقطهی خاصی موجب تراکم نفس محبوس میشود، از نقطه
زمانی در همین کرهی خاکی، نیاکان ما برای تصاحب منابع اندک و ارضای نیازهای خود دست به خشونت و تهاجم میزدند؛ در ابتدا که ساختارهای همکاری میان گونهی انسانِ هوشمند ضعیف بود، این نزاعها به صورت انفرادی رخ میداد اما پس از آنکه انسان توانست در واحدهای قبیلهای و قومی همکاری کند، این نزاعها به سطح قوم
شاید این نوشتهی من رنگوبوی روانشناسی بگیرد یا شبیه نوشتههای موفقیت شود، از اینها که موفقیت در بیست گام و زندگی خوب در دو هفته و پولدارشدن تنها با یک حرکت. اما نوشته من از جملهی کارهای روانشناسی موفقیت شمرده نمیشود، اگر خودم بخواهم دستهبندیاش کنم، اسمش را میگذارم تجربهی زندگی، هنر زندگیک
«با گسترش دینگرایی در غرب، دو واژهی «نسبیگرایی» و «بنیادگرایی» بهشدت سر زبانها افتاد، نسبیگرایی داعیهدار تسامح با مهاجرین، ادیان و فرهنگهای گوناگون و از طرف مؤمنین و اقلیتهای فرهنگی نیز مدافع تقلیل دستورهای دینی و فرهنگی به موازین جامعهی میزبان بود؛ بنیادگرایی نیز در هر دو سو بر آتش مخالفت
به دلایلی که خود موضوع نوشتاری دیگر است، تمایل دارم از هیاهوی عید تا حد ممکن فاصله بگیرم و دامانم را این زرقوبرق و تکاپوی هرساله پاک نگاه دارم؛ این فاصلهگرفتن که سالبهسال پر عمقتر و موثرتر میشود، مزایایی دارد، نخست اینکه اجازه میدهد نگاهی کلی و از بیرون به مسئلهی عید نوروز داشته باشم. اینگو
دوشنبهی گذشته، هم برای عمل به روضهای که در کلاس جامعهشناسی خوانده بودم که «آقا از دل این دانشگاه و واحدهای درسی چیزی بیرون نمیآید» و هم برای پیداکردن درگیری ذهنی تازه در روزگاری که به سادگی نمیگذرد، به نشست «مطالعات عاطفه در ایران» که در دانشکدهی خودمان –دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه علامه ط
دیشب پیش از اینکه از خواب بیدار شوم، رفتم و آرام تمام چاقوها را از آشپزخانه جمع کردم ریختم توی حوض حیاط، حتی چرخگوشت را هم ریختم آنجا. خیلی تاریک بود ولی به هر زحمتی، ناخنگیر را پیدا کردم و ناخنهای همهی اهل خانه را از تهِ ته گرفتم. یواشکی رفتم در اتاق پدرم و پلاکهای جبههاش را دزدیدم، سیم تلویز
مسئلهی اخلاق از آن جهت حائز اهمیت است که دقیقاً بر روی منفعت شخصی آدمها دست میگذارد و دستوپای آدم را در دوراهی انتخاب میان نفع شخصیاش و التزام به دستوراتی که روشن نیست از کجا آمدهاند، میبندد. ازآنجاکه دست و پای آدم را میبندد، تعارض بزرگی با هویت انسان که آزادی جز جداییناپذیر آن است، ایجاد
چند وقتی است جایی تکه کاغذی چسباندهام که دربارهی «تغییر» بنویسم، حرفی که مدتهاست در گلویم مانده و اذیتم میکند. در ابتدا باید بگویم که مراد از «تغییر» در این نوشته تغییری است که نتوان با چشم دید و اندازه کرد، تغییری که نیاز به تجربهکردن یا دانستن دارد، مثل تغییر در باورها، رفتار، جهانبینی و یا
عجیب نیست که بعضی وقتها نمیدانم دربارهی برخی موضوعات چه بگویم، خصوصاً برای منی که به یاد ندارم در پاسخی مانده باشم و یا کلماتی، هرچند نامناسب، برای بیان منظورم پیدا نکنم؟ الآن یکی از همان وقتهاست، کتاب عجیبی را تمام کردهام و نمیدانم دربارهاش چه بگویم؛ با چشمپوشی از این سوال که چرا باید اصل
بیایید کمی از متن جامعه فاصله بگیریم و از بالا به موضوع نگاه کنیم. از مشکلات خُرد که مردم با آن دستوپنجه نرم میکنند عبور کنیم و نگاه جامعتری به مسائل کلان کشور داشته باشیم. از دولا سهلاکردن یارانه، پرداخت کارانه، کشمکش بر سر یک یا پنج میلیون عیدی، وام ازدواج و دیگر مسائلی که طرفین ماجرا، برایش گ
آقای روحانی سلام؛ با احترامات و به دور از مقدمات میگویم، من به شما حق میدهم، منِ دانشجو که چند ماهی از سال گذشته را پی متقاعدکردن دیگران برآمدم و چندین رأی اولی چهل-پنجاهساله را پای صندوق کشاندهام و شبها خستهوکوفته از ستادهای شما به سوی خانه روانه میشدم، به شما حق میدهم. به شما حق میدهم که
دقیق نمیتوانم مشخص کنم که این هیاهوی قوتگرفته پیرامون مصوبهی اخیر مجلس، مبنی بر تعیین سقف حقوق مدیران دولتی، چه اندازه خاستگاهی منطقی دارد و چه اندازه خاستگاهی تعصبی-حزبی دارد. اما یک چیز آشکار است، آزردگی خاطر مردم، که البته طبیعی است. بخش قابل توجهی از نمایندگان مجلس کنونی، رنگوبویی از اصلاحا
بگذارید سخن پایانی را همین ابتدا بزنم؛ کار نیست، تُخمِ شغلِ دولتی را ملخ خورده و آن چندتایی هم که مانده پس از آزمونهای استخدامی نصیب برادرزادهها و خواهرزادهها میشود. بخش خصوصی هم برای شما فرش قرمزی پهن نکرده که میز و صندلی چرخدار با حقوق و مزایا و حق عائلهمندی بهتان بدهد. اگر خوششانس باشید ک
با احتساب امروز، نوزده «سیزده به در» را دیدهام و گمان نمیکنم بیشتر از انگشتهای یک دست از خانه زده باشم بیرون؛ آن چندتا هم برای مواقعی بود که نزدیکان فراخوانی کرده بودند که نمیشد ردش کرد. اساساً سیزدهبهدر در خانوادهی ما، برخلاف خیلی از خانوادههای ایرانی مناسبت مهمی نیست و پایبندی چندانی به آن
اگر اینجایید، احتمالاً برای من پیام تبریک فرستادهاید و من در جواب لینک اینجا را دادهام یا با هم معاشرتی داریم و بین صحبتها خواستهام که اینجا بیایید تا این چند خط را بخوانید؛ شاید هم ادواردو را دنبال میکنید و در فیدخوانتان اضافهاش کردهاید یا ممکن است حضرت گوگل شما را به اینجا کشانده باشد، الل
امروز اگر نوزدهم شهریور باشد، نوزده روز تا تولدم فاصله دارم. احساس میکنم حالم خوب نیست. تقریباً تمام تلاشهای اقتصادیام در پنج-شش سال گذشته با شکست همراه بوده و سر هر کدام بدهکاریهایی بالا آوردم، طوری که مجبورم علاوهبر فشار به اندوختهام که ذرهذره آبرفتنش را میبینم، طی هفته یک شیفت به ناسازگا
دو هفتهی اول اردیبهشت را صرف خواندن رمان «مُرشد و مارگاریتا» از میخائیل بولگاکف کردم، همینقدر دربارهی کتاب بگویم که جایگاهش را در کتابخانهام از کنار نوشتههای «جوجو مویز» به قفسه و ردیف «برادران کارامازوف» و «زوربای یونانی» ارتقا دادم. صرف تصورکردن واژهها و فضاسازیهای داستان، برای منی که ذهنی
در ابتدا میخواستم مقداری دربارهی مغالطهی اقتدار بنویسم که هنگام ویرایش فهمیدم که توضیحاتم دربارهی مغالطه از پرداختن به اصل موضوع سنگینتر است، لذا نوشتاری که در پیش دارید، نوشتهای است در خصوص مغالطهی اقتدار با نگاه به کتاب مغطله اثر جمی وایت. مکالمهی یکم، پدر و پسر فرضی: پدر: شب ساعت ۱۱ آخری