بگذارید سخن پایانی را همین ابتدا بزنم؛ کار نیست، تُخمِ شغلِ دولتی را ملخ خورده و آن چندتایی هم که مانده پس از آزمون‌های استخدامی نصیب برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها می‌شود. بخش خصوصی هم برای شما فرش قرمزی پهن نکرده که میز و صندلی چرخ‌دار با حقوق و مزایا و حق عائله‌مندی بهتان بدهد. 
با احتساب امروز، نوزده «سیزده به در» را دیده‌ام و گمان نمی‌کنم بیشتر از انگشت‌های یک دست از خانه زده باشم بیرون؛ آن چندتا هم برای مواقعی بود که نزدیکان فراخوانی کرده بودند که نمی‌شد ردش کرد. اساساً سیزده‌به‌در در خانواده‌ی ما، برخلاف خیلی از خانواده‌های ایرانی مناسبت مهمی نیست و پایبندی چندانی به آن نداریم. این چند سال اخیر را هم پیگیرانه و مصرانه، دست رد به سینه‌ی بستگان و آشنایان و مراسم مربوطه‌شان زده‌ام و سیزدهم فروردین را در چاردیواری خانه گذراندم تا ببینم چه پیش خواهد آمد. تا نوشتن این سطور که فعلاً تندرستم. یکی از دوستان بذله‌گو، در جریان بررسی همین خرافه‌ی بداَختربودن سیزدهم فروردین، در جوابیه‌ی این رفتار من افاضه فرمود که «فکر می‌کنی این زندگی نکبت‌بارت اگر از نحسی سیزده فروردین نیست، پس از چه چیزی است؟» 
برای سال ۱۳۹۶
اگر اینجایید، احتمالاً برای من پیام تبریک فرستاده‌اید و من در جواب لینک اینجا را داده‌ام یا با هم معاشرتی داریم و بین صحبت‌ها خواسته‌ام که  اینجا بیایید تا این چند خط را بخوانید؛ شاید هم ادواردو را دنبال می‌کنید و در فیدخوانتان اضافه‌اش کرده‌اید یا ممکن است حضرت گوگل شما را به اینجا کشانده باشد، الله‌اعلم، مهم این است که اینجایید و مهم‌تر اینکه تا ته می‌خوانید!
یک خوداظهاری؛
امروز اگر نوزدهم شهریور باشد، نوزده روز تا تولدم فاصله دارم. احساس می‌کنم حالم خوب نیست. تقریباً تمام تلاش‌های اقتصادی‌ام در پنج-شش سال گذشته با شکست همراه بوده و سر هر کدام بدهکاری‌هایی بالا آوردم، طوری که مجبورم علاوه‌بر فشار به اندوخته‌ام که ذره‌ذره آب‌رفتنش را می‌بینم، طی هفته یک شیفت به ناسازگارترین کار ممکن برای خودم تن بدهم تا آرام‌آرام به وضعیت صفر مالی برگردم. از وقتی خودم را می‌شناسم در حال کارکردن و پول‌درآوردن به طرق مختلف بوده‌ام اما اکنون در آستانه‌ی نوزده‌سالگی، اندوخته‌ای نزدیک به صفر را با خود به دهه‌ی سوم زندگی‌ام می‌برم. کماکان مقیاس و اخلاق خرج‌کردنم به قوت همان دوران شکوه مالی مانده، تقریباً ماهی یک‌ میلیون تومان یا بیشتر هزینه‌کرد زندگی‌ام است و چند ماهی است که افسار مخارجم از دستم دررفته و نمی‌دانم دقیقاً این یک‌ میلیون تومان را به کدام چاه ویلی می‌ریزم که هنوز پر نشده و عجیب نیست که نمی‌توانم دوست‌داشتنی‌هایم را بخرم. حالا دیگر دل‌ودماغ کارکردن هم ندارم، تمام پیشنهادهای استخدامی و قراردادی را به هوای هیچ‌چیز پس‌زده‌ام و دو سه موقعیت راه‌اندازی یک کسب‌وکار نان‌وآب‌‌دار، لااقل برای خودم، را خراب کرده‌ام و پیشنهاددهندگان را از این بی‌تحرکی عاصی کرده‌ام و تقریباً تمام کسانی را که برای راه‌اندازی کسب‌وکارشان مشاوره‌ای خواسته‌اند، آن‌قدر از عواقبش انذار داده‌ام که رفته‌اند جایی و کار دیگری پیدا کرده‌اند. حس پیگیری کارهای ناتمام قبلی را نیز ندارم، دیدگاهم به پول، کار، درآمد و خرج کاملاً دگرگون شده.