نوشته‌های

دسته‌بندی از دیگران

مشاهده‌ای از شهر آتن، یونان
تجربه‌ی آتن بسیار متفاوت‌تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. از لحظه‌ای که پایت را از فرودگاه بیرون می‌گذاری، انگار که به تهران سفر کرده‌ای، آتن تهرانی است با تفاوت‌های جزئی. در این چند هفته‌ای که از این سفر می‌گذرد، مرتباً به این فکر می‌کنم که چرا در نظرم آتن این‌قدر شبیه تهران است. آیا به‌خاطر نوع شهرسازی، معماری ساختمان‌ها و مناظر شهری‌ است یا به‌خاطر کافه‌ها و رستوران‌های فراوان و متنوعی‌ست که برایم یادآور تجربه‌ی کافه‌نشینی‌ها و طعم‌های ایران است؟ شاید هم چهره‌ و برخورد آدم‌هایش بسیار خاورمیانه‌ای-مدیترانه‌ای‌ است. نمی‌دانم، هرچه که هست، این شهر مرهمی بر دل‌ تنگم بود، تجربه‌ای که در روزهای گذشته بسیار به‌آن فکر کرده‌ام. 
زاویه‌ای نه‌چندان جدی برای نگاه کردن به
داشتم فیلم درگیری ایرانی‌ها و طالبان رو می‌دیدم و به این فکر می‌کردم که اینتنسیو‌های یک طالب پشتون چی می‌تونه باشه؟ چرا حاضره به این شکل زندگی کنه؟ چرا حاضره جونش رو به خطر بندازه؟ بعید می‌دونم پاسخ فقط در ایدئولوژی خلاصه بشه.
مانیفست رویدادی که برگزار نشد؛
زمانی در اروپا، این قاره‌ی پهناور، تمام ابعاد زندگی انسانی تحت سلطه‌ی نهاد دین بود. نهاد دین که قدرت را قبضه کرده و استبداد خودش را در تمام ساحت‌های زندگی بشری حقنه کرده بود، اما مهم‌ترین جنبه‌‌ی آن، استبداد فکر و اندیشه بود. کلیسا اجازه‌ی فکرکردن به آدم‌ها نمی‌داد؛ تمام اندیشه‌های جدید، افکار جدید، ایده‌های جدید و هرگونه کلامی که در راستای آموزه‌های پیشین کلیسا نبود، ارتداد به حساب می‌آمد و آن آدم یا  آن اندیشه از صحنه‌ی روزگار محو می‌شود. تاریکی مطلقی که تمام روزنه‌های انسانی را می‌بست.
گفت‌وگویی در کلاس دانشکده:
جلسه‌ی اول، نیم‌ساعت دیر آمد سر کلاس. نیامده اسم و ملیت همه را پرسید و با این سوال درسش را شروع کرد: «چرا اروپا پیشرفت کرد و خاورمیانه، آفریقا و آمریکای جنوبی نه؟». موقع پرسیدن این سوال هم انگار که مخاطبش ما، کله‌سیاه‌های کلاس، باشیم، صورتش را سمت ما نگه می‌داشت و از ما جواب می‌خواست. راستش شوکه شدم، معمولاً عقاید‌شان را با نزاکت سیاسی این روزهای غرب تطبیق می‌دهند، اما این لحن و این سوال در کنار مسخره‌کردن جوان مراکشی و مصری که گفت: «شما اینجا چه‌کار می‌کنید؟»، کمی برایم جدید بود.
مرز باریکی بین توحش و تمدن وجود دارد که دوامش بر دوش انسان‌هایی سنگینی می‌کند که خودخواهی‌شان را در دگرخواهی دیده‌اند.
برای سال ۱۴۰۳
بحران‌های اقتصادی، تنها بحران اقتصادی نیستند، بلکه در عمق بحران‌های اگزیستانسیالیستی‌اند. کار کردن دیگر کفاف امرار معاش را نمی‌دهد و از معنای اصلی خود که امکانی برای زیست‌پذیری در جهان امروز فراهم می‌کرد، جدا شده. زیست اجتماعی، آن‌قدر که برای پدران و مادران ما در دسترس بود، امروز یافت نمی‌شود و دیگر «خانه-‌و-زندگی» ساختن یک کیفیتی کاملا طبقاتی است.