«آخرین پیمانهی شبگیر این خمخانهام»
شاید نزارترین کتابم همین سیاه مشق باشد. سال اولی که تهران آمده بودم، ایاغتر از حافظ، برایم سایه بود. انبوهی از درس و کار و غربتی که انگار جز در شعر سایه، تجسمی برایش نداشتم. لحظههای بسیار شفافی از آن روزها را به یاد میآورم که بیکسی و همزباننبودن با آدمها، چطور در خودم فشردهام کرده بود. صبحهای قبل از گرگومیشی را به یاد میآورم که به هوای جبران عقبماندن از خودم، از خواب بیدار میشدم و به سیاه مشق خواندن میگذراندم.
آنروزها آنقدر دلبستهی این کتاب بودم که از روی میزم تکان نمیخورد و آنقدر تجسدی واضح از احساساتم را در لابهلای اشعار مییافتم که انگار پارهای از وجودم را لای ورقهای کتاب نگاه میداشتم. این چند روز و به بهانهی مرگش، سیاه مشق را تورق مجددی کردم و بله، دیدم که نمیتوانم برای مرگش را هضم کنم. بغض و انجمادی دارم این روزها که نمیتوانم به سوگواری تبدیلش کنم، نمیتوانم بنویسمش یا حتی حرفش را بزنم. تکتک شعرهایش برایم ثقیل شدهاند، کلمات را میخوانم اما مصرع را نمیفهمم دیگر، حس میکنم مرگش تمام ارتباطم را با شعرهایش مغشوش کرده و این کلافهام میکند.
چند وقت پیش، که شایعهی مرگش از سق سیاه مردمان بلند شده بود، من را برد به غمی که اولینبار با خواندن این شعر برایم تداعی شد. هربار که فکر میکنم آن دامنههای دوستی و معاشرتی که این مرد تجربه کرده بود، چطور با مرگ تکتک آدمها به محاق رفت، قلبم چروک میشود. آدمی مگر جز بازخوانی مبهمی از آن چیزی که از خودش در ذهن دیگران متصور است، چیست و وقتی قرار است دیگرانی که تصویرشان برایت اهمیت داشته باشد، نباشند، دیگر چه شناخت و تجربهای میماند و دیگر چه زندگیای؟ غربت همین است و من گمان میکنم که غریب پر کشید.
بخت اگر بیدار باشد خواب بردارد مرا / یکسر از بستر در آغوش تو بگذارد مرا
از چه دریا آمدم با ابر بیپایان غم / کآسمان عمریست تا یکریز میبارد مرا
آخرین پیمانهی شبگیر این خمخانهام / تا کدامین مست دردآشام بگسارد مرا
گنج بیقدرم به دست روزگار مرده دوست / آن گهم داند که خود در خاک بسپارد مرا
گرچه مرگم پیشتر از فرصت دیدار توست / همچنان شوق وصالت زنده میدارد مرا
سینهی صافی گفتم پیش چشم روزگار / تا در این آیینه هر کسی خود چه انگارد مرا
سایه گر خود در هوایت خاک گردد باک نیست / عاقبت روزی به کویت باد میآرد مرا
یاد آن فرزانهی آزرده خاطر خوش که گفت / خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا