سهل و ممتنع دربارهی عقلانیت فرهنگی جمعی ایرانی
این هفته به دیدار دوستی رفته بودم که شاید بتوان او را نمایندهی پرسونای طبقه متوسط تکنیسین ایرانی دانست. همهی مشخصهها را دارد، از محل زندگی تا نوع کار و جنس ارزش افزودهای که تولید میکند؛ حتی سرمایههای اجتماعی و فرهنگیاش، انگار که بوردیو-وار بخواهی طبقه متوسط را در ایران امروز تعریف کنی. از قضا این دوست ما در یکی از شرکتهای اقتصاد دیجیتال ایران کارهای است؛ یک ویژگی دیگر هم دارد: ایراندوست اما غربگرا. از کار و روزگار میگفت و از زیر زبانش در رفت که هرچه داشته و نداشته را نقداً دلار و یورو خریده است. از قبل میدانستم برنامهی سفر شرق دور دارد و گفتم: «بهبه! به سلامتی! کی راه میافتی؟!» گفت: «نه بابا! خریدم که دو-سه سال زندگیام رو سکیور (=تضمین) کنم!» تعجب من را که دید ادامه داد: «ببین اگر کار به جنگ داخلی برسد، با ماهی ۲۰۰ دلار میتوانی شاهانه زندگی کنی؛ نقدشوندگی دلار از طلا هم بهتر خواهد بود! این فلانقدری که من خریدم، (شروع کرد حسابکتاب کردن در ذهنش) دو-سهسالی به من زمان میدهد!».
راستش متعجب نشدم، بیشتر مقداری نگران شدم که اگر جنگ داخلی شد، من چه کنم؟ شبیه بسیاری دیگر در همین تهران، بدون چند هزار دلار، مستاجرنشین و قسطمند، همان لحظه برنامهی اضطراری همیشگیام را بهیاد آوردم که اگر کار به آنجا رسید، میروم در دهات پدرماینها، با آب نداشتهاش باغچهای سرهم میکنم، قوت لایموتی برای گذران خواهد بود و چند کتابی برای خواندن. اما این فکری که در آن لحظه از سرم گذشت من را بیشتر نگران کرد؛ این فکر رد شده در لحظه، یعنی اینکه من هم به این سناریو فکر کردهام، اما فرق من این است که صرفا کار خاصی برای آمادگی از دستم بر نمیآمده است. انگار که همهی ما به آن لحظهی آخر اندیشیده و تصورش کرده و اضطرابش را بهجان خریده باشیم؛ اما این تصور از کجا میآید؟ از دیدن و تجربهی نهچندان دلچسب همسایگانمان: عراق، لیبی و سوریه. انگار که روانمان برای بدترین حالت ممکن خودش را آماده کرده باشد و به دنبال راهحلهایی برای بقا در آن لحظه بگردد. وضعیت روانی افراد گیر کرده در شرایط «نه جنگ، نه صلح» را نمیتوان بهباد انتقاد گرفت، نمیتوان از کسی شاکی بود که چرا فکر روز مبادا دارد. اما اینجا پرسش بزرگتری مطرح است: روانِ رنجور و خستهی ما، که در آمادهباش همیشگی برای مواجه با بحران است، چگونه میتواند به توسعه بیاندیشد؟ چگونه قرار است رنج توسعه را تاب بیاورد و چگونه میخواهد انسداد فعلی را بشکند؟ گیرم این وضعیت «نه جنگ، نه صلح» سالها ادامه یافت، یا چهبسا کار به جنگ کشید، آنگاه با این سطح از آمادگی روانی چه میخواهیم بکنیم؟
اگر مثل اقتصادیها بخواهیم هر کنشگر را با «عقلانیت اقتصادی» تصور کنیم، یعنی هرکسی منافع شخصی خودش را دنبال کند؛ همهی این دست رفتارها معقول است: این که سرمایهگذار سرمایهاش را خارج کند، کارفرما کارگرش را اخراج کند، حجرهدار کرکرهی کاسبی را پایین بکشد و همهی این چنین خاموش شدنها در کنار سفتهبازی، دلالمسلکی و منجمد کردن داراییها و سرمایهها در مسکوکات خارجی همگی منطقی است. چهبسا وضعیت ایدهآل اسرائیل نیز چنین شرایطی باشد. امتداد این مسیر نیز روشن است، درواقع تنها مسیری است که ته ماجرایش روشن است: بیکاری فزاینده، رکود تورمی، تعمیق چالشهای زیرساختی و ناترازیها، افزایش نارضایتیها و در نتیجه تحرکات اجتماعی و در نهایت احتمالاً یک خمیدگی ملی که شکنندگی لازم را برای یک تهاجم دیگر دشمن مهیا میکند؛ اما قطعاً این سرنوشت محتوم ما نیست.
ما -ایرانیها- نسخهی خودمان را از عقلانیت داریم و در مناسبات ذهنی ما، چیزهای دیگری میتواند عقلانی بنماید، این نسخه از عقلانیت را میتوانیم «عقلانیت فرهنگی» یا اجتماعی ایرانی بنامیم. در این نسخه از عقلانیت «بقای گروه» مقدم بر «بقای فرد» است، «فداکاری» ارزنده و حتی مورد توقع است، در این نسخه کاملا عقلانی است که فرزند خود را از دم تیغ بگذرانی اگر با بیرق دشمن آمده است، عقلانی است اگر ننگ شخصی را به نام مملکت بخری، مال و جان را به ارزانی بدهی و محنت خود را به آسایش دیگری بخشی. میتوان گفت که ایران امروز، اگر زنده و پابرجاست، مرهون همین دستگاه فکری و این شکل خاص از عقلانیت است. این مملکت بر دوش کسانی پیش رفته و میرود که خودخواهیشان را در دگرخواهی دیدهاند، بهنوعی «خویشیاری از دگریاری» دارند و بدون ایشان و با در نظر گرفتن جغرافیای سیاسی ایران و دشمنانش، جنگ داخلی که سهل است، وضع طبیعی هابزی نیز دور از دست نخواهد بود، کما اینکه تجربهاش در قحطی گسترده جنگ جهانی اول و دوم در ایران پیش آمد.
این عقلانیت فرهنگی که جلوی چنین وضعی را میگیرد، در نقاط حدی، بهراحتی قابل تمیز است: پدافند زیر بار آتش میداند که نباید ترک موقعیت کند و معقول است که در پستش بماند، پرستار اورژانس در کرونا میداند که قرنطینه برای او نیست و معقول است که شیفتش را ادامه دهد، سرباز هنگ مرزی نیز میداند در لحظهی صفر آتش اولین کشتهی تروریستهاست و معقول است به پست نگهبانی برود و آن مقام سیاسی هم میداند که در لیست ترور است و معقول است که به میان مردم رود. اما در نقاط غیر حدی چطور؟ آن کارآفرین چطور؟ آن سرمایهدار؟ آن کنشگر حتی خرد بازار؟ آن معلم و بقال و قصاب و نانوا چطور؟ در این عقلانیت فرهنگی، چه کنشی از ایشان معقول است؟
بهگمانم این دیگر بر عهدهی ماست پاسخ بدهیم و به قرارداد اجتماعیمان پایبند بمانیم و تقسیم کار اجتماعیمان را با نسخهی عقلانی فرهنگیمان پیاده کنیم. اگر انتظار داریم کسانی در نقاط حدی، از جان خود بگذرند و این برایمان منطقی است وظیفهی ما هم این است که از ترجیحات خود بگذریم و مطابق با این دستگاه عقلانی فرهنگی رفتار کنیم که آن پرستار مطمئن باشد همسرش همچنان در «کارخانه کار دارد» و اگر جانش از کف رفت، خرج فرزندان بر زمین نمیماند، آن سرباز صفر مرزی بداند که هرچه شود، معلم به سر کلاسش میرود و فرزندش از تحصیل نمیماند و آن پدافندی هم بداند که چرخ مملکت دارد میچرخد و فرزندش کار تازه پیدا کردهاش را از دست نخواهد داد. سرمایهدار نمیتواند سرمایهاش را سفت بچسبد و از آن سرباز انتظار داشته باشد که جانش را به راحتی کف دستش بگذارد که در این دستگاه، این فکر تنها خویش بودن نه عقلانی است و در این جامعه، سنگ فقط خویش را به سینه زدن نه اخلاقی.
اگر انتظار داریم که در تهاجم بعدی نیز، کسانی که وظیفهشان موشک برپا کردن است، همچنان زیر آتش این وظیفه را از یاد نبرند، وظیفهی ما نیز است که همچنان چرخ اقتصاد و فرهنگ و جامعه را بچرخانیم. کنش اخلاقی و اجتماعی امروز، قطعا این است که این است که سرمایهگذار به سرمایهگذاریاش ادامه دهد ولو به آنکه بازدهی مد نظرش نرسد، کارفرما به تعریف کار و استخدام کردنش ادامه دهد ولو به آن کیفیت و حجم کاری مدنظرش نرسد، مصرفکننده به خریدکردنش، پزشک به مداوا کردنش، معلم به تدریس کردنش، و آن عزیز سینهسپر کرده در برابر آتش دشمن، به سینهسپر کردنش. آن سرباز دست و پا و سر از دست میدهد، آن سرمایهگذار سرمایهاش را، اما میتوان امیدوار بود آنگاه ایرانی سرپا بماند، برای ما، برای آیندگان.
در وضعیت «نهجنگ، نهصلح»، اتکا به «عقلانیت فرهنگی جمعی» و وفاداری به قرارداد اجتماعی ملیمان میتواند نیروهای خرد و کلان را در مدار بقا و توسعه نگه دارد و چهبسا یک راهحل واقعی برای ترس انباشت شدهی «ما طبقه متوسطیها» باشد؛ در برابرش «عقلانیت اقتصادی فردی» که به خروج سرمایه و انقباض میانجامد، خود یک شیب تیز به سمت همان وضعیتی است که همگان اضطرابش را میکشند.