استعمار سرمایهی انسانی و مدلی برای مقاومت
متن پیشرو، مختصری از مدخل پایاننامهام در دانشگاه پادوآست. اخیرا آن را برای استادم فرستادم و منتظر پاسخش هستم! هرچند که دانشگاه درونمایههای چپ دارد اما نمیدانم چقدر به مزاج اساتید دانشکده اقتصاد خوش بیاید.
“Partout où il y a colonisation, il y a résistance.” Frantz Fanon
استعمارگر، استعمارگر است. اگر دیروز مسئلهاش زمین، سرمایهی طبیعی و نیاز به خراج بود، امروز مسئلهاش سرمایهی انسانی است. اما استعمار سرمایهی انسانی چگونه ممکن میشود؟ چگونه نظامهای جهانی نیروی فکری و نوآور کشورهای در حال توسعه را از آن خود میکنند؟ راهحل در پرورش یک «روایت» جمعی در آن کشور است. روایتی مملو از ایدههایی که سرزمین خودشان را سرزمینهای «بحرانزده»، «ناامن» و بهخصوص «فاقد چشمانداز» بازنما و از طرف دیگر کشورهای خود را جایی برای «توسعه» و «امید» در ذهن روایتزده جانمایی میکنند.
مسئله این نیست که چقدر کیفیت زندگی در سرزمینهای مهاجرتفرست نامطلوب است، البته که کیفیت زندگیشان از کشورهای توسعه یافته پایینتر است، اما چه میشود که این سرزمینها «فاقد چشمانداز» میشوند و دیگر کارکرد خود را برای مردمشان از دست میدهند؟ مطالعات پسااستعماری میگوید که یکی از ابزارهای اصلی استعمار، ایجاد میل در مستعمره برای شبیهشدن به استعمارگر است. در استعمار کلاسیک، این میل از طریق زبان، آموزش، و تحمیل اجباری ارزشهای فرهنگی شکل میگرفت. در استعمار نوین، این میل در قالب رؤیای مهاجرت، کار در شرکتهای بزرگ چندملیتی، و جذبشدن در بازارهای دانشبنیان جهان توسعهیافته بازتولید میشود. سرمایهی انسانی پیرامون، دیگر نیازی به اجبار ندارد؛ خود، داوطلبانه به سوی مرکز حرکت میکند.
در این مسیر، ساختارهای قدرت جهانی نیز همزمان کشورهای پیرامونی را تحت فشارهای مختلف قرار میدهند: تحریمهای اقتصادی، بحرانهای سیاسی، وابستگیهای تکنولوژیک و سازوکارهای وام و بدهیهای خارجی. نتیجهی این روند، تشدید خروج نخبگان، کاهش توان نوآورانهی داخلی، و در نهایت وابستگی بیشتر کشورهای پیرامونی است. نتیجهی این روند به خالی شدن کشورهای درحال توسعه از ذهنها و مغزهایی منجر میشود که توان حل مسئله دارند، توان پردازش دارند و توان شکلدهی به جریانهای اقتصادی و نوآوری دارند، مقاومت در برابر این سازوکار همچنان که اساس استعمارش نرم است، ساز و کار نرم میخواهد.
در بدو ماجرا، اولین پرسش این است چگونه میتوان میان مرکز و پیرامون یک رابطهی جدید ایجاد کرد که نه بر اساس وابستگی، بلکه بر پایهی همکاریهای پایدار باشد؟ تامین سرمایهی انسانی، بهجای نفت خام. احتمالا باید بتوان بهالگویی رسید که به جای تشویق مهاجرت یکسویهی نخبگان، امکان بازگشت سرمایهی انسانی، تبادل دانش، و شکلگیری شراکتهای نوین را فراهم کند. ایدهای که نهتنها توسعهی اقتصادی کشورهای پیرامونی را هدف قرار دهد، بلکه به آنان امکان دهد تا در جایگاه بازیگرانی مستقل در نظام جهانی حضور داشته باشند، نه صرفاً تأمینکنندگان خاموش نیروی کار و دانش برای کشورهای مرکزی. در واقع باید به مدلی از راهبردهای مقاومت فکر کرد، و اساسا مقاومت را بازتعریف کرد که نه فقط به معنای ایستادگی در برابر استعمار باشد، بلکه بهمعنای ایجاد مسیرهایی برای توسعه پایدار درونی و استقلال واقعی باشد. درواقع استقلال کشورهای پیرامونی صرفا با مقاومت در برابر استعمارگر حاصل نمیشود، بلکه با ایجاد راهحلهای درونی ممکن میشود. راهحلهای درونی به توسعه میانجامد و توسعه و نسبت آن با دیگر کشورهای پیرامونی میتواند به یک الگوی جدیدی از نپذیرفتن سلطهی استعمارگر تبدیل شود.