جستارها و نوشته‌ها
محمدحسین انصاری
اقتصاد و توسعه > فن‌آوری و نوآوری
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴·۵ دقیقه برای خواندن

مقداری درباره‌ی معماری نهادی نوآوری

متن پیش‌رو دیباچه‌ی طرحی است که برای راه‌اندازی یک آزمایشگاه فناوری‌های پیشرفته در سازمانی نوشته بودم. البته آن آزمایشگاه زنده بود به‌نسبتی و کار می‌کرد و قرار بود جان تازه‌ای به‌آن دمیده شود. دست‌کم بنده کم توفیق بودم برای آن جان تازه دادن، اما امیدوارم که امروز چرخ مقدوراتش بچرخد همچنان.


«آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»

فرضیه‌ی افول علم در ایران، یک سنت فکری است که خواه‌‌ناخواه دنبال‌کنندگان زیادی دارد. در کتاب «ما چگونه ما شدیم» - که این روزها به‌چاپ سی‌وچهارم خودش رسیده- آمده است:

«... تحول و پویایی [علم] رو به کندی نهاد. از قرن یازدهم میلادی [پنجم هجری] بتدریج به سکون گرایید و از اواخر این قرن آثار درجا زدن و افول آن نمایان شد. در قرن دوازدهم میلادی [ششم هجری]، روند افول کاملاً شکل گرفت و بتدریج به‌صورت پاسخ‌ ندادن و برهوت علمی که در قرون بعدی شاهدش هستیم، به‌طور کامل پدیدار شد. براین مبنا، قرن هفتم میلادی [هشتم هجری] که هجوم مغولان صورت گرفت و در قرن بعدی که تاتارها به رهبری تیمور لنگ ایران را زیر و رو کردند، جریان افول علمی مسلمان از یکی دو قرن قبل در حال تکوین بود.»

این سنت فکری نخستین بار توسط مستشرقان غربی، از جمله شرق‌شناسان قرن ۱۸ و ۱۹، مطرح شد. بعدها، طبقه متوسط مدرن ایران (تحصیل‌کردگان غرب در دوره قاجار و پهلوی) این ایده را -با دغدغه‌ی هویت ملی و نوسازی- پذیرفتند و آن‌قدر در آن دمیدند که کمتر کسی را می‌توان این روزها یافت که به آن معتقد نباشد، جز صداهای محدودی که آن‌چنان کاری از پیش نمی‌برند. با این‌که ان‌قلت‌های بسیاری به این سنت فکری وارد است، مسئله‌ی من این‌جا رد آن نیست، بلکه پرسش درباره‌ی وجود شهامت پذیرش واقعیت دیگری جز این است، این‌که آیا من ِ ایرانی آن‌قدری شهامت دارم که شمس‌الدین خفری اصفهانی را در کنار کوپرنیک بنشانم؟

به‌گمانم دنبال «نوآوری» و «فناوری» گشتن فرع است. اصل، وجود عزت نفس لازم برای «دنبال گشتن» است. به‌یک معنا، من فکر می‌کنم پرسش عباس‌میرزا که «چه چیز سامان اجتماعی را در غرب به‌ شکلی رساند که صنعت و اقتصادش چنین توسعه‌ای داشته باشد؟»، پرسش درستی نباشد. پرسش نادرستی است از آن جهت که غرب چیزی ورای من نیست و پرسش نادرست ما را رهنمون به مسیرهای نادرستی می‌کند؛ غرب به لحظه‌ای از تاریخ رسید که توان «استعمار» یافت و بر شانه‌های تمدن‌های هم‌نیا ایستاد و امروز توفیقاتی دارد، خوشابه‌حالش. او عزت نفسی داشت که خودش را در برابر ممالک توفیق‌یافته‌ی آن‌وقت مقهور نیافت و به تلاشش ادامه داد. مسئله‌ی منِ ایرانی نیز به‌همین سو مسئله‌ی «عزت نفس» است. که اولاً سر خودم را در برابر غرب خم نگاه ندارم، دوماً توفیقش را ببینم و تحسین کنم، از آن یاد بگیرم و حتی قدم‌هایی را مو‌به‌مو پشت سرش بردارم؛ اما همزمان حواسم نیز باشد که هنوز مشغول تیمار زخم‌های استعمارم، مشغول رتق‌وفتق هرج‌ومرج منطقه‌‌‌ای پسا ۱۹۱۶ و در جدل بی‌پایان بقا، در میان‌ انبوهی از تحریم‌ها و خرا‌ب‌کاری‌ها روزگار سر می‌کنم. 

در پارادایم‌شیفت جدید دنیا، من اگر می‌خواهم زنده بمانم، باید نقش جدیدی برای خودم تعریف کنم. نقشی که برخاسته از نقش همیشگی‌ام در تمدن بشری بوده است، نقشی که در درون، سنتزش کرده باشم و در دیالکتیک الهیاتی با آن درنیافتم. مسئولیت نسل فعلی و نسل‌های آتی در این نقش را ببینم و مراقب انتقال تجربه‌ی زیسته و خرد تمدنی‌ام به نسل‌های آتی باشم. اگر بناست در Industry 4.0 ایفای نقش کنم، اگر می‌خواهم در Imagination Age کاراکتر خودم را داشته باشم، باید اولاً زخم‌هایی را که به عزت نفسم آمده، التیام ببخشم و بعد، پای در این مسیر بگذارم. کسب توفیق به این شکل بسیار سخت است و به دیگر شکل‌ها، غیرممکن.

حال گیرم آن عزت‌نفس کمینه برای برخاستن را یافتم، چگونه کسب توفیق کنم؟ مجالی نیست جزاین‌که ره پیوده‌ی دیگری را بپیماییم که وقتی موج‌افکن نیستیم، باید با موج‌هایی که سمت‌مان می‌آید همراه شویم. چرخی در تاریخ نوآوری زدن به ما نمایان می‌کند که چرا بریتانیا در میان آن‌همه استعمارگر میزبان انقلاب صنعتی بود. پاسخ خلاصه‌ شاید «معماری نهادی» باشد، که هم انگیزه نوآوری خلق می‌کرد و هم مانع سرکوب آن می‌شد:

در بریتانیای آن‌زمان به واسطه‌ی انباشت ثروت ناشی از استعمار، دولت‌ها و نظام قضایی طمعی به سود نوآوری نداشتند و از ارعاب نوآوران پرهیز می‌کردند، در کنار اطمینان‌های حقوقی، وجود ثروت سرمایه‌گذاری و ریسک‌پذیری را در آن محیط/زمان تشویق می‌کرد. از سوی‌دیگر افت هزینه‌ی دسترسی به دانش (چاپ ارزان، پست عمومی و کتابخانه‌ها) باعث افزایش سرعت مبادله‌ی دانش شد و دانش‌های عمومی را به سادگی به میز صنعتگران رساند. این‌جا بود که پیوند‌های اعتماد محور در انجمن‌های محلی، کلیساها و سرمایه‌گذارها یک جنتلمن‌اگریمنتی را مهیا می‌ساخت که گردش پول و ایده‌ی بدون ضمانت رسمی را تسهیل می‌کرد. وجود کارگاه‌های فراوان و سنت کارآموزی و استاد‌/شاگردی که نیروی ماهر و صنعتی را سریع وارد بازار کار می‌کرد و به آن فن می‌آموخت در کنار تعامل منظم میان دانشمندان و صنع‌تگران، از هم‌نشینی شیمی‌دانان با کشاورزان تا مهندسان با پزشکان، پیوسته «tacit know‑how» را به «explicit science» تبدیل کرد؛ نتیجه، اختراعاتی نظیر Hot Blast در فولاد و Seed Drill در کشاورزی بود و یا آن‌چه که پیشران انقلاب صنعتی شد؛ موتور بخار ساخته‌ی جیمز وات در کارگاه سوهو با پول متیو بولتون سرمایه‌‌دار. 

راستش چرخ‌های بیشتر زدن فایده ندارد، نوآوریِ ناشی از فناوری، از محل تجمیع همین‌ها به دست می‌آید: سرمایه، جامعه‌ی تکنسین و پژوهشگر، زیرساخت حقوقی ضمانت‌کننده‌ی حقوق صنعتگر و فن‌آور، دسترسی به دانش‌ِ تجمیع‌شده‌ی روز و ساز‌وکاری برای ورود آدم‌ها و ذهن‌های جدید و پرورش ایشان در این‌فضا و اجازه‌ی آزمون‌وخطای فراوان. داستان بقیه‌ی محل‌های نوآوری در دنیا همین است؛ از جندی‌شاپور ساسانی، تا اصفهان صفوی تا فلورانس مدیچی‌ها، تا امروز سلیکون‌ولی آمریکا و شنژن چین تا بنگلور هند همگی زیست‌بوم کامل داشته‌ و دارند: سرمایه‌گذار + دانشگاه + نیروی انسانی سرآمد + فرهنگ نوآوری + زیرساخت حقوقی. 

القصه، هر چه فناوری هندسه‌مند است، مشکل درد نوآوری را حل نکند مهندسی. توسعه‌ی فضایی برای نوآوری بیشتر شبیه مدیریت فرهنگی است تا مدیریت فناوری، از جنس معماری نهادی است نه از جنس مدیریت پورتفولیو، از مسیر جامعه‌سازی می‌رود و نه از مسیر دیوان‌سالاری، صبر می‌خواهد و دوران ظفرش شاید به چشم ما نرسد.

«جنگ کردن با خردمندان آسان‌تر است از حلوا خوردن با بی‌خردان» | ۱۴۰۵-۱۳۹۳ | درباره