من فکر میکنم که مقداری راحت از پیشاوندها و پساوندهای وطن استفاده میکنیم. باید مقداری با صرافت بیشتری دربارهی اطلاق آنها فکر و مصرف کنیم. وطنفروش کیست؟ کسی است که ممکن است علیالظاهر، حرف، دغدغه و مسئلهی ایران را داشته باشد اما آگاهانه منافع دشمنان ایران را تامین میکند و در قبالش مزد میگیرد
این هفته به دیدار دوستی رفته بودم که شاید بتوان او را نمایندهی پرسونای طبقه متوسط تکنیسین ایرانی دانست. همهی مشخصهها را دارد، از محل زندگی تا نوع کار و جنس ارزش افزودهای که تولید میکند؛ حتی سرمایههای اجتماعی و فرهنگیاش، انگار که بوردیو-وار بخواهی طبقه متوسط را در ایران امروز تعریف کنی. از قض
درخصوص اهمیت آموزشهای عمومی غیرتخصصی در این زمانه و توسعهی دل-و-جان آدمیان این مملکت باید بگویم که بسیاری از جوانان حتی در دههی سوم و چهارم زندگیشان نمیدانند که از جان این زندگی چه میخواهند، خودشان را نمیشناسند، ایدهای دربارهی نسبت خودشان و جامعه ندارند و از آنجا که ایدهی مرکزی ندارد در م
در نوشتار «برای سال ۱۴۰۳: عزلت جمعی و ایدهی ایران» گفته بودم که ما به یک «عزلت جمعی» نیاز داریم. این عزلت تنهاراه پیشرویمان برای آلوده نشدن به جریان اصلی روایتهاست. این عزلت جمعی چیزی شبیه به یک سازهی ذهنی مشترک است، فضایی که امکانی برای خلق چشمانداز جدید فراهم میکند که از دل آن کشف یک روا
در محفلی بحثی بود، یکی از حاضران که مشارکتی در بحث نداشت و ناظر گفتوگوها بود، ناگاه شاکی شد و جلو آمد و گفت: «آقا انگار ما توی ایران شما زندگی نمیکنیم». راستش برآشفته شدم. جهاز هاضمهام یارای پردازش «ایران شما» را نداشت، به روی خودم نیاوردم، شانس هم یار بود و بحث پیچی خورد و خلاصی یافتم. اما از آ
راستش خیلی فکر کردم، اگر قرار باشد برای سال ۱۴۰۲ یک اولویت برای پیگیری داشته باشم، کدام را انتخاب کنم. تا همین امروز متقاعد شده بودم که باید در مورد «اخلاقیات اجتماعی» بنویسم؛ زیرا احساس میکنم که جامعه در شرایط بغرنج و دشوار فعلی، در آستانهی سالی که آنقدرها خوشیمن بهنظر نمیرسد، در آستانهی افت
فلانیجان! هدف همهی ما احتمالاً یک چیزه؛ اینکه به یک کشور توسعهیافته از لحاظ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تبدیل بشیم؛ که همهی اینها هم در خدمت توسعهی انسانیه. حتی شاید اگه از حاکمیت هم بپرسیم، بتونیم در اهداف اشتراکات زیادی پیدا کنیم. بله. استراتژیها متفاوته برای رسیدن به این هدف اما «بودجهی محدو
برای مغزهای استعمارزده، گفتوگویی در کلاس دانشکده جلسهی اول، نیمساعت دیر آمد سر کلاس. نیامده اسم و ملیت همه را پرسید و با این سوال درسش را شروع کرد: «چرا اروپا پیشرفت کرد و خاورمیانه، آفریقا و آمریکای جنوبی نه؟». موقع پرسیدن این سوال هم انگار که مخاطبش ما، کلهسیاههای کلاس، باشیم، صورتش را سمت ما
«روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت ناتوانی در بهکاربردن فهمِ خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت، خودْ تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیهبودن، بلکه در فقدانِ عزم و شهامت در بهکارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: Sapere :aude در به کا
جریانهای رسانهای مختلفی این روزها، به دنبال اختهکردن هر کار و فعالیتیاند که «زندگی»کردن را در ایران ممکن میکند، از هنر و ورزش گرفته تا اقتصاد، به دنبال کورکردن تمام مجراها هستند. هدفشان در خوشبینانهترین حالت ممکن این است که با غیرممکنکردن زندگی برای مردم، مردم را در برابر ساختار سیاسی بشورا