راستش حرف تازهای برای جهان و جامعه نداشتم، زمستان را به سیاق این چندساله بهسختی بهار کردم و حوصلهام این روزها جز بهسرپا نگهداشتن خویش به چیزی نمیرسد. اواسط سال بود که درگیرودار خویشقاضیگریِ چند تصمیم ناموزون بودم که مسئلهی «اصالت» برایم جدیتر از پیش آمد و بنا داشتم که بیشتر درموردش بخوانم
در نوشتار «برای سال ۱۴۰۳: عزلت جمعی و ایدهی ایران» گفته بودم که ما به یک «عزلت جمعی» نیاز داریم. این عزلت تنهاراه پیشرویمان برای آلوده نشدن به جریان اصلی روایتهاست. این عزلت جمعی چیزی شبیه به یک سازهی ذهنی مشترک است، فضایی که امکانی برای خلق چشمانداز جدید فراهم میکند که از دل آن کشف یک روا
زمانی در اروپا، این قارهی پهناور، تمام ابعاد زندگی انسانی تحت سلطهی نهاد دین بود. نهاد دین که قدرت را قبضه کرده و استبداد خودش را در تمام ساحتهای زندگی بشری حقنه کرده بود، اما مهمترین جنبهی آن، استبداد فکر و اندیشه بود. کلیسا اجازهی فکرکردن به آدمها نمیداد؛ تمام اندیشههای جدید، افکار جدید،
«روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت ناتوانی در بهکاربردن فهمِ خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت، خودْ تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیهبودن، بلکه در فقدانِ عزم و شهامت در بهکارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: Sapere :aude در به کا
امروز دیگر میدانیم که انتخابهای آدمها در بستر جامعه بیش از آنکه از روی فکر و تامل باشد، ناشی از محرکهای مختلف دیگریست. یک نظریهی روانشناسی توضیح میدهد که آدمها برای فرار از اضطرابِ درمرکزتوجهبودن[^1]و[^2] تلاش میکنند در زمینه[^3] محو شوند، حتی به قیمت این که زاویهی زیادی با ارزشهای مرکز
یکم: اصلاح یک برداشت نادرست به گمانم نظریهی فرگشت بر اساس انتخاب طبیعی در ذهن ما با یک کژتابی همراه شده است. به این صورت که فکر میکنیم همیشه جانوری که بیشترین زور، بزرگترین جثه یا بیشترین سرعت را در مقایسه با محیط پیرامونی خود دارد، کامیاب است و میتواند ژن خود را به نسل بعدی منتقل کند. شاید در ن
همهی ما آرزوهای فراوانی داریم که خیال برآوردهشدنشان را در سر میپرورانیم یا لااقل اگر آرزوی خاصی نیز نداشته باشیم، انتظارهایی از خود، دیگران، جامعه و زمانه داریم که میخواهیم محقق شوند یا اهدافی داریم که برای آنها برنامهریزی و تلاش میکنیم. فرقی نمیکند که آرزو، هدف یا انتظاری دستیافتنی باشد
این را همین ابتدا میگویم تا نگرش و زاویهام را به موضوع روشن مشخص کنم؛ استفاده از عبارتهای انگلیسی در محاورات روزمرهی فارسی، به شرط اینکه معادل شایستهای داشته باشند، مذموم است. اما چه چیزی رخ میدهد که «بههرحال» را «انیویز»، «برجسته» را «بولد» و «تقویم» را «کلندر» میگوییم؟ بگذارید بگویم
نگاهی به پروژههای پرسروصدای تکنولوژیک بیندازیم: اتومبیلهای خودران تسلا، پروژهی اسپیس ایکس، بالنهای اینترنت و غربالگری ژنتیک؛ یک لحظه فرض کنید که همهی اینها را به سرانجام رساندیم، ماشینهامان بدون راننده تردد کردند، پایمان به سفرهای فضایی باز شد، به مردم روستاهای دورافتاده اینترنت رساندیم و فرز
شاید این نوشتهی من رنگوبوی روانشناسی بگیرد یا شبیه نوشتههای موفقیت شود، از اینها که موفقیت در بیست گام و زندگی خوب در دو هفته و پولدارشدن تنها با یک حرکت. اما نوشته من از جملهی کارهای روانشناسی موفقیت شمرده نمیشود، اگر خودم بخواهم دستهبندیاش کنم، اسمش را میگذارم تجربهی زندگی، هنر زندگیک