معنای زندگی: در تکاپوی راهحل (۲) در نوشتار قبلی دربارهی این نوشتم که چرا این سلسله نوشتار را شروع کردم، همزمان با آن شروع کردم به زیروروکردن نوشتههایم، جستاری را یافتم که بیشتر دربارهی خود زندگی است اما بخشهایی از آن دربارهی معنای زندگی نوشته بودم. این نوشتار از متن نامهای است که به یکی از د
همهی ما آرزوهای فراوانی داریم که خیال برآوردهشدنشان را در سر میپرورانیم یا لااقل اگر آرزوی خاصی نیز نداشته باشیم، انتظارهایی از خود، دیگران، جامعه و زمانه داریم که میخواهیم محقق شوند یا اهدافی داریم که برای آنها برنامهریزی و تلاش میکنیم. فرقی نمیکند که آرزو، هدف یا انتظاری دستیافتنی باشد
معنای زندگی: پروبلماتیکشدن چند ماه بسیار پرفشاری داشتم. دو رویداد در کنار پروژههایی که به این و آن قول داده بودم و حالا چند روزی است که سبکتر شدهام و معطوف به کار شرکت و روتین زندگی. فشار کاری که کمتر میشود، میتوانم بهراحتی حس کنم که ملال بر لحظهبهلحظهی زندگیام چنبره میزند. در یک آن
چند سال پیش این انیمیشن را به پیشنهاد دوستی دیدم که آن موقع برایم بسیارتکاندهنده بود: https://youtu.be/e9dZQelULDk?feature=shared اتفاقی که در انیمیشن میافتد به نظرم ساده است، ابتدا ذم سرمایهداری را میگوید، از انبوهشدن همهچیز و «کالاانگاری خوشبختی» گله میکند (که در کالبد کنشهایی مثل خریدکردن
اسامی زیادی را مرور میکنم، حتی آنهایی که سنی گذراندهاند یا سمتی دولتی دارند، آدمهایی که خوشبینیشان زبانزد بود؛ سربسته بگویم، قافیه را به نومیدی و افسردگی باختهایم. دانشجویان، تکنیسینها و کسانی که آن ور آب هواخواهی دارند، آهنگ رفتن مینوازند، عدهی نه چندان کمی، از همین طبقهمتوسطیهای غرغرو
چند وقتی است جایی تکه کاغذی چسباندهام که دربارهی «تغییر» بنویسم، حرفی که مدتهاست در گلویم مانده و اذیتم میکند. در ابتدا باید بگویم که مراد از «تغییر» در این نوشته تغییری است که نتوان با چشم دید و اندازه کرد، تغییری که نیاز به تجربهکردن یا دانستن دارد، مثل تغییر در باورها، رفتار، جهانبینی و یا
عجیب نیست که بعضی وقتها نمیدانم دربارهی برخی موضوعات چه بگویم، خصوصاً برای منی که به یاد ندارم در پاسخی مانده باشم و یا کلماتی، هرچند نامناسب، برای بیان منظورم پیدا نکنم؟ الآن یکی از همان وقتهاست، کتاب عجیبی را تمام کردهام و نمیدانم دربارهاش چه بگویم؛ با چشمپوشی از این سوال که چرا باید اصل
امروز اگر نوزدهم شهریور باشد، نوزده روز تا تولدم فاصله دارم. احساس میکنم حالم خوب نیست. تقریباً تمام تلاشهای اقتصادیام در پنج-شش سال گذشته با شکست همراه بوده و سر هر کدام بدهکاریهایی بالا آوردم، طوری که مجبورم علاوهبر فشار به اندوختهام که ذرهذره آبرفتنش را میبینم، طی هفته یک شیفت به ناسازگا