دانشگاه و توسعه (یکم): چرا هزینه تحصیل دیگران را من باید بدهم؟

کارفرما،‌ چیزی در حدود ۱۵۰هزارتومان ماهانه از حقوق من مالیات کسر می‎کند، این علاوه بر آن ۹درصد مالیات بر ارزش افزوده‎ای است که برای کالا و خدماتی که استفاده می‎کنم می‎پردازم. وقتی به این موضوع فکر می‎کنم که این مالیات‎ها، خرج دانشجویان در دانشگاه‎ها می‎شود، قلبم به درد می‎آید. چرا من باید هزینه تحصیل یک دانشجوی دانشگاه شریف را پرداخت کنم؟ با در نظر گرفتن این نکته که اکثر فارغ التحصیلان این دانشگاه، خدمت و ارزش‎آفرینی خود را در جایی به غیر از این مرز و بوم به انجام می‎رسانند. اما ماجرا به پرداخت شهریه دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف ختم نمی‎شود.

چرا من باید هزینه تحصیل یک دانشجویی که بدون هیچ رغبتی، بدون هیچ تلاشی،‌ بدون هیچ آینده‎ای یک صندلی در دانشگاه اشغال کرده است را بدهم؟ با این تفسیر که حتی هیچ علاقه‎ای به رشته تحصیلی خود ندارد و جبر پروسه نابسامان سازمان سنجش او را در این رشته محصور کرده است. در رشته برنامه‎ریزی اجتماعی و تعاون دانشگاه علامه طباطبائی، خیلی سخت است که یک نفر را بیابید که رشته مذکور در اولویت انتخاب رشته او باشد، هزاران دلیل وجود دارد که چرا دانشجویان علی‎رغم استعدادها و علایق‎شان، باز هم مبادرت می‎کنند به تحصیل در رشته‎هایی علاقه و استعدادی در آن ندارد ، اما به گمان من یک دلیل مهم آن، ارزان بودن بی‎منطق کالای «‎آموزش عالی» است. چرا خود او نباید شهریه تحصیلی خود را پرداخت کند؟ که اگر بنا بود بکند یا وارد این رشته و دانشگاه نمی‎شد یا تلاش و ممارست بیشتری برای امر تحصیلی و پژوهشی خود می‎کرد و این‎چنین جای یک انسان با استعداد که دغدغه و پتانسیل در آن رشته دارد را، نمی‎گرفت.

حتی در رشته‎های پر متقاضی در دانشگاه‎های برتر کشور نیز، باز برایم عیان نیست که چرا باید هزینه‎ی تحصیل کسی که با علاقه و استعداد در رشته‎ای تحصیل می‎کند و با آن دانش و مهارت وارد بازار کار می‎شود و کسب درآمد می‎کند را من باید بپردازم؟ مگر بخشی از درآمد آن به حساب من وارد می‎شود؟ توجیه رایج آن، خدمتی است که آن فرد سرمایه‎گذاری شده در جامعه به انجام می‎رساند، خب مگر آن را رایگان انجام می‎دهد؟ چرا برای درس خواندن و مهارت کسب کردن یک نفر باید به او پول پرداخت کنیم، اما این همه آدم که کلاس‎های خصوصی می‎روند، مهارت یاد می‎گیرند و وارد بازار کار می‎شوند، چرا آنان محقّ دریافت چنین پولی نیستند؟ چرا برای کلاس زبان من کسی یارانه‎ای نمی‎دهد؟

قضیه کجا بغرنج می‎شود؟ آنجا که پول تحصیل این دانشجویان را نه فقط از جیب من که از جیب میلیون‎ها کارگر که با زحمت زیاد و ساعت کاری‎های بلند مدت کسب درآمد می‎کنند برداشته می‎شود، کارگری که مجبور است هر کالایی را نُه درصد گران‎تر بخرد تا خانواده‎های دیگر با سطح درآمد بالاتر بتوانند فرزندشان را ارزان قیمت به دانشگاه بفرستند. با در نظر گرفتن این موضوع که حتی در همین دانشگاه‎های ارزان قیمت و رایگان دولتی نیز، فرزندان این کارگر شانس آنچنانی برای تصاحب صندلی ندارند؛ این رنج‎آور و نا‎عادلانه است. رتبه‎های برتر کنکور در نتیجه دانشگاه‎ها و رشته‎های سرآمد، منحصر به کسانی است که استطاعت پرداخت شهریه‎ی مدارس غیر انتفاعی، کلاس‎های کنکور و کتاب‎های گران قیمت را دارند؛ نه فرزند کارگری که در تهیه ی لوازم‎التحریر خود مانده است.[۱]‎ سوبسید آموزشی را به نام و توجیه مستضعفین می‎دهند اما کام دانشگاه دولتی و سرآمد را مرفهین می‎برند.

آنقدر کالای آموزش عالی در ایران ارزان است، حتی در دانشگاه های آزاد و غیر انتفاعی، که آمار دانشجویان ما سر به فلک کشیده است: ۲۵۶۹ مرکز آموزش عالی و نزدیک به چهار میلیون دانشجو و نزدیک به ۱۰ میلیون فارغ التحصیل دانشگاهی. این در حالی است که تعداد دانشگاه‌ها در اغلب کشورهای پیشرفته جهان زیر ۵٠٠ دانشگاه است به‌طوری که انگلیس ٢٩١، کانادا ٣٢٩، ایتالیا ٢٣۶ و هلند ۴٢٣ دانشگاه دارند و برخی کشورهای اروپایی نظیر نروژ، سوئد، دانمارک، فنلاند و … زیر ١٠٠ دانشگاه تأسیس کرده‌اند. این ارقام در واقع به ما می‎گویند که ۱۹ درصد جمعیت ایران، داعیه کار آکادمیک و پژوهشی دارند![۲] با هیچ منطق توسعه‎ای یا رفاهی، این ارقام جور در نمی‎آیند.

کارفرما،‌ چیزی در حدود ۱۵۰هزارتومان ماهانه از حقوق من مالیات کسر می‎کند، این علاوه بر آن ۹درصد مالیات بر ارزش افزوده‎ای است که برای کالا و خدماتی که استفاده می‎کنم می‎پردازم. وقتی به این موضوع فکر می‎کنم که این مالیات‎ها، خرج دانشجویان در دانشگاه‎ها می‎شود، قلبم به درد می‎آید. چرا من باید هزینه تحصیل یک دانشجوی دانشگاه شریف را پرداخت کنم؟ با در نظر گرفتن این نکته که اکثر فارغ التحصیلان این دانشگاه، خدمت و ارزش‎آفرینی خود را در جایی به غیر از این مرز و بوم به انجام می‎رسانند. اما ماجرا به پرداخت شهریه دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف ختم نمی‎شود.

چرا من باید هزینه تحصیل یک دانشجویی که بدون هیچ رغبتی، بدون هیچ تلاشی،‌ بدون هیچ آینده‎ای یک صندلی در دانشگاه اشغال کرده است را بدهم؟ با این تفسیر که حتی هیچ علاقه‎ای به رشته تحصیلی خود ندارد و جبر پروسه نابسامان سازمان سنجش او را در این رشته محصور کرده است. در رشته برنامه‎ریزی اجتماعی و تعاون دانشگاه علامه طباطبائی، خیلی سخت است که یک نفر را بیابید که رشته مذکور در اولویت انتخاب رشته او باشد، هزاران دلیل وجود دارد که چرا دانشجویان علی‎رغم استعدادها و علایق‎شان، باز هم مبادرت می‎کنند به تحصیل در رشته‎هایی علاقه و استعدادی در آن ندارد ، اما به گمان من یک دلیل مهم آن، ارزان بودن بی‎منطق کالای «‎آموزش عالی» است. چرا خود او نباید شهریه تحصیلی خود را پرداخت کند؟ که اگر بنا بود بکند یا وارد این رشته و دانشگاه نمی‎شد یا تلاش و ممارست بیشتری برای امر تحصیلی و پژوهشی خود می‎کرد و این‎چنین جای یک انسان با استعداد که دغدغه و پتانسیل در آن رشته دارد را، نمی‎گرفت.

حتی در رشته‎های پر متقاضی در دانشگاه‎های برتر کشور نیز، باز برایم عیان نیست که چرا باید هزینه‎ی تحصیل کسی که با علاقه و استعداد در رشته‎ای تحصیل می‎کند و با آن دانش و مهارت وارد بازار کار می‎شود و کسب درآمد می‎کند را من باید بپردازم؟ مگر بخشی از درآمد آن به حساب من وارد می‎شود؟ توجیه رایج آن، خدمتی است که آن فرد سرمایه‎گذاری شده در جامعه به انجام می‎رساند، خب مگر آن را رایگان انجام می‎دهد؟ چرا برای درس خواندن و مهارت کسب کردن یک نفر باید به او پول پرداخت کنیم، اما این همه آدم که کلاس‎های خصوصی می‎روند، مهارت یاد می‎گیرند و وارد بازار کار می‎شوند، چرا آنان محقّ دریافت چنین پولی نیستند؟ چرا برای کلاس زبان من کسی یارانه‎ای نمی‎دهد؟

قضیه کجا بغرنج می‎شود؟ آنجا که پول تحصیل این دانشجویان را نه فقط از جیب من که از جیب میلیون‎ها کارگر که با زحمت زیاد و ساعت کاری‎های بلند مدت کسب درآمد می‎کنند برداشته می‎شود، کارگری که مجبور است هر کالایی را نُه درصد گران‎تر بخرد تا خانواده‎های دیگر با سطح درآمد بالاتر بتوانند فرزندشان را ارزان قیمت به دانشگاه بفرستند. با در نظر گرفتن این موضوع که حتی در همین دانشگاه‎های ارزان قیمت و رایگان دولتی نیز، فرزندان این کارگر شانس آنچنانی برای تصاحب صندلی ندارند؛ این رنج‎آور و نا‎عادلانه است. رتبه‎های برتر کنکور در نتیجه دانشگاه‎ها و رشته‎های سرآمد، منحصر به کسانی است که استطاعت پرداخت شهریه‎ی مدارس غیر انتفاعی، کلاس‎های کنکور و کتاب‎های گران قیمت را دارند؛ نه فرزند کارگری که در تهیه ی لوازم‎التحریر خود مانده است.[۱]‎ سوبسید آموزشی را به نام و توجیه مستضعفین می‎دهند اما کام دانشگاه دولتی و سرآمد را مرفهین می‎برند.

آنقدر کالای آموزش عالی در ایران ارزان است، حتی در دانشگاه های آزاد و غیر انتفاعی، که آمار دانشجویان ما سر به فلک کشیده است: ۲۵۶۹ مرکز آموزش عالی و نزدیک به چهار میلیون دانشجو و نزدیک به ۱۰ میلیون فارغ التحصیل دانشگاهی. این در حالی است که تعداد دانشگاه‌ها در اغلب کشورهای پیشرفته جهان زیر ۵٠٠ دانشگاه است به‌طوری که انگلیس ٢٩١، کانادا ٣٢٩، ایتالیا ٢٣۶ و هلند ۴٢٣ دانشگاه دارند و برخی کشورهای اروپایی نظیر نروژ، سوئد، دانمارک، فنلاند و … زیر ١٠٠ دانشگاه تأسیس کرده‌اند. این ارقام در واقع به ما می‎گویند که ۱۹ درصد جمعیت ایران، داعیه کار آکادمیک و پژوهشی دارند![۲] با هیچ منطق توسعه‎ای یا رفاهی، این ارقام جور در نمی‎آیند.

[۱] رتبه های برتر از مدارس لوکس می آیند. | فرارو | ۲۴ مرداد ۹۶

[۲]  دانشگاه‌های ایران به روایت آمار و ارقام | ایسنا | ۹ خرداد ۹۷

دیدگاهتان را بنویسید