نوشته‌ای بر ۱۹۸۴، تناظر عینی

تا اندازه‌ای احساس می‌کنم هرکس #۱۹۸۴ را می‌خواند، تناظر آن را در زندگی خودش جستجو می‌کند و کوشش دارد که با یافتن مصداق‌هایی از دولت و حاکمیت خودش – یا کشور محل زندگی‌اش – این تناظر را عینیت بخشد، و به نظرم این جستجو برای پیدا کردن تناظرها و مصداق بخشیدن به آن فارغ از مرزهای سیاسی شکل بگیرد. یعنی تفاوتی نمی‌کند که چه اندازه مردم در برابر حاکمیت خوش-بین یا بد-بین باشند (منظور آن بخشی که به آسانی تغییر نمی‌کند، آن بخشی که فرای دولت است، مردم به آن تن داده یا آن را پذیرفته‌اند، #جمهوری_اسلامی در ایران، جمهوری فدرال در آمریکا، فدرال پارلمانی پادشاهی مشروطه در کانادا و یا سلطنت مطلقه در عربستان) مهم نیست چقدر حاکمیت آن کارها – صفحه سخنگو، جاسوسی، شکنجه، بازنویسی تاریخ و … – را انجام می‌دهد یا چه سیاستی را در پیش گرفته است، به نظرم تمام خوانندگان ۱۹۸۴ چه در ایران یا عربستان، چه در ترکیه یا کانادا، چه در سوئد یا سوئیس یا چه در آلمان یا آمریکا حس مشترک من را پس از خواندن کتاب ۱۹۸۴ دارند و این تا اندازه‌ای بهنجار است.
اورول (نویسنده کتاب) با زیرکی‌ای مثال‌زدنی، تمام بدبینی‌ها، توهم‌ها، ترس‌ها و وحشت‌های گذرانده شده از  ذهن شخصیت اصلی کتاب را (وینستون اسمیت) چنان به واقعیت می‌رساند که خواننده صفحه به صفحه، خط به خط آرزو می‌کند اوضاع وی از این بدتر نشود، اوضاع چنان بر شخصیت اصلی کتاب که ما هوادار قانون‌شکنی‌هایش هستیم تنگ می‌شود که گاها خواننده را پریشان می‌کند، ولی هوش اورول برای آمیختن حس بیزاری از قدرت حاکم (حزب حاکم اوشینا) با عواطف انسانی (شکل‌گرفته بین وینستون و جولیا) چنان خواننده را  مجذوب می‌کند که خط به خطِ رنج‌های وینستون در صفحات پایانی را به جان بخرد؛ اما درعین‌حال خواننده امیدش را از دست نمی‌دهد، خواننده هنوز امیدوار است مقصود ابراین (یکی از کاراکترهای کتاب) از این شکنجه‌های سخت، آزمودن وینستون و سنجش میزان وفاداری‌اش به انجمن‌های برادری باشد، خواننده هنوز امیدوار است گلدشتاین برای رهایی وینستون دست به کاری بزند، خواننده هنوز امیدوار است ابراین با رساندن تیغی به وینستون، او را از رنج‌هایش رها سازد، خواننده دست کم هنوز امیدوار است وینستون بر سر مواضعش بمیرد، نفرت از برادر بزرگ را در دل هنگام مرگ داشته باشد، حتی پس از اتمام دوره حضور وینستون در وزارت عشق خواننده امیدوار است وینستون بر سر مواضع قبلی‌اش برگردد، دست به نوشتن خاطره بزند یا هر کاری بکند که حزب بزرگ را به مقابل وادارد، اما اورول در صفحات پایانی با خط بطلان کشیدن به تمام امیدواری‌هایی که به اندیشه خواننده ممکن است خطور کند، او را در صفحات پایانی مأیوس از هر امیدی که برای کنار زدن حزب وجود داشت رها می‌کند، و این ناامیدی و دلسردی خواننده بعد از کتاب تبدیل به یک دلهره‌ای می‌شود که مبادا این گزاره‌ها گریبان خودش را نیز بگیرد و به دلیل همین ترس و دلهره شروع می‌کند به یافتن تناظرهایی برای این‌که بداند چه هنگام این بلاها بر سرش آوار می‌شود!

حالا که این‌ها را گفتم، بد نیست به چند تناظر ۱۹۸۴ که احساس می‌کنم نمودهای ملموس‌تری در زندگی یک #شهروند_ایرانی در معرض اخبار و تحت تأثیر سیاست‌ها و تصمیم‌گیری حاکمیتی دارد، بیان کنم.
دشمن همیشگی:
فرقی نمی‌کند اوراسیا باشد یا ایستاسیا، اوشینا همواره در حال جنگ است و مردم باید خود را در برابر حملات گوناگون ” #دشمن ” آماده کنند، مردم باید همواره آماده جنگ باشند، اعضای حزب باید به اردوگاه‌های سربازی اجباری بروند، اوشینا باید همواره آماده جنگ باشد که حتماً روز پایان جنگ نزدیک است.
کینه از دشمن:
اعضای حزب باید در آیین “ابراز تنفر” حضور پیدا کنند و تنفرشان را نسبت به دشمنان اوشینا آشکار نمایند و برای آنان آرزوی مرگ کنند، ازجمله این دشمنان، “امانوئل گلدشتاین” که پیش‌تر جز اعضای مؤسس حزب و هم‌رده “برادر بزرگ” بود اما اکنون در فعالیت‌های ضدانقلابی شرکت کرده و او از خیانت‌کاران و کنشگر آسیب به یک پارچگی حزب است، او #فتنه‌گر و توطئه‌چین تحت حمایت اربابان خارجی‌اش است و نماد یک خائن منحرف.
برادر بزرگ:
در همه جای اوشینا تصاویری از برادر بزرگ به چشم می‌آید، “برادر بزرگ مراقب توست”. #برادر_بزرگ مبری از اشتباه است، او از آغاز در تأسیس حزب نقش به سزایی داشته است، برادر بزرگ همیشه مصلحت اوشینا را می‌داند و از آینده‌ای بزرگ اما قریب‌الوقوع خبر می‌دهد، برادر بزرگ باید محبوب تمام اعضای حزب باشد و حزب باید نسبت داشتن برادر بزرگ شکر گذار و فروتن باشد.
پلیس افکار:
در اوشینا باید مواظب اندیشه‌هایتان باشید، برای حکومت مهم است که شما درباره چه فکر می‌کنید، درباره موضوعاتی خاص چه تفکری دارید و چقدر این تفکر با تفکری که حزب تعریف می‌کند فاصله دارد، این مهم است که شما درباره سکس چه فکری می‌کنید و چه گرایش جنسی‌ای دارید، این مهم است نظر شما درباره برادر بزرگ چیست و زنده بودن شما به اندیشه‌تان بستگی دارد، بیشتر کسانی که در اردوگاه‌های کار اجباری و یا #وزرات_عشق هستند، هیچ “عملی” (Act) را انجام نداده‌اند اما آن‌ها مرتکب بزرگ‌ترین گناه شده‌اند، آن‌ها مجرم هستند، ” #مجرم_فکری “!
 وزارت حقیقت:
در وزارت حقیقت، اعضای حزب مسئول هستند تا آمارها، حقایق، تاریخ، وقایع و تمام مستندات از پیش شکل گرفته را با “مواضع جدید” اعضای رده‌بالای حزب همخوانی دهند، در صورت لزوم آمار بسازند، در صورت لزوم رویداد را عوض کنند، و یا حتی در صورت لزوم تمامی شواهد دال بر وجود یک سخنرانی از برادر بزرگ در ستایش دلاوری‌ها و شایستگی‌های فردی که اخیراً به انجمن‌های برادری پیوسته، حذف و معدوم نمایند و یا حتی قول‌هایی که حزب پیش‌تر داده بود را منطق بر واقعیت امروز، بازنویسی کنند!
نمی‌دانم چقدر می‌شود بین گزاره‌های بالا – که سعی کردم منطبق بر حقایق مطرح در ۱۹۸۴ بنویسم – و اخباری که شنیده‌ایم و می‌شنویم، خط و ربط پیدا کرد، شاید هم اصلاً خط و ربطی نباشد و صرفاً دچار #سندرم_بیت‌المقدس شده باشم!

اما در مورد انتخاب شخصیت، انتخاب شخصیت اورول و پرداختن به داستان “وینستون اسمیت” و دیگر شخصیت‌های کمک‌کننده برای روایت داستان و علی‌الخصوص دیدار آشنایان در “وزارت عشق”، این شائبه  را به وجود می‌آورد که تمامی آدم‌های داستان، دارای یک وجه ناپیدا و یک کوشش فکری اغلب نافرجام برای پیدا کردن حقیقت راستین هستند و گمان می‌رود، اورول یک ذره‌بین را بر روی وینستون اسمیت نگه‌داشته است که اگر این ذره‌بین را در جای دیگری از نقشه اوشینا حتی اوراسیا و ایستاسیا بگیرد، بازهم همین روایت و همین داستان شکل می‌گیرد و به نظرم این نه تنها نقطه‌ضعف نیست چه‌بسا بیانگر خرده‌سنجی و هنرمندی اورول در به تصویر کشیدن جامعه ضد اتوپیایی خود است. جامعه‌ای که در آن به قول فروم انسان ممکن است آرزوی هایش را برای آزادی، والایی، فرازمندی و عشق فراموش کند. بیانگر جامعه از آدم‌های تکراری که یک‌جور فکر می‌کنند، یک‌جور سخن می‌زنند، حتی یک‌جور آرزو می‌کنند و پیرو #عقاید_مرسوم هستند و حزب هم وظیفه دارد اندک تمایلاتی که در اعضای حزب مبنی بر گرویدن به انجمن‌های برادری وجود دارد را در نطفه خفه کند، اورول در آشکاراندن این جستار آن‌قدر چیره دست بوده که خواننده این اجازه را به خود می‌دهد که این‌گونه تحلیل کند: اصلاً جایی به نام انجمن‌های برادری وجود نداشته، و #انجمن_برادری صرفاً یک #برچسب برای تصفیه‌های حزب است.

جدا از این‌ها، ۱۹۸۴ را نیز باید بدون دخیل کردن نظریه‌های تئوریک و صرف‌نظر از تلاش‌هایی که نویسنده برای نقد یک جریان سیاسی و ایدئولوژیک به‌کاربرده، بررسی کرد، به‌هرحال، ۱۹۸۴ یک رمان است نه یک منبع دانشگاهی در نقد نظریه کمونیسم، توتالیتر و یا هر چیز دیگر، اورول برای انتقال مفهوم دست به دامان صنایع ادبی شده است و دقیقاً  آن وجه‌ای که در این رمان اغلب از کنارش به سادگی عبور می‌کنیم همین بررسی شیوه انتقال مفهوم و داستان‌نویسی اورول است، من برگردان حمیدرضا بلوچ + مقدمه‌ای از اریک فروم خوانده‌ام، انصافاً ترجمه روان و بدون آلایشی بود، ولی ناگزیر برای دریافت بهتر برخی از پاراگراف‌ها و مفاهیمی که عموما در شعارهای حزب پنهان بود، نگاهی به متن اصلی و دیگر ترجمه‌ها انداختم که تا اندازه‌ای راهگشا واقع شد.

هرکس گذشته را در دست بگیرد، آینده را در دست دارد و هرکس حال را در دست بگیرد گذشته را در دست دارد / یکی از شعارهای حزب

شاید بعداً بیشتر حوصله‌ام کشید و این نوشتار را درباره این کتاب ادامه دادم، احساس می‌کنم باید زمانی بگذرد، بررسی‌ها و تحلیل‌های دیگران را بخوانم، فیلم‌هایی که بر پایه این داستان ساخته‌شده‌اند را ببینم و این بار با ذهنی آکنده از پیش‌فرض، کتاب را دوباره مطالعه نمایم، آن‌وقت فکر کنم بتوانم تحلیل درست‌تری نسبت به این شاهکار جورج اورول داشته باشم.

پاسخ دهید