گزارش به خویشتن: اصفهان، شهرکرد و کوهرنگ

درباره این سفرنامه

اگر شاردن بخوانید، ناصر خسرو را بشناسید و یا سفرنامه برادران امیدوار را دیده باشید احتمالاً با من هم عقیده‌اید که صرف خواندن «سفرنامه» چقدر لذت بخش و مفرح است، و از آنجا که برای خواندن هر سفرنامه لذت بخشی نیاز هست یک نفر سفرنامه لذت بخشی بنویسد ما کماکان نیاز به انسان‌های سفرنامه نویس داریم و از آنجا که سر مردم امروزه خیلی شلوغ است عده‌ای باید برای این کار بی جیره و مواجب داوطلب شوند تا «چیز» های این جهان را ثبت کنند. اگر لالایی یک مادر در عشایر ترکمن، رسم خاص عروسی چادرنشین‌ها، غذاهای خوشمزه تالشی‌ها و داستان‌های نهفته در دل این مردم در جایی ثبت نشود و مرور زمان آن‌ها را به فراموشی بسپارد، خودم را نمی‎‌بخشم!

شاید یکی از دلایل سفرم نوشتن درمورد سفرم بود! قبلاً تلاش‌های نافرجامی برای نوشتن سفرنامه «کویر مرنجاب»، «نیشابور گردی»، «جنگل‌های شمال» و «عراق گردی / مراسم اربعین» داشته‌ام و امروز جز یک خاطره مبهم درباره آن سفرها و اتفاقاتشان چیزی نمی‌دانم و صرفا چندخاطره بُلد شده که دیگر تکراری و از مزه افتاده هستند. اما این بار عهد کرده بودم که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نباشد، خودم را ملزم به نوشتن این سفرنامه تا الان ۱۲۰۰۰ کلمه‌ای کرده‌ام و چون امری الزام‌آور بود شاید بعضی از جاها بند آب داده باشم و آن صرافت همیشگی برای متن‌هایم را به خرج ندادم. منطقاً یک باره به نوشتن این سفرنامه ننشسته‌ام و به علت تقارن با ایام روزه داری‌ام ممکن است تأثیری از این موضوع پذیرفته باشد.

عادت دارم متن را از نگاه مخاطب هم بخوانم که مبادا قصوری در ابراز منظورم در کلمات و جملات داشته باشم و یا موجب نافهمی یا کج فهمی مخاطب گردم، در این سفرنامه این کار صورت نگرفته و ازآنجاکه خیلی خیلی روان نوشته و از هرگونه کژتابی دوری جسته‌ام بعید است مشکل خاصی پیش آید، با این حال اگر به موردی برخورد کردید در کامنت اشاره کنید.

نمی‌دانم این سفرنامه چقدر ممکن است برای شما جذاب باشد، اگر انتظار یک متن فوق جذاب و درک نکات عجیب‌وغریب را دارید به نظرم ادامه متن را نخوانید بهتر است، این‌طوری هم پیش فرض ذهنی‌تان در مورد نوشته‌های من حفظ می‌شود و هم وقت گران‌بهای خود را یک ساعتی صرف امور با ارزش‌تری می‌کنید. این سفرنامه بیشتر از آن که به مواردی که باید به آن بپردازد، پرداخته باشد، به نظرات و نگاه من به موضوعات پرداخته است در واقع حس من نسبت به پدیده‌ها خواهد بود نه بیانی از خود پدیده‌ها، افتراق زیادی نخواهد داشت، اما درک من از یک موضوع مطمئناً با آن موضوع و با درک شما از همان موضوع متفاوت است. با این وجود سعی کنید بدون پیش‌فرض های رایجی که درباره من و درباره موضوعات دارید متن را بخوانید و برای راحت زندگی کردن از قضاوت بپرهیزید.

سرعت متوسط خواندن برای یک فرد با ضریب هوشی متوسط و قدرت دنبال-گردی استاندارد کلمات؛ تقریباً ۲۰۰ کلمه در دقیقه است، برای کل این سفرنامه ۶۰ تا ۲۰۰ کلمه لازم است، هرچند چون نگارش این نوشته با نگارش مرسوم در اپلیکیشن های پیام‌رسان و شبکه‌های اجتماعی نزدیک است، احتمالاً بتوانید کلمات بیشتری را در یک دقیقه جا دهید. البته ممکن است ویدئوها و عکس‌ها وقت بیشتری از شما طلب کند. الان که دارم نگاه می‌کنم می‌بینم حتی خواندن «درباره این سفرنامه» نیز برای خیلی از دور و بری‌هایم یک چالش بزرگ محسوب می‌شود.

پذیرای نظرات گران‌بهای شما در کامنت ها هستم، اگر سؤالی داشتید که احساس می‌کنید می‌توانم پاسخ دهم خوشحال می‌شوم کمکی کنم. اگر پیامی خصوصی دارید در متن کامنت ذکر کنید تا کامنت را به نمایش نگذارم. هرگونه توهین، استهزا، تمسخر، بی‌ادبی، تهمت و افترا به شخص من مجاز است اگر احساس می‌کنید با نوشتن چنین مضامینی احساس بهتری دارید، از خود دریغ نکنید.

این سفرنامه ممکن است حاوی مضامین زیر زیر باشد:

تعارض با عقاید: در این سفرنامه ممکن است عقایدی مطرح شود که با عقاید شما همخوانی  و سو جهت نداشته باشد، ممکن است بدیهیات شما برای من خاص، و بدیهیات من برای شما خاص جلوه کند، اگر احتمال می‌دهید که برنمی‌تابید با بستن این صفحه کائنات را خوشحال کنید.

کلمات زننده: این سفرنامه ممکن است حاوی کلماتی باشد که برای شما خوش‌آیند نبوده یا مطبوع به نظر نرسد.

کلیشه زدایی: در این سفرنامه سعی بر کلیشه زدایی شده است، اگر مقید به کلیشه‌های رایج،‌ رفتارهای مرسوم و عقاید جاریه هستید ممکن است این سفرنامه برای شما با ضرر همراه باشد.

رک‌گویی: سعی بر این بوده که به خودسانسوری، تعدیل شخصی و یا به لفافه گویی دچار نشوم.

امانت‌داری: تمامی عکس‌برداری‌ها از اماکن با شرایط آنجا همخوانی داشته و یا در صورت تعارض موافقت مراجع ذی‌صلاح کسب گردیده است، عکاسی و فیلم‌برداری‌ها از افراد در مواقعی که چهره ایشان معلوم است با اجازه و رضایت بدون اجبار خودشان ضبط و انتشاریافته‌اند. اسامی افراد تمام واقعی بوده و سعی شده از بیان نام خانوادگی افراد ممانعت صورت پذیرد. در صورت مشاهده هرگونه مغایرتی مراتب را با این‌جانب در میان بگذارید. (راستش آن‌قدرها هم چیزهای درخور توجهی برای امانت‌داری نیست، خواستم جو بدهم)

صداقت سنجی: ممکن است برای جذابیت نوشتار، جلب مخاطب، ترویج سفرهای هیچهایکی و یا سایر منافع شخصی و جمعی خاص، تمام وقایع به‌صورتی که شکل‌گرفته‌اند ذکر نشود و یا تا حد اندکی که به اصالت آن لطمه‌ای وارد نشود، اصلاح، تعدیل و مورد دخل و تصرف قرار بگیرند؛ اطمینان می‌دهم که به شمار نیایند یا موارد ناچیزی باشند.

پیش از سفر یا الرساله التی بشأن أسباب رحلتی

همین روزهای بهاری بود، داشتم یکی از نقاشی‌های رضا عباسی را تقلید می‌کردم که به‌طور ناخودآگاهانه‌ای متوجه شدم که تابه‌حال اصفهان را ندیده‌ام، یا دست‌کم به خاطرش نمی‌آورم. حقیقتاً آزرده شدم به  این خاطر که احساس کردم تجربیات شگفت‌انگیزی را از خودم دریغ کرده‌ام – مثلاً چند وقت پیش بود که فیلمی از آواز خواندن جوانی در مسجد شاه دیدم که واقعاً شوق برانگیز بود یا شب‌خوانی های زیر پل خواجو- به‌هرحال اندوهی بر قلب این‌جانب مستولی شد و ازآنجاکه اندوه برخلاف غم شوق آور است باروبنه برای سفر جمع کردم. در خاطر این را می‌پروراندم که چون راه شیراز –سرزمین شعر و شراب- از راه اصفهان می‌گذرد دیدن آنجا نیز خالی از لطف نیست. از این که قرار بود با همراهی یک نفر به این سفر بروم و این یک نفر در دقایق آخر عجز خود را از همراهی اعلام کرد نیز می‌گذرم.

غالب سفرهای خانوادگی ما از یک برنامه مشخص تبعیت می‌کند، رزرو محل اقامت و پیش‌بینی راه رسیدن به مقصد از مدت‌ها قبل، چرخیدن در شهر موردنظر و دیدن ابنیه و آثار معروف به‌صورت سرسری، خوردن غذاهای مرسوم آنجا و خرید چند قلم سوغاتی عرف پسند. نه خانواده ما، اکثر کسانی که مسافرت را برای سیاحت در پیش می‌گیرند، یا دست به دامان تورهای گردشگری می‌شوند یا چنان خبره به مقصد هستند که الگوهای مشخص و از پیش تعیین‌شده‌ای را برمی‌گزینند. شاید برای بسیاری از پا به سن گذاشته‌ها و مردمان خمور کشور ما مناسب باشد و حتی کلی کیف بدهد اما برای من که تازه پا به سن جوانی گذاشته‌ام و لایف استایل ادونچرانه و غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای را حتی در مسیر زندگی دنبال می‌کنم تن دادن به این قبیل مسافرت‌ها زهر است، زهرمار. با لطایف‌الحیلی توانستم چند روز خالی پشت سرهم بیابم و راه بیافتم. چون پیشامدِ از پیش مشخصی وجود نداشت، برنامه حرکت هم مشخص نبود و به عبارتی همه‌چیز وابسته به آن لحظه‌ی تصمیم من مبنی بر شروع سفر قرارگرفته بود.

به علت این‌که وسایل کمپینگ ندارم حجم سفرهام به‌شدت محدود به محیط‌هایی میشه که مدنیت وجود داشته باشه، خیلی از تجربیات طبیعت رو نمی تونم دنبال کنم و مجبورم به قالب زندگی کسی که لطف می‌کنه هاست من میشه دربیام. البته برای من که از معاشرت با آدم‌های جدید و کنکاش توی تفکرات و جهان‌بینی‌های مختلف لذت می‌برم و اصولاً آن‌قدر آدم دور از جمعی نیستم و حتی مجبورم برای یک سری مطالعات شخصیم در جستجوی نمونه‌های شخصیتی خاصی باشم، زیاد بد نیست!

صبح روز دوشنبه، خاور، اسکانیا و تجربه خطر!

تنها کاری که باید بکنم اینه که خودم را به جاده‌های منتهی به جاده ساوه برسونم، از مزیت‌های قزوین بودن همین دسترسی راحت به اکثر جاده‌هاست،  برای این کار باید به سمت بوئین‌زهرا و از اون‌جا به سمت ساوه درحرکت باشم، برای رسیدن به بوئین‌زهرا لازمه که از راه‌آهن قزوین به سمت میدان راه‌آهن منتظر ماشین‌ها بمونم. خوب تصمیم بر هیچهایک کردن نصف ماجراست و بخش عمده این قضیه بر می‌گرده به پیدا کردن ماشین و جلب اعتماد راننده توی چند ثانیه! به خاطر همین باید سعی کنیم شبیه دزدهای وسط جاده، خفت کن‌ها، اراذل، اوباش، قالتاق‌ها و سایر عزیزان ناامن کننده جاده تیپ نزنیم و یا اگر قیافمون شبیه اونهاست هیچهایک نکنیم! لبخند و جلب اعتماد راننده رو اگر مدنظر قرار ندید شاید مدت‌ها زیر آفتاب کنار خیابون بمونید و کسی سوارتون نکنه. این تیپ من موقع شروع سفر بود که بعداً از یکی از راننده‌ها که جلوتر عکس ماشین فیروزه‌ایش رو می‌ذارم شنیدم که گفت: «فکر کردم توریست خارجی مارجی باشی سوارت کردم». چون قراره هاست داشته باشم و طبیعت‌گردی خاصی توی برنامه نیست، خیلی راحت و روزمره لباس انتخاب کردم:

اول سفر به‌شدت با انرژی و امیدوار سفر می‌کنی و چشم تو چشم همه راننده‌ها میذاری، خوب به علت‌های مختلفی شاخص اعتماد توی ایران خیلی پایینه یک جا آماری می خوندم که این شاخص توی آمریکا جهان خوار هفت از ده و ایران دو از دهه، یعنی از هر ده نفر که امکان سوار کردن داشته باشند –یعنی جا داشته باشند و معذوریت خاصی وجود نداشته باشه- دو نفر ممکنه بهت اعتماد کنند و خوب این خبر خیلی خوبی برای هیچهایکرها نیست. البته میشه گفت من تقریباً توی این مسیر خوش‌شانس بودم؛ مدتی سمت خروجی میدان راه‌آهن به سمت بوئین‌زهرا ایستادم شاید نزدیک ۱۰ تا ۱۵ دقیقه که یک خاور ایستاد، اول فکر کردم برای من ایستاده تا اینکه دیدم یک نفر دیگه که جلوتر از من بود – و احتمالاً آشنا و اون هم راننده ماشین سنگین بود- رو سوار کرد، من هم خیلی پرو رو رفتم و قبل از این‌که در رو ببنده چنین چیزی گفتم: «من مسیرم به سمت ساوه است، میشه من رو برسونید یا تا جایی جلوتر ببرید؟» در جواب با لحن متعجبی گفت:«بیا تا سر میدون بوئین‌زهرا ببرمت» اسم راننده محمود بود:

کلی در مورد انتخابات بحث کردیم، گریزهای زیادی به زمان شاه زد (در کل این خط ترانزیتی میونه‌ی خیلی خوبی با پهلوی داشتند، تقریباً از زبون همه راننده یه خدابیامرز شاه شنیدم، چه محمدرضا چه پدرش!) کلی حرف‌هایی زدیم که مصر بود جایی پخش نشه و نگران از این‌که مبادا من فیلم بگیرم و صدا ضبط کنم (در مورد شاخص اعتماد سخن گفتم). یه صحبت جالبی که اتفاق افتاد درمورد سند ۲۰۳۰ بود. محمود می‌گفت از وقتی فهمیده روحانی داره چه غلطی میکنه خونش به جوش اومده و نگران جفت پسرها شه، می‌گفت که ماهی یه بار به خونه سر میزنه و بالاسر بچه‌هاش نیست که تو مدرسه چی بهش یاد می‌دن، می‌خواست به آقای رئیسی رأی بده برای این‌که روحانیِ فلان فلان شده رأی نیاره! کاغذ شب‌نامه رو از توی آفتاب‌گیر با دقت بیرون کشید و داد بهم:

الان من میدون بوئین‌زهرا هستم و باید به سمت ساوه منتظر ماشین باشم، مسیر نسبتاً پر ترددیه و تونستم توی پنج دقیقه یه اسکانیای آلبالوییِ نو رو مجاب کنم سوارم کنه. چون هزینه‌ای بابت نقلیه این سفر کنار نذاشتم معمولاً اولین لحظه که در ماشین رو باز می‌کنم با این جمله شروع می‌کنم: «آقا سلام، من دارم “رایگان” ایران‌گردی می‌کنم، دارم میرم به سمت ساوه، میشه من رو تا یه جایی برسونید؟» روی کلمه رایگانش باید تأکید بیشتری داشته باشید! این آقا به من گفت که اسمش محمدتقیه! اما محمد صداش می‌کنند:

قیافه مغمومش برای این بود که چند ساعت پیش پلیس بزرگراه به علت صحبت با تلفن همراه جریمه‌اش کرده و مجبورش کرده که کلی راه تا ایستگاه پلیس بره روی باسکول که مبادا اضافه‌بار داشته باشه و توی همین حین هم که پلیس داشته مشایعتش می‌کرده تا ایستگاه، کمربند رو نبسته و پلیس دوباره جریمه‌اش کرده، خلاصه کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد!

از تبریز بار زده بود به سمت شهر صنعتی کاوه و اصرار داشت که شب برم خونشون توی ساوه! داشتم به کابین دقت می‌کردم که دیدم قبض جریمه‌ای که کنار دستم بود به نام حسن صادرشده و اینجا بود که مقداری ترسیدم و  ترجیح دادم پیاده شم! خوب مدیریت بحران قبل از وقوع بحران حائز احمیته البته الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم شاید من زیاد بدبین بودم و مرد بسیار مهمان‌نوازی بود که من عادت به چنین برخوردی نداشتم و سو تعبیر کردم. (سعی می‌کنم خیلی خوش‌بین باشم) قبل از شهر صنعتی کاوه پیاده شدم و مقداری پیاده تا یه استراحت‌گاه برای تجدیدقوا رفتم و حالا باید هیچهایک می‌کردم به سمت ساوه.

موقع دستشویی رفتن یه آقایی بود که داشت یه وری چایی می‌خورد ازش موقعیت فیزیکی دستشویی رو خواستم و اون هم در مورد کوله بزرگ و علت حضورم توی این استراحتگاه کامیون دارا وسط بیابون پرسید، بعد از تجدیدقوا که شَستم رو معلق روی هوا گرفته، منتظر ماشین بودم این آقا سوار بر رکاب زرد قناری‌ رنگش برام ترمز زد و من رو تا میدون ساوه رسوند:

زیاد ازش نپرسیدم، همش اون می‌پرسید و این‌طور سفر کردنم براش جذاب بود، می‌گفت حیف که بار داره و الا تا خود اصفهون می‌رسوند منو!

ساوه، تحلیل‌گر خط ساوه – دلیجان، و یک ده‌چرخ تیپیکال

خوب الان وارد شهر شدم و اوضاع کمی فرق میکنه، همه برای پول در تقلا هستند و باید یه نفر رو مجاب کنم که من رو تا میدون بعدی ببره که از اونجا ماشین‌هایی که به سمت سلفچگان رد می‌شوند رو پیدا کنم. بالاخره یه نفر که به پرایدش لم‌داده بود بهم سلام کرد (!) و من همه ادامه حال و احوال رو چسبوندم به رسوندن من و خوب متأسفانه هزار تومن کرایه خواست که پونصد تومن راضی شد. در کل شهر ارزونی بود!

خوب باز توی شهریم و ماشین‌های گذری هم به نیت کرایه و درآوردن پول بنزینشون برای مسافر چراغ و ترمز می‌زنند ولی من بالاخره تونستم سوار یه ماشین بشم که حداقل با شروط اولیه‌ام موافق بود. اسمش محمد بود و سرهنگ بازنشسته نیروی انتظامی.داستان زندگی جالبی داشت، از این‌که ضامن یه بابایی شده که ۸۰ میلیون قسطش رو اون صاف‌کرده، از اینکه چرا داره بار می بره و فشار زندگی و بدبختی‌اش گفت و تهش ربط داد که من همیشه از اینجا مسافر می‌زنم و داشت برام حساب می‌کرد که مسافر ازاینجا چقدر به چرخه صرفه جویی‌اش در بنزین کمک کرده و خوب وسطای راه بود که طلب پول کرد، من هم گفتم شرایطم رو این‌که دانشجو‌ام و اوضاع مالیم خوب نیست و به علت مطالعاتم باید سفر کنم تقریباً در شرایط فلاکت یکسانی با هم دیگه رسیدیم! کرایه ساوه تا سلفچگان برای تاکسی ۸ تومنه و ما تا دلیجان ۸ تومن توافق کردیم. چرا امتناع نکردم از پول دادن؟ اول این‌که وسط بیابون بود، نه جلو نه عقب ماشینی نمی‌دیدم، دوم اینکه واقعا از مصاحبت باهاش لذت می‌بردم و سوم این که مقداری هم دلم براش سوخت!

جدا از بحث کرایه واقعاً تحلیل‌های جالبی داشت، نوع جهان‌بینی و نگاهش به دنیا واقعاً برام جذاب بود. می‌گفت همه شهرها عین هم‌اند، فوقش یه تیکه خرابه رو نشونت میدن میگن شاه‌عباس از اینجا داشته رد می‌شده توی اجابت گاه اینجا ریده! و کلی برام تبیین کرد که باید چیزهایی شگفت‌انگیز رو دید،‌ گفت که چقدر براش جذابه بره یه شهر توی دانمارک و شب یک ساعتی رو تجربه کنه یا حتی شفق قطبی! به من هم پیشنهاد کرد که برم نروژ و دانمارک رو ببینم. با تأسف مسکن مهر متروک و ترک‌خورده وسط  اتوبان رو نشون می‌داد و عباراتی رو به‌کار می‌برد که از نقل اونها معذورم و نوع نگاهش رو به آقای روحانی و دستاوردهای ایشون تشریح کرد و معتقد بود باید اجازه داد راه نیمه رفته ایشون استمرار داشته باشه و اعتقاد داشت کسی که به جون مردم رحم نمی‌کنه لیاقت مدیریت مردم رو نداره. دیدگاه‌های جالبی در مورد فلسفه زندگی و آفرینش انسان هم داشت. دین رو یک پدیده شخصی می دونست و معتقد بود حاکمیت باید سکولار باشه و ازم خواست یک نفر رو بیارم که از اون دنیا اومده باشه و تجربه اون رو توصیف کنه و بعد گفت که معرفت‌شناختی انسان از موضوعات محدود به شهود و تجربیاتشه نه صرفاً تصورات زاییده ذهن! (مبرهنه که تمام این مفاهیم رو به عامیانه ترین شکل ممکن گفت و این  جمله بندی رو خودم درآوردم برای تبیین دقیق)

بحث جذاب من با این راننده نزدیکی‌های دلیجان به آخراش رسید و من  توی میدونی که مسیرها جدا می‌شد پیاده شدم و زیر دارودرخت اونجا بساط ناهاری که از خونه آورده بودم (چند لقمه کتلت) پهن کردم و مقداری پیاده رفتم تا به مسیر جاده دلیجان – اصفهان برسم. برای درک بیشتری از مسیر به نقشه دقت کنید، اولین نقطه سفید بوئین‌زهراست، ششمین سلفچگان، هفتمین دلیجان، نهمین میمه و دهمین مورچه خورته. نقاطی که من پیاده و سوار شدم.

زیر گرمای واقعاً طاقت‌فرسا، پیرهن رو به دور خودم پیچیده بودم، کلاه و تکه کاغذی خودم رو باد می‌زدم که یه ماشین فیروزه‌ای رنگ رسید. از بدو سوارشدن مدام یاد رمان قیدار، شخصیت‌ها و فضاسازی‌های اون می‌افتادم (نوشته رضا امیرخانی که خوندنش خالی از لطف نیست). یه مرد پا به سن گذاشته‌ی سبیلویی که نه اسمش رو به ما گفت، نه گذاشت از خودش عکس بگیریم من رو سوار کرد،  از شمال می‌اومد، این عکس رو موقع پیاده شدن از ماشینش گرفتم:

اولین سوالی که پرسید گفت: «زن داری جوون؟» جواب مشخص من و بعد دقایق زیادی از مضرات عزب موندن پسر جوان صحبت کرد و خاطراتش که توی جاده و دختر و پسرهایی که سوار کرده گفت، از این‌که پسرش دست روی هر دختری براش می‌ذارند و عیب میذاره گفت، از ماجرای آشنا شدن با خانومش و عشق و علاقه‌اش گفت و گله داشت از روابط امروزی. خب خیلی از حرف‌هایی که زد رو به علت سکسیسم آشکار باز نقل نمی‌کنم، ادبیات عامیانه کوچه‌بازاری و تفکرات سنتی ارتجاعی که یک لحظه حاظر به عدول از اونها نبود. یه جا درمورد رابطه خودش و خانومش گفت: «پسر! هیچ مردی که دو زار عقلش کار کنه خونه رو به نوم زنش نمی زنه اما من این‌قدر دوستش دارم،‌ این‌قدر دوستش دارما،‌ شیش دانگ از همین دوطبقه‌ای که توش نشستم رو زدم به نام خانومم، بس که این زن گله، نه تو کارش نیست، سی ساله گرفتمش، یه بار نه نشنیدم، میخوام نماز بخونم ازش اجازه می‌گیرم،راضی باش دارم توی خونه شوما نماز میخونم، میدونی چی میگه؟ میگه آقا خونه واسه شماس، صاحبش شومایی فقط به نام ماست» بعد که همین‌طور با آب‌وتاب می‌گفت یه فلاسک کهنه دم از چایی که نیکوتین خالص بود برای خودم و خودش ریخت و ادامه داد: «دستم بیشتر از دهنم می‌رسه،‌ خطم شمال اصفهانه،‌ یه یه طبقه شمال دارم، یه خونم توی نجف‌آباد، کلی شماره فاحشه (مشخصاً از عبارت دیگری استفاده کرد) توی این گوشی منه، فلان جاده پر فلانه، راحت میتونم هرچند تا میخوام بستونم اما از بس زنم رو دوست دارم،‌ از بس دوست دارمشا، فکرشم نمی‌کنم» تأکید ویژه‌ای به حضور دختران در عرصه خانه و خانواده داشت و معتقد بود دختری که با پسرا قدم بزنه،‌ بگه، بخنده دیگه زن زندگی نیست و به من هم توصیه می‌کرد که انتخاب دختر رو بسپارم به مادر و پدرم.

توصیه‌های جالبی در خصوص راننده‌های ماشین سنگین داشت، نحوه مواجه با آدم خطاکار، به اتفاقات ریزی که باید دقت کرد، در کل به احتیاط توصیه کرد و از این نوع سفر بیزاری می‌جست؛ می‌گفت آدمیزاد واسه سه کار راننده ماشین سنگین میشه، اولیش پوله، نون ببره سر سفره زن و بچه‌اش، دومی‌اش مخدره، اعتیاد، می‌گفت نصف راننده‌های این خط و اون خط شیره‌ای‌اند، سوم لواطه! (نمی دونم مربوط به سند ۲۰۳۰ بود یا نه). انسان خوش مشرب، مقید به اصول شخصی و جالبی بود، کیسه تخمه‌ای که برای شکستن درآورده بودم را با کشمش و بادام سر ریز کرد و برگرداند بهم و نه من روم شد بپرسم و نه خودش گفت که توی کدوم دسته‌ست!

اصغری که خدا رساند، اصفهان و امیر

این بابا رو که اسمشم به ما نگفت با ده چرخ خوشگل فیروزه‌ای‌اش توی مورچه خورت که می‌خواست ناهار بخوره و چرت بزنه بدرود گفتم و دوباره شست در هوا به انتظار سواره‌ای که رحم بر پیاده‌ای در زیر آفتاب بکند، در کنار جاده ایستادم. راه زیادی تا اصفهون نمونده، این بار قرعه به نام سمند مشکی خورد که می‌گفت کارمند بیمارستان شهر کرده، اسمش اصغر و مسیرش به سمت چهارمحال اما من رو تا ورودی اصفهان رسوند:

در مورد سفرم پرسید، علتش و گفت که اصالتاً بختیاریه و کلی در مورد مهمون نوازی و سبک زندگی اونها گفت. مثل سایر ایرانی‌های دیگه دنبال یه جفت گوش شنوا می‌گشت برای سفره دلش، از بدهی هایش گفت، زمین‌هایی که به مشکل خورده و من هم کاملاً بدون تعارف شمارش رو ازش خواستم و گفتم اگر اون سمت‌ها اومدم میام پیشتون.

اول شهر اصفهان پیاده شدم، زیر یک تقاطع هم‌سطح نیمه‌کاره، مقداری سکندری خوردم تا موقعیت خودم و روشی که باید خودم رو به میدون جمهوری می‌رسوندم تبیین کنم. دست‌آخر با اتوبوس‌های اتوبوس‌رانی اصفهان که بدون «اصفهان کارت» هزار تومن می‌گیرند خودم رو رسوندم به میدون جمهوری اسلامی، جایی که باید امیرحسین رو می‌دیدم. هزار و پونصد تا راه‌آهن قزوین، هشت و پونصد تا دلیجان و الان هم هزار تومن تا میدون جمهوری، در کل با یازده هزارتومان خودم رو به اصفهان رسوندم.

یه چیز جالب در مورد فرهنگ اتوبوس‌های شهری در اصفهان، از شهردار این شهر پیش‌تر شنیده بودم که گفته بود حدود سی درصد مسافرین از زدن کارت و پرداخت کرایه امتناع می‌کنند! و این خسارت چند صد میلیونی طی سال به شهرداری وارد می‌کنه و برای این کار طی یه طرح اشتغال‌زایی تعدادی جوون رو به‌کار گرفتند تا وسط مسیر به‌طور ناگهانی سوار اتوبوس بشه و چک کنه که همه کارت کشیدند یا نه!‌

الان من میدون جمهوری هستم و باید امیرحسین رو پیدا کنم، میدون جمهوری اصفهان یه چیزی تو مایه‌های میدون ونک تهرانه، به همه جای اصفهان وصل میشه و موقعیت سوق‌الجیشی نسبت به این شهر داره و به‌تبع شلوغه. با امیرحسین –که هم‌کلاس دبیرستان من بود و الان مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان میخونه و من رو هاست کرده توی خوابگاه- زیر یه باشگاه بیلیارد قرار گذاشتیم و  بعد از تجدیددیدار تصمیم بر این شد که بریم به سمت نقش‌جهان –جایی که پیش از این فقط از توی عکس‌ها دیدم- مشخصاً امیرحسین هم تازه توی  این شهر مستقرشده بود و کلی از جاهای اصفهان رو ندیده بود. باهم هم‌سفر شدیم.

اصفهان برخلاف تصور من اونقدر شیک نبود! همیشه فکر می‌کردم به خاطر عدت توریستی که به اینجا میاد مردم اتوکشیده و شهر توریست پسندی داشته باشند. البته امیر می‌گفت که این شهر از اون دست تا سی‌وسه پل و از سی‌وسه پل تا این دست دو تا فرهنگ متفاوت، پوشش متفاوت، سطح درآمدی و حتی بینش سیاسی متفاوتی دارند، خوب تا آخر سفر مشخص میشه که راست می‌گفت. به‌هرحال رفتیم نقش‌جهان. البته ناگفته نمونه که توریست‌ها میان همین چهره واقعی مردم اصفهان رو ببینید!

نقش جهان، مسجد شاه، چچپ و چند چیز دیگر

واقعاً انتظار داشتم از در و دالانی وارد یک فضای ایزوله و خدم‌وحشم داری بشم، اما یهو بعد از رد شدن از یه نصفه بازارچه صنایع‌دستی (از اینا که قبل حرم امام رضا زیادن، از اونا) یهو امیر گفت: «اینم نقش‌جهان!» و خوب مدتی طول کشید تا به گنبد مسجد شیخ لطف‌الله،عالی‌قاپو و مسجد شاه اعتماد کنم و واقعاً یکه خوردم. چیزی که من توی نقش جهان تجربه‌اش کردم بهتر از تصوراتم بود؛ یه محیط آرام، سبز و فرهنگی که حضور خانواده و دختر پسرهای جوون در کنار توریست‌ها باعث شده یه پایگاه اجتماعی شهری برای گذروندن اوقات فراغت، خوردن عصرونه، قرارهای عاشقانه و حتی پرداختن به امور هنری مناسب باشه و از اونجا بود که با یک خلا در زندگی شهریم مواجه شدم: چرا قزوین هم‌چین محیطی نداره! این چندلحظه رو از عالی‌قاپو گرفتم، واقعا سعی داشتم که دستم تکون نخوره اما خوب موفق نشدم، صدای مزاحم هم صدای فِرِز مرمت‌گران عالی قاپوئه. (بعد از فیلم پیشنهاد ادامه فیلم‌ها رو میاره، نبینید تا سرجاش برسه!)

به سمت مسجد شاه رفتیم. خوب همه در مورد کاشی‌کاری، تزئینات، قدمت، فلسفه، زیبایی و این جنبه‌های مشخص از ابنیه اصفهان گفتند، میتونید گوگل کنید و مفصل‌تر و متقن‌تر بخونید، عکس‌های جذاب از این بناها زیاد گرفته‌شده و خوب عکاسی سرسری با گوشی من زیاد راه گشا نیست، سعی کنید خودتون نوشته‌ها رو تصور کنید! البته احساس می‌کنم یک سری عکس به نظر خودم قشنگ گرفتم که دیدنش شاید بد نباشه.

عکس سردر مسجد شاهه. خوب برای من که ساکن قزوین هستم نباید این بناها چیزهای عجیبی باشه اما حق میدم کسی که از نروژ کوبیده اومده اینجا خیلی با این کاشی‏‌کاری‏‌ها و تزئینات حال کنه، بعد از خرید بلیط وارد دالان نه چندان جذابی شدیم و به حیاط مسجد رسیدیم.

اتفاق جذابی که برای ما توی مسجد شاه افتاد،‌ رفتن به حوزه علمیه‌ای بود که کنار مسجد به‌طور واقعاً دلبرانه‌ای باصفا بود. درخت توت قدَری که کنار حوض و گل و دمن و آب‌پاشی آقای ریشوی متولی اونجا که یه بی‌خیالی غبطه برانگیزی توی چهره‌اش بود فضا رو واقعاً جذاب می‌کرد. برای عوض شدن مزه دهن و تأمین قند موردنیاز برای ادامه سیاحت از اصفهان و به‌قصد چندتا توت پرش و تلاش مذبوحانه‌ای به خرج دادم و خوب ظاهراً دل اون متولی رو به درد آورده بود که رفت پارچه‌ای تحت عنوان چَچَپ (چچم / چچن / چچب؟) آورد و کمک کرد توت‌های درخت رو بتکونیم،‌ خوردیم و به توریست‌های اونجا هم یه بشقاب (از این پلاستیکی‌ها) دادیم مزه‌اش براشون جدید بود. از اسمش پرسیدن، گفتم توت و برای خالی نبودن عرضه اضافه کردم «وایت بری!» که اون متولی حوزه حرفم رو اصلاح کرد به «مال بری!» اون خانومه هم از این قضیه فیلم گرفت و احتمالاً اونم گذاشته توی وبلاگش! توی ویدئو زیر میتونید توضیح آقائه و پروسه تکوندن توت رو ببینید:

دست و صورتمون رو شستیم و برای دیسکاور کردن مسجد راه افتادیم، گفتم چیز جذاب جدیدی نداشت اما تلاش چند توریست برای شمردن پژواک صدای دست زدنشون جذاب بود. چیزی که بعداً خورد تو ذوقم این بود که همین زیر گنبده که میشه آوازهای جذابی خوند اما من همش فکر می‌کردم توی تالار موسیقی عالی قاپوئه و خوب از دست رفت.

زدیم بیرون از مسجد شاه و فواره‌های حوض رو روشن کرده بودند. بعد از کلی توی راه موندن و راه رفتن واقعاً می‌طلبید که پا برهنه کنیم و دمی بیاساییم. اون طرف تر چند تا توریست احتمالاً لهستانی که شاید تا اون موقع هم‌چین حوض باحالی ندیده بودند هم پا بر آب گذاشته بودند، نشستیم لب حوض و پا بر حوض گذاشتیم، بسی خنک و لزج بود، باید کف روبی می‌شد، ته حوض هم کلی تراکت نامزدهای انتخابات شوراها بود. امیر می‌گفت: «پایه‌ای عرض سی‌وسه پل رو بریم؟‌». طبق اصل زندگی ادونچرانه و طبق توصیه اکسپلور اوری تینگ گفتم باشه! به وضوح مشخصه که چاق شدم :))

بخش تو ذوق زننده ماجرا این بود که تقریباً برای تموم اصفهونی ها، حوض و دار و درخت اونجا عادی شده بود و چپ‌چپ به ذوق ما به خصوص من نگاه می‌کردند که البته واقعاً یک سری از حرکت‌ها هم خارج از عرف بود! چلوندیم تا خشک شیم و به سمت عالی‌قاپو حرکت کنیم. این عکس رو از عالی‌قاپو گرفتم:

حضرت مستدام عالی‌قاپو

وقتی از لبه ایوان به نقش‌جهان نگاه می‌کردم، احتمالاً هیپوتالاموسم لختی ایستاد و خود را کنار سلطان محمد میرزا یافتم، زمانی که از فتح قندهار بازگشته بود و اینجا در نقش‌جهان مردم شهر به استقبال وی آمده بودند، شکوه لحظه و فراوانی هدایا از طرف واعظان شهر، کلیمیان، درباریان و خوش‌آمد گویی دل‌چسب نوعروسان و به‌افتخار این لحظه باشکوه شلیک صد و ده توپی که در آستانه عالی‌قاپو قرار داشت درحالی‌که سلطان، سایه خدا، دست خود را بالا آورد و همگان فوراً ساکت گشتند و سلطان به ایراد سخن پرداخت، درآغاز حمد و سپاس خداوند بلندمرتبه و سپس توفیق کسب شده را ارزانی رعیت دانست، در آن لحظه که خود را ملازم شاه‌عباس دوم یافتم با نگاه پخته‌ای رعیت آفتاب دیده را نگاه می‌کردم و تأسف از نادانی رعیت و تحسین تلاش‌های ما حکام زحمت‌کش و به فکر رعیت می‌خوردم که صدای فِرِز معمران عالی‌قاپو هزار سالی مرا جابه‌جا کرد، واقعاً چه روزگاری بر این سرزمین گذشته است!

عالی‌قاپو شگفت‌انگیز بود. نقاشی‌هایی که پیش‌تر در ابنیه ایرانی ندیده بودم، همه به این نکته که نودیسم حلقه مفقوده هنر ایرانی محسوب میشه واقف‎اند اما خوب چیزی بود که در نقاشی‌های عالی‌قاپو می‌شد دید و کم‌وبیش در چهل‌ستون، و چیزجالب در این نقاشی‌ها، زندگی روزمره بود که به تصویر در آمده بود. موضوعی که از نقاشان اغلب آرمان‌گرا و  ایدئولوژی زده ما بعید به نظر می‌رسید.

خوب به یکی از تاپ گل‌های من که دیدن تالار موسیقی در عالی‌قاپو بود، رسیدیم، سندرم پاریس شنیده‌اید؟‌ نقل است عشاق مجهور از پاریس وقتی به پاریس می‌رسند سرخورده می‌شوند،‌ نه این که پاریس آنگونه که می‌بایست باشد، نباشد، نه، این که دیگر تمنایی برای این شهر وجود ندارد، به نوعی زیر سؤال بردن غایت نهایی دیدار آن شهر است. فکر کنم این سندرم برای دیدن این تالار گریبانم را گرفت.

یه چیز خیلی مسخره‌ای که نتونستم دلیلش رو هضم کنم تایم محدود بازدید بود با زور از عالی‌قاپو انداختنمون بیرون و به سمت مسجد شیخ لطف‌الله که رفتیم ساعت بازدید تموم شده بود خوب این خیلی بد بود! نکته اذیت کننده دیگه هزینه ورودی‌ها بود که شاید به چشم نیاد، اما واقعاً کمر شکن بود، هر ورودی دست کم سه هزار تومن، اگر پنج تا بنا را هم بنا به دیدن کنی، می‌شود پانزده هزار تومن، برای من که با یازده هزار تومن تا اصفهان آمدم مقداری زیاد است!

چرا این‌قدر خساست به خرج می‌دهم؟

موضوع اصلاً خساست و بخیل بودن نیست!‌ موضوع استفاده از پتانسیل موجود برای صرفه‌جویی توی هزینه هاییه که میشه اون ها رو برای چیزهای دوست‌داشتنی‌تری خرج کرد. خیلی‌ها می‎گویند که خوب خونه بمون و پولت رو بذار جیبت، در واقع هدف سیو پول نیست،‌ هدف به‌نوعی کسب بیشترین تجربه و درک حداکثری حسیات از دنیاست، این هدف اصلیه و برای میل به این هدف به پول نیاز داریم،‌ برای پول نیاز به کار کردن داریم،‌ اگر همش کار کنیم نمی تونیم تجربه‌ای از دنیا به دست بیاریم،‌ اینجا به تناقض می‌رسیم،‌ پس لازمه دوتا نکته رو در نظر داشته باشیم:

‌ ۱-راندمان بالا در کار و دستمزد

۲- صرفه‌جویی حداکثری در هزینه‌ها برای رسیدن به هدف غایی!

توضیح واضحات شد. سؤالی که پیش میاد اینکه که خوب با پول مونده توی حسابمون چی کنیم؟ جواب خیلی واضحه، برای کسایی که دوستشون دارید چیزهای دوست‌داشتنی بگیرید،‌ خرج تجربه‌های دوست‌داشتنی بکنید، و یا سرمایه‌گذاری برای یه تجربه خیلی خفن‌تر، مثلاً پول هامون رو جمع کنیم، یه کاروان بگیریم برای سفر بدون محدودیت به هرجایی که جاده است!

پارک، خرابه، دوچرخه و سند ۲۰۳۰

به سمت بیرون نقش‌جهان رفتیم از تالار فرهنگ هم که به فاصله یک ساعت بعد از ما تئاتری رو در پیش داشتن بازدید کردیم و رونه پارک واقعاً زیبای هشت‌بهشت شدیم. اونجا یه خانومه ازم خواست که ازشون عکس بگیرم، رهگذرها اشاره کردند که مخ‌اش تاب دارد، جدی نگیر، به‌هر‌حال عکسم را در بالا ملاحظه می‌فرمایید. پارک که زیاد دیدید، اینجا دو تا عکس از خرابه‌ی بعد پارک می ذارم، یکیش گرافیتیه اونیکی دیوار نوشته. متن دیوارنوشته: «در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است» احتمالاً برای تزریقی‌ها نوشته یا برای کسایی که به عنوان «ستاد» از اونجا استفاده می‌کردند!

پیاده به سمت سی‌وسه پل درگذر بودیم که جایی به نام چهارراه باغستان (باغستان بود دیگه امیر؟) که بعد از حوزه علمیه امام صادق قرار داره رسیدیم و توده‌ای از  آدم‌ها رو دور هم دیدیم که به جمع‌های کوچک‌تری تقسیم شده بودند و تبادل نظر می‌کردند، اول گمان کردم لابد یکی از رسم‌های فولکلوریک جامعه مدنی اصفهان باشه و خوب ذوق زده شدم که چه جالب، پرسون شدم گفتند در مورد انتخابات صحبت می‌کنند، رفتم جلو دیدم در هر جمع کوچک‌تری یک جوجه طلبه + یک برگ شب‌نامه ۲۰۳۰ + یک برگ از کتاب «لک‌لکی در کار نیست» بین مردم رفته بودند دست روی افرادی که می‌خورد مذهبی‌تر باشند می‌گذاشتند و اقناعشان می‌کردند که دولت روحانی طرفدار همجنس‌گرایی است و قرار است به بچه‌ها و نوه‌های شما در مدارس فلان و بهمان آموزش بدهد،‌ بعد با طرح پرسشی وجدان خواب‌آلود ایشان را بیدار می‌ساختند. (سعی کنید با لهجه اصفهانی به خونید!) طلبه:«حَجَقا! شوما به بچه خودت وقتی میپرسه بچه چطور دونیا میاد، چی چی میگی؟ میگی خدا داده، اما این نامسلوموناها می‌خوان همه چی رَ بَرِه بچه بی زبون بگن!» یک لحظه تلاش کردم این جوجه طلبه رو از جهل درآورم و به نور حقیقت برسونم و سعی کردم براش تفاوت سند ۲۰۳۰، کتاب مذبور و هجمه علیه دولت رو تشریح کنم و درنهایت این که اصلاً طرح این موضوعات بد نیست، صرفاً تابوئه و از جایی هم شکستنش باید شروع بشه اما چنان داعیه اسلام ناب محمدی و جهاد علیه کفار رو داشت که بی‌خیال شدم و گذاشتم در همون جهل مرکب بمونه!

این حاجاقا دوچرخه‌ای هم از جاذبه‌های اونجا به شمار می‌رفت، می‌گفت چند بار تلویزیون نشونش داده و چه جاها که با این دوچرخه نرفته. (پشت حاجاقا جمعیت مذکور رو می‌بینید) یه نکته خیلی خوب درمورد شهرداری اصفهان دوچرخه بود، به‌وفور ایستگاه‌های قرض دوچرخه دیده می‌شد و مردم کلی برای دوچرخه سواران احترام قائل بودن! (شاید تجربه یک ماه دوچرخه‌سواری توی قزوین و رفتار مردم رو نوشتم اینجا) و نکته قابل‌تحسین هم استفاده دخترها از دوچرخه‌ها بود،‌ گرچه خیلی کم‌رنگ. بعد از چنددقیقه به چنین نمایی از سی‌و‌سه‌پل رسیدیم.

سی و سه پل، خواجو، مجید، شام ستاد آقای روحانی و چند داستان دیگر

الان نزدیکی‌های سی‌وسه پل هستیم، این رو از جنب و جوش مردم، اتمسفر پویا و شادی پرنده‌ها می‌شد فهمید. سی‌وسه پل همونی بود که باید می‌بود، همونطور که تصورش می‌کردم، همونطور آروم و متین، همونطور موقرانه سال‌هاست بر پهنه این آب نشسته و پشتش را سخاوت‌مندانه به مردم عابر گشوده است. هرچند پوشش آسفالتی روی پل مقداری توی ذوق بود. سی‎و‎سه پل اصلاً ساکت نبود،‌ اما آرامش داشت،‌ آدم‌هایی که مستغرق در تفکرات خود پرسه می‌زدند، جوان‌هایی که در سر در لاک هم آرام پچ پچ می‌کردند و رهگذرانی که مسیر خویش را هنرمندانه میان اندک فضاهای خالی بین آدم ها می‌یافتند. شکیبایی پل،‌ صفای آب و رقیقی هوای بهاری چیزی نبود که در آن لحظه، جای دیگری بتوانم بیابم.

سی‌وسه پل را به مقصد پل خواجو بدرود گفتیم، در راه یک پوستر از مهدی باقر بیگی (بازیگر نقش مجید) دیدم که کاندیدای شورای شهر شده بود، در پوستر عکسی از همان دوران بازیگری آورده بود و داخل پرانتز نوشته بود: «مجید» به امیر گفتم این آقا اگر واقعاً چنته پُری برای شورای شهر داشت، آن‌ها را می‌نوشت، تخصصش را،مدرکش را، تجربه‌اش و این‌چنین پشت یک نوستالژی مردمی پنهان نمی‌شد و این ارزش را برای مردم باقی می‌گذاشت. الان که دارم این را می‌نویسم لیست امید با قاطعیت به شورای شهر اصفهان رفته و ایشون هم رأی نیاورده، کاش ظرفیت فرهنگی خودش رو به بازی نمی‌گرفت.

الان دیگر نزدیک پل خواجویم. با تزئین ابنیه تاریخی و رنگ و لعاب دادن به آن‌ها موافقم،‌ اما نه اینکه آن‌قدر با نور بازی، کاشی‌کاری، تلفیق سنت و مدرنیته، درآوردن کافی‌شاپ و مغازه زیر پل و برهم زدن هژمونی خاص خود بنا، اونجا رو باز تعریف کنیم، میشه با تفاوت میکاپ ساده و آرایش غلیظ خانم‌ها مثال زد. این دغدغه رو خواستم از همین مدیوم به گوش مسئولین برسونم که نکنید آقا! خانم‎ها، شما هم نکنید!

شب‌ها، زیر پل خواجو بساط آواز و طرب است، بیشتر حزین می‌خوانند و از هجر یار، از غربت تنهایی و درد اشتیاق، نه این که برنامه‌ای باشد، نه این که چیزی مشخص باشد، چند نفر نشسته‌اند که یهو یک نفر می‌زند زیر آواز و سفره دل می‌گشاید. یک لحظه خواستم من هم امتحان بکنم،‌ آواز زیر پل خواجو با زمینه صدای تلالو زاینده رود را، خواستم که بر جریده عالم، داوم خود را ثبت کنم که منصرف شدم و البته الان نادمم! نشستم و گوش کردم،‌ در ویدئو زیر بخشی از آواز زیر پل را می‌شنوید و بعد از آن هم عکسی که آنجا در پل گرفتم و دوستش می‌دارم:

تاریکی داشت به چشم می‌زد،‌ به قصد منطقه ظفر، ستاد جوانان آقای روحانی اصفهان فرتوت را رها کردیم و به شور و حال مردم پیوستیم! مسئول ستاد جوانان اصفهان رو دیدم و از اوضاع جویا شدم، می‌گفت برای یک شهری که به نوعی پایگاه محبوبی برای اصولگرایی محسوب میشه در بهترین حالت بچه‌ها ۵۱ درصد رأی رو تخمین می‌زنند. الان که آقای روحانی پیروز این کارزار با رأی بالا در اصفهان شده است، هنوز متعجبیم!

یک تورو استوری هم بگم؟ بچه‌های ستاد اصرار کردند که شام پیش ما بمونید، با تمام پیش‌فرض های زندگی من این درخواست همخوانی داشت! تا اندی از شب منتظر موندیم و شام نرسید،‌ یعنی میخوام بگم این جمله آقای روحانی: «ستادهای ما پول هم که نداشتند، اما ستادهای رقیب الحمدالله کمک کردند، شام را می‌رفتند ستادهای بغل» واقعاً درسته اما خوب ما دیگه ستاد آقای رئیسی نرفتیم! گشنه زدیم بیرون و به هوای یه مغازه یه کرسان با شیرکاکائو خوردیم و با اسنپ که به‌تازگی توی اصفهان راه افتاده بود رفتیم به سمت خوابگاه. واقعاً دیشبش فکر نمی‌کردم که قراره اون شب، اندی از شب گذشته،‌ توی یه ایستگاه اتوبوس خراب، وسط ناکجاآباد اصفهان، منتظر اسنپ بمونم و با امیر که مدت‌ها ندیده بودمش درمورد تعلق به خانواده صحبت و مزایا و معایب دور بودن از اونها بررسی کنیم. واقعاً کی از فردای خودش خبر داره؟

لایف استایل خوابگاهی

ساخت خوابگاه دانشگاه صنعتی اصفهان برایم آشنا بود، پیش‌تر در خوابگاه های طرشت دانشگاه شریف دیده بودم، دستشویی‌ها، حمام‌ها، آشپزخانه، اتاق‌ها، تراس‌ها، حتی جایگیری تخت، کمد و میزها به همان شکل بود، منتها در طرشت رنگ سبز غالب بود،‌ اینجا زرد!

محیط خوابگاه؟ حداقل برای تازه‌واردی که به این حجم از شورت و رکابی پوشیدن پسرهای پشمالو در محیط‌های عمومی عادت نکرده است آن‌قدرها خوشایند نیست البته آدم سازگار و سریع‎العادتی هستم. از همان توی راهرو صدای جلز و ولز پاسور می‌آمد و این‌قدر تمرکز معطوف بازی بود که کار به الفاظ رکیک می‌کشید! (البته استفاده از الفاظ نامناسب به نوعی فرهنگ خوابگاه نشینان به شمار می‌رفت، و میزان استفاده و دوز قباحت کلمات رابطه مستقیمی با تصویر شاخ‌تری از گوینده داشت). تجلی زندگی کمونیستی را می‌شد در اتاقک‌های سه در چهار خوابگاه دید، از لباس و ملزومات بهداشتی اشتراکی تا اشتراک تجربه در امورات مختلف زندگی به‌خصوص تعامل با دختران دانشگاه.

یک نکته مشهودی که هم در دانشگاه خودمان، هم اینجا، هم بقیه مراکز دانشگاهی و یا نقل محفل‌های دانشجویی یافتم، حرص عجیب‌وغریب پسران برای دختران است! از رفتارهای عجیب برای جلب توجه جنس مخالف تا سیاست‌های چندلایه در رابطه‌ها.  از پایگاه دختران متأسفانه اطلاع دقیقی ندارم، کم‌وبیش بعضاً فرصتی پیش آید مشغول تحلیل تجربی در مورد تغییر هویت دانشجویی هستم که بخشی از آن به این موضوع پرداختم، شاید روزی همین‌جاها منتشرش کردم. اگر مشاهدات یا تجربیات جالب‌توجه دارید، برای من بفرستید.

من با برنامه خواب خودخواهانه‌ام رفتم و عیش بچه‌های خوابگاه را برهم زدم، بچه‌ها معذرت! و مچکر بابت پذیرایی و اسکانتون. دمتون گرم، اجرتون با آقا

تخم مرغ جلفا ، دن برواوون و کافئین

صبح با استرس آخرین روز تبلیغات بیدار شدم و یه ذره توی گروه‌های ستاد جوانان گشتم و فیلم‌های امیدوارکننده دیدم. قرار بود اون روز همزمان روحانی و آقای رئیسی در مشهد همایش داشته باشند و این واقعاً برای ترشح آدرنالین کافی بود!‌ بذارید یه اعترافی کنم، من با توجه به این که این چند روز منتهی به انتخابات از روستاها، شهرستان‌ها و عشایر رد شده بودم و با مردم اونجا دم خور بودم و حجم عظیم فعالیت ستادهای آقای رئیسی و تشکیلاتی که به ایشون کمک می‌کرد رو می‌دیدم اونقدر به نتیجه انتخابات امیدوار نبودم و خوب این واقعاً دلهره‌آور بود!

امیر با حجم عظیمی از تخم‌مرغ و نون وارد شد و موجب تعجب همگان گشت! بچه‎ها همونطور نشُسته از تخت می‎اومدند پای سفره و چشم‌بسته یه چیزهایی می‌خوردند؛ توی قیافشون یه رائفی پوری داد می‌زد: «خدایا بسه دیگه، خسته شدیم دیگه.»

به سمت کلیسای وانک راه افتادیم. مثل‌اینکه چند وقت پیش بزرگداشت نسل‌کشی ارامنه بوده، توی دیوار حیاط کلیسا از این نقاشی‌ها و کاردستی بچه‌ها بود:

من عاشق نقاشی‌های کلیساها هستم، شوربختانه تا الان نتونستم تعداد زیادی کلیسا ببینم اما از دیدن عکساش واقعاً لذت می‌برم، این یکی از نقاشی‌ها و تزئیات داخلی کلیسای وانک بود؛ نقاشی حالت روایی داره، طبقات مختلف بهشت و جهنم و جایگاه روح‌القدس رو می‌تونید ببینید و اون صندلی خیلی جذاب که هرچقدر اصرار کردم نگذاشتند لحظاتی رویش بنشینم:

دقایق زیادی مشغول دیدن این نقاشی‌ها شدیم، متصدی اونجا آقای خوش‌تیپی بود که به شدت من رو یاد یکی از کاراکترهای رمان شیاطین و فرشتگان دن براوون می‌انداخت (اگر خونده باشید: روحانی جوانی که با توطئه می‌خواست جای پاپ رو به گیره، از اشراقیون بود و نقشه ترور پاپ رو اجرا کرده بود – فیلمش در واقع). روانه موزه ارامنه شدیم که توی حیاط کلیسا بود، غیرقابل هضم ترین شی موزه پرتره‌ای از چهره ابراهیم نبی با تکنیک سیاه قلم ضربه‌ای بود که می‌گفتند اصل اثر رامبرانته! مجسمه این خانوم رو هم دوست داشتم، صبری زنانه و رنجش چند هزارساله‌ای رو به دوش میکشه:

کار ما اینجا تموم شد، توی جلفا کافی شاپ پیدا و کافئین مورد نیاز رو جذب کردیم و دوباره به سمت نقش جهان، این بار برای مسجد شیخ لطف الله روانه گشتیم.

بریونی، چهلستون و موزههنرهای معاصر

چهل‌ستون نقاشی‌های فوق‌العاده‌ای داشت. توی این نقاشی زیر، مهمان (یادم نیست،‌ احتمالاً سلطان ازبکستان) دستش رو برده توی آستین، به نوعی نمادی از صلح و مصالحه مطرح میشه، اون آقا اون پشت هم جفت دست‌شو پنهان کرده که به عنوان تسلیم بهش نگاه می‌کنند. چون نقاشی‌ها برای زمان قاجاره، خیلی نمی‌شد موشکافانه بهش نگاه کرد، اما حضور پسران بی‌ریش (امرد) توی این نقاشی‌ها موج می‎زنه. اون سه نفر رو پایین سمت راست نقاشی دقت کنید! می‎گویند شاردن به‌وفور امردخانه در زمان صفوی در ایران اشاره‌کرده و حتی مالیات‌هایی که از ایشان دریافت می‌شده. شاهدبازی و هم‎جنس‎گرایی گویا در زمان صفوی حتی بین حکام و شاهان رواج بالایی داشته و به‌نوعی به عنوان یک گرایش جنسی کم‌وبیش محترم واقع می‌شده، قرائت دینی که صفویه از این موضوع داره جالب به تحقیق میرسه!

این نقاشی هم در اتاق چهارشنبه سوری، بیانگر مراسم مرسوم اون دوران در چنین روزی بوده:

یه چیز دیگه درمورد پیش‌فرض‌ها، برای ناهار رفتیم دنبال بریونی، به آدم از اصفهان بی خبر در مورد بریونی بگی، مطمئناً مرغ بریون یا حجمی از گوشت که به شکل سیخ بر روی آتش طبخ شده باشه  تصور میکنه،‌ خوب با خوردن بریونی یکی دیگه از تصورات من هم شکست، چیزی شبیه گوشت‌کوبیده دیزی، غذای عجیبی بود. بدمزه نبود اما اونقدرا هم که اصفهانی میگن تعریفی نیست، الان که تازه افطاری خوردم شاید دارم این رو میگم، احتمالاً فردا ظهر این چند خط رو بازبینی کنم.

موزه هنرهای معاصر که در چند قدمی چهلستونه، اونطور که باید پررونق نبود، نمایشگاه عکس منقضی شده پرویز تناولی، تالارهای خلوت، حیاط رسیدگی نشده واقعاً توی ذوق بود. ما شانس داشتیم و همزمان با حضور ما یک نمایشگاه عکس تحت عنوان «فاصله‌های متساوی» در حال برگزاری بود که این دوتا عکس رو پسندیدم:

و شانس دیگر ما برگزاری نمایشگاه آثار اکبر مصری پور بود، خوب با سبک نقاشی این‌چنینی زیاد ارتباط برقرار نمی‌کنم و اندک عکس‌هایی هم که گرفتم به علت انعکاس نور توی شیشه جذابیت اشتراک‌گذاری نداره، اگر کنجکاو شدید جستجویی در مورد ایشون بکنید!

مقداری پارک دانشگاه هنر اصفهان موندیم و زنده سخنرانی آقای روحانی رو پی‌گرفتیم و بعد به سمت سی‌وسه پل حرکت کردیم، این بار مصمم بودم که عرض سی‌وسه پل رو طی کنم! اما خوب در اولین اقدام برای شروع متوجه تابلو «خطر مرگ، عبور از عرض کم رودخانه ممنوع» شدم، نه این که بترسم‎ها، نه! صرفاً خواستم گردش‎گر قانون مداری باشم، ترجیح دادم زیر پل بشینم، مردم رو نگاه کنم و از خنکی آب زاینده‌رود لذت ببرم:

این هم امیرحسین:

خوب درمورد امیرحسین هرچیزی که باید اینجا نوشته شه رو نوشتم، و صرفاً یک پیش‌بینی از آینده امیر بکنم، برای این که اگر روزی محقق شد، به خفانت پیش‌بینی من پی ببرید! امیر به جهت جنس دغدغه‌هایی که داره، به جهت فهمیدن نوع اتفاقات دور و برش و اینکه حاضره برای گذار از شرایط فعلیِ به زعم خودش نامناسب، هزینه بده؛ به عقیده من استحقاق «شکوفایی» و «رشد» شخصی رو داره. نگفتم موفقیت که تعریف خیلی فردی داره و خوب چیز دیگری که همه جوان‌های این سنی، دانشجویان ترم پایینی و هر مغز نخفته‌ای رو آزار می‌ده، تعارض سلایق با عقاید، ناهمسانی عقاید متأخر با متقدم، پیش رو گیری راه پیشینان و هزینه سنگین عدول از هنجارهای تحمیل‌شده از عرفه؛ چیزی که برای رسیدن به رشد و شکوفایی باید ازش عبور کرد و به نظرم امیر این استعداد و توانایی رو داره. ممنون از پذیرایی خوبت. منتظر شنیدن خبرهای خوبی ازت هستم پسر!

از ادامه مسیر به خوابگاه، خوابگاه، استحمام، جمع‌وجور کردن وسایل، صبحونه، تا حرکت به سمت شهرکرد فاکتور می‌گیرم. تا الان نزدیک به شش هزار و پانصد کلمه نوشتم و نمی‌دوم چرا بااینکه از روی خیلی از موضوعات می‌گذرم، یه سفر دوروزه این حجم نوشتنی داره.

این که چرا ادامه مسیر به سمت شهر کرد کج شد: نتوانستم هاست مناسبی در شیراز گیر بیاورم و آن‌قدر هم دیر اقدام کردم که دیگر برای جایی مثل کوچسرفینگ مجال نبود، لذا این شد که رفتم سمت شهرکرد. نه این که شهرکرد هاست داشته باشم‎ها، نه! اما احساس بهتری از غریب ماندن در شهرکرد داشتم تا شیراز! نمی‎دانم چرا. اینجا هم دوتا عکس در آینه‌های خوابگاه جهت تزئین نوشته

شهر کردی ها کرد نیستند

تا اینجا دقیق نمی‌دانم چه اندازه هزینه کرده‌ام، نوشته‌ام ولی آنگونه جمع‌وجور نشده که بیان کنم. به همه خرج‌هایم پنج هزار تومان اضافه کنید،‌ هزینه پایانه زاینده‌رود اصفهان تا شهرکرد. به دلایل خاصی ازجمله فراخ نایی (از تعابیر ناب جناب هاشمی طبا در مناظرات) و اینکه نیاز داشتم مقداری تمرکز روی یک سری موضوعاتی که نیازمند دورکاری بود بگذارم تصمیم گرفتم هیچهایک نکنم و با اتوبوس بیام. توی اتوبوس کنار حسن نامی نشستم، پسری که کارشناسی تاریخ داشت و گرفتار خوندن ارشد علوم ارتباطات بود، از تماس‌ها و تکاپوهایم درمورد همه پرسی پرسید و تبیین کرد که چرا می‌خواهد به رئیسی رأی بدهد، برایش از اراده آزاد انسان و مسئولیت حاکمیت‌ها در عدم ورود به حوزه آزادی‌های فردی و اجتماعی گفتم، سخن به اخلاقیات کشید و از دغدغه‌ها و مسائل جامعه پیرامونش گفت، گفت که به‌عنوان روشنفکر و انتکلت جامعه چه مسئولیت‌هایی داریم و انصافاً هم اهل مطالعه و ژرفایِش در موضوعات بود اما به نظرم در تطبیق موضوعات مشکل داشت! حسن اگر به هر نحوی روزی اینجا را خواندی برایت افق روشنی می‌بینم و آرزوی موفقیت، فقط بدان بر سر گوری که روضه می‌خوانی، مردار نیست!

الان من در پایانه شهرکرد هستم، هرچه می‌پرسم که رستوران محلی اینجا کجاست که غذای محلی شهرکرد را بچشم، همه کبابی نشان می‌دهند! کاشف به عمل آمد که شهرکرد غذای به‌خصوصی نداره چون موقعیت ژئوپلیتیکش هیچ‌وقت هم‌چین چیزی ایجاب نکرده. از فست فود کوچکی به نام «قرمز» خوشم می‌آید، بار و بنه سبک می‌کنم و تقاضای یک آلمانی دونونه، صحبت از سفر شد و مقصد که مزاج صاحب رستوران خوش آمد و ساندویچ را مهمان کرد با این استدلال که: «این همه راه کوبیده‌ای آمده‌ای اینجا و رستوران من را انتخاب کردی، من یه ساندویچ چیه؟‌ مهمونت نکنم؟» استدلال قوی‌ای بود که تسلیم شدم!

شهر واقعاً هوای مطبوعی داره، مسیر هم با این که توفیق کنار پنجره نشستن نداشتم، فوق‌العاده سرسبز رو دیدنی بود. رودی در تمامی امتداد مسیر همراه ما می‌آمد. پنج شنبه بود و روز ملی موزه و در این روز موزه‌ها و آثار ثبتی صنایع گردشگری به‌رایگان میزبان بازدیدکنندگان هستند، تنها موزه شهرکرد، موزه مردم‌شناسی بود که توی فاصله ۲۰ دقیقه‌ای من واقع‌شده بود و به‌قصد اونجا حرکت کردم. شهرکرد، شهر کوچیک اما شلوغیه، به نظرم بیشترش به خاطر عرضه کننده‌های محلیه، فرض کنید حجم عظیمی از روستاییان، عشایر و شهرستانی‌ها و حتی خود شهرکردی‌ها که اعتقاد به زندگی خودگردان دارند و مازاد تولید خودشون رو از تولید به مصرف در خیابان‌ها و پیاده‌روهای شهرکرد به فروش می رسونند چه شلوغی‎ای باید ایجاد کنه. از دوغ محلی بگیر، تا سبزی، از کرفس تا موسیر!

یه چیز جالب در مورد موسیر بگم؟ من پیش‌ازاین فکر می‌کردم که «سیر» ی که ریز خُرد شده باشه رو «موسیر» صدا می‌کنند، درحالی که یک گونه دیگه از صیفی‌جات محسوب میشه و طعم جالبی داره. شهرکردی‌ها داستان‌های جالبی درمورد سبزی هاشون تعریف می‌کنند، از این که به علت امراض مختلف پیش فلان دکتر در تهران رفته‌اند، آن دکتر هم تا فهمیده این‌ها برای چهارمحال هستند فریاد سر داده که تو را اینجا چه کار؟ دوای درد تو فلان سبزی است که در محله‌تان می‌رویید، تناول کن برای من هم بیاور. به‌طور عجیبی تمام سبزی فروش‌های شهرکرد هم‌چین داستانی را با غلظت تمام و شعف خاصی تعریف می‌کنند. زیر عکس موسیره و توضیح این آقا که وقتی ازش خواستم حرف بزنه، اولش خجالت کشید و دوستانش دستش انداختن، بعد خیلی جدی گرفت رفت توی فاز خبر، منظورش از ضد کلیه،‌ ضد امراض کلیه است،‌ و منظورش از کلیه روده است! روش نشد بگه که گیاه مذکور ملین و به‌شدت برای یبوست خوبه:

توی شهر، به‌کرات فروش شلوار کردی می‌بینی، درحالی‌که شلوار اصلی (لباس اصلی) بختیاری‌ها اسمش «دَبیت» ـه و پاچه‌اش به‌جای این‌که تنگ باشه فوق‌العاده باز و گشاده، خیلی باز، خیلی خیلی باز. و نکته اصلی اینکه شهرکردی‌ها کرد نیستند، اکثراً بختیاری و فارس‌اند!‌ خودشون خیلی روی این موضوع تأکید دارند و عصبانی از باور غلط مردم هستند. در کنار خیابان هم مثل‌اینکه خریدوفروش مرغ هم به این شکل خیلی رواج داره توی شهر:

سازه پوکر فیس و عزیمت به سمت چلگرد

موزه مردم‌شناسی شهرکرد اونقدرها که گمان می‌بردم مفصل نبود، اما به‌هرحال جالب بود، نکته شگفت‌انگیز در مورد این موزه این بود که من تونستم اولین پیکره مصنوع بشر از «پوکر فیس» رو پیدا کنم، با قدمتی نزدیک به هزاره پیش از میلاد. به ضرس قاطع این اولین مصنوع ظریف بشری متضمن حالت پوکر فیس است. اینجا به‌عنوان یکی از کشفیات خودم ثبت می‌کنم.

(پس نوشت: دوستان اشاره می‌کنند که مجسمه‌های موآی در جزیره ایستر، اون ها هم پوکر فیس اند و قدیمی‌تر. تا حدی درسته، مثل‌اینکه اولین پیکره مصنوع با حالت پوکر فیس رو باید به اون ها بدیم، این چیزی از ارزش کشف من کم نمیکنه به‌هرحال)

محلی‌ها می‌گفتند که عشایر الان در چِلگرد و کوهرنگ حضور دارند، موقع ییلاق شونه،‌ کوهرنگ بخشی از چلگرد محسوب میشه که از توابع شهرکرد هستند. مسیر دسترسی به عشایر اونطور که از چند نفر پرسیدم از فارسون می‌گذرد، بعد به سمت میهه و بعد هم چلگرد، می‌گفتند که یک ساعت تا یک ساعت و نیم مسیرش طول می‌کشه. در نظر داشتم سمت دشت لاله‌های واژگون هم برم که گفتند فصلش تموم شده و گوسفندها هم بقیه ساقش رو خوردند.

واقعاً هیچ ایده‌ای در مورد این‌که شب چه اتفاقی قراره بیافته نداشتم، این‌که میتونم جایی رو برای خواب گیر بیارم، میتونم غذایی برای خوردن یا حتی خریدن پیدا کنم همه این‌ها روی هوا بود، اما با این وجود بعد از پمپ‌بنزین شهر کرد به سمت فارسون شستم رو بلند کرده و منتظر ماشین بودم که به یاد اصغرآقا –همون راننده‌ای که من رو از مورچه خورت سوار کرد و تا دم ورودی اصفهان رسوند- افتادم و باهاش تماس گرفتم. بعد از خوش‌وبش قرار شد تا چلگرد یا فارسون خودم برسونم و از اونجا باهاش در تماس باشم.

مدتی گذشت که خودش یک مرتبه تماس گرفت و گفت همونجا وایستم. مثل‌اینکه شیفتش توی بیمارستان تموم شده بود و برای انجام امورات زمینهاشون توی چلگرد راهی اونجا می‌شد. اسم این شانسه یا قرارگرفتن توی مکان خوب – زمان خوب، نمی دونم! اما مطمئنم هرچقدر بیشتر توی این زمینه راحت بگیری، خودت رو دست ماجرا بسپاری و هرچقدر بیشتر خوش‌بین تر باشی اتفاقات خوشایندتری می افته. (البته میدونیم که این گزاره جهان‌شمول نیست و ممکنه با خوش‌بینی مفرط بریم و با هزارتا بلایی که سرمون افتاده برگردیم!)

خوب من الان سوار ماشین اصغر آقا شدم و داره من رو می بره سمت اراضی خودشون توی چلگرد و جایی که عشایر تقریباً یکجانشین شدند. توی ویدئو زیر میتونید قسمتی از مسیر رو ببینید و صدای اصغر آقا با لهجه بختیاری‌شان رو بشونید! توی این لحظه اقوامش باهاش تماس گرفته بودند و گفته بودند که در بخشی از مسیر توقف کردند برای پشم‌چینی!‌ (یه اصلاح خیلی خاصی داشت که متأسفانه این حافظه یاری نمیکنه)

یه نکته جالب: آقای خمینی اون سال‌های انقلاب جمله‌ای در خصوص عشایر گفته بودند که قریب به مضمون:‌«عشایر ذخایر انقلاب‌اند». مثل‌اینکه بختیاری ها وقتی بعد از مدت‌ها می‌خواند باهم حرف بزنند و همدیگر رو دست بندازند با این جمله شروع می‌کنند: «چطوری ذخیره انقلاب؟»

رفتیم جایی که یک گله گوسفند در حال چرا بودند و خِر عده‌ای رو برای پشم‌چینی گرفته بودند،‌ قیچی‌های مخصوصی که پشم رو از ته می‌تراشیدند، واقعاً احساس می‌کردم که حیوان در حال عذاب کشیدنه، می‌گفت: «پلنگ مو میرزیونه، مار پوست میندازه، ولی گوسفند پشم ریزان نداره، این الان داره کیف میکنه، تنش باد میخوره» توی ویدئو زیر حجم گله و نحوه پشم ریزون گوسفند رو میتونید ببینید، یه نکته جالب دیگه این بود که توی مسیر که باسکول وجود نداشت، با دست گوسفند رو وزن می‌کردند! گوسفند رو بلند می‌کرد بعد می‌گفت مثلاً ۵۰۰ کیلوئه! تهش هم همچین ویدئوییِ از کسی که می‌خواست گوسفند بخره و پسر نامهربونشون:

رفتیم به سمت محل مناقشه زمین‌ها، اصغرآقا با فامیل‌هایش سر زراعت زمین مشکل داشتند و خوب دعوای خفنی هم در گرفت اما انصافاً غلظت فحش‌ها از پدرسگ بالاتر نمی‌رفت! این عکس دقیقا روبه‌روی زمین مورد بحثه!

خوب دعوا بالا گرفت، یه چیز جالب اینه که پشت سرهم حرف نمی‌زنند و بعضاً حتی حق رو به پشت سر به‌طرف مخالف میدن، کار باید از سمت اداره منابع طبیعی و پلیس صورت‌جلسه می‌شد، به همین خاطر قرار شد من با پسرخاله اصغرآقا برم سمت محله شون.

تنبلی عشایر، خیبر و پدرش

نکته دیگه درمورد عشایر این بود که اون لایف استایلی که ما مدنظر داریم از زندگی عشایر واقعاً رنگ‌باخته و به قول خودشون تنبل شدند. معدود ایلاتی الان به اون شکل قدیم در جا به جایی و سکونت در چادر هستند، قشقایی‌ها و ترکمن‌ها بیشتر به اصل خودشون موندند. اونجایی که ما رفته بودیم، خانواده عشایر در سکونتگاه‌هایی که پایین‌دست خودشون ساختند اقامت می‌کردند و رمه و گله رو مردان به تپه‌ها برای چرا می‌بردند و همونجا اتراق می‌کردند و به‌نوعی نوبت عوض می‌کردند، به خاطر همین اراضی اونجا پر بود از تک چادرهایی که یک خانواده به صورت محدود زندگی می‌کردند.

به گمانم اسم پسرخاله اصغر، خیبر بود. چندتا پسر شر و شیطون داشت که بیرون از خونه آتیش می سوزوندند، یک داماد معلم داشتند که جز افتخارات خانواده محسوب می‌شد و تا کلاس راهنمایی برای بچه‌های اونجا تدریس می‌کرد؛ ما رفتیم خونه خیبر، ویژگی خونه‎های که من دیدم وجود اتاق مهمان بود، که معمولاً با رخت خواب و پشتی پر میشه، بعضاً جهازی که برای دختر روهم تدارک می‌بینند در این اتاق میذارن تا تکمیل شه. قبل از ورود به خونه خیبر پسرش –یاسین- رو صدا کرد و بهش گفت:‌ «برو به خونه بگو مهمون داریم، کلید اتاق رو بده» و وقتی وارد اتاق شدیم به اونیکی پسرش که اسمش یادم نمیاد گفت: «برو بگو مامان عصرونه بیاره، غذا بیاره، دوغ بیاره» خوب ممانعت من و تعارف‌هایی که می‌کردم که کفایت نمی‌کرد و خیبر به‌شدت گله داشت که چرا اصغر زودتر نگفته حضور من رو اعلام نکرده و برای ناهار نیاورده. این عصرونه بود:

این نون رو صبح به صبح خودشون می‌پزند،  ماستی که خودشون می‌گیرند به‌علاوه یه سبزی خاصی به نام «گیذر (یا گِذر)» که طعم جدیدی داشت، این سبزی رو با مشقت از تپه‌های بالادست می آرند. دوغ محلی که طعم خاصی داره –و من کلاً نمی‌پسندم- اما با سبزی خشک‌شده ترکیب گیذر و کرفس کوهی. من کرفس هم دوست ندارم اما واقعاً محبوب بود اونجا، طعم دوغ هم یه چیز عجیبی بود! اون تخم‌مرغ با یه سبزی شبیه اسفناج –نه اسفناج- درست شده بود که واقعاً خوشمزه بود. اون ها معمولاً ترکیب ماست و نون هیفه رو یک وعده غذایی برای شام و یا عصرونه محسوب می‌کردند.

با خیبر راه افتادیم به سمت زمین‌های اطراف، می‌گفت یه سوم آب کشور از فلات همین زرد کوه تأمین میشه (زرد کوه اون کوه برفی انتهای عکسه) تعریف می‌کرد زمانی هاشمی رفسنجانی برای چشمه کوهرنگ اینجا اومده بود و لقب «سوئیس ایران» رو به اینجا داده، واقعاً هم زیبا، بکر و عجیب بود. هیچ صدایی جز وز وز باد نبود، آسمان آبی و هوای واقعاً خنکی که توی هر نفس انتهای شش‌ها رو قلقلک می‌داد. تیکه کلام خیبر «صحیح» بود، مثل ارسطور در پایتخت که تند و پشت سر هم می‎گفت.

عکس زیر پدر خیبره با لباس دبی. ساکت و صبور بود اما گله‌مند، مثلا ناراحت بود از این‌که هیچ جا از سردار اسعد و صمصام السطلنه نامی برده نمیشه، مصادره مشروطه رو شروع بدبختی این مملکت می‌دانست، واقعاً رنجور و سرد و گرم کشیده بود. آرامش داشت، سال‌هاست که توی این دشت و دمن عمر گذرانده بود و الان هم سرود رفتن می‌خواند و به پسرش می‌سپرد همین‌جاها خاکش کنند.

توی این ویدئو، خیبر در مورد یه غذای بختیاری توضیح می‌ده، اسم غذا یادم رفته، دکمه رکورد رو هم دیر زدم اسمش نیافتاده، به‌هرحال قشنگ توضیح می‌ده!

اصغر اومد دنبالم برای حرکت به سمت محل ایلات و عشایر خودشون، خسته از دعوا و مرافعه که پیش اومده بود به سمت چشمه عباس‌آباد رفتیم، خنک یه مسئله است، آب واقعاً یخ بود. الان در حال حرکت به سمت ایلاتشون بودیم که تک چادرهای عشایر واقعاً توجه جلب می‌کرد،  از دور یکی از چادرها که مشغول پختن نون بود رو به پیشنهاد اصغرآقا –ضعف کرده بود احتمالاً- تغییر مسیر دادیم. نون جالبی که لفه (یا هَفه) نام داره که خمیرهای از پیش آماده رو قبل از هر وعده سریع می‌پختند، خیلی راحت که با ماشین جلوی چادرشون رسیدیم قبل از پیاده شدن داد زدن و به برای خوردن نان تعارف کردند، مقداری نان خوردیم و مقداری بردیم.

خرابی ماشین و تعویض مقصد به خانه دایی موسی

ماشین اصغرآقا خراب شد. تا توی اون برهوت تعمیرگاه پیدا کنیم و ماشین‌رو ردیف کنیم، شب شد و سرد و ناچارا توی خیابون های نصفه نیمه‌ای که حتی چراغ هم نداشت باید زودتر به یه سرپناهی می‌رسیدیم، دیگر نمی دانستم از روی بدشانسی‎ام است یا چه چیزی که خوابیدن در چادر عشایر قسمتم نشد، مقصد رو منصرف شدیم و مسیر رو کوتاه کردیم به سمت خانه دایی اصغر، موسی! عکس زیر رو به روی تعمیرگاهه، میگفتن اون پشت ویلای فرمانداره! برام جالب بود که تعمیرگاهی دلخوش در نقطه ای که با زور توی نقشه پیدا میشه هنوز از این عکسایی که توش تفاوت یک بورژوازی و پرولتاریا به تصویر کشیده استفاده میکنه.

(پس نوشت: دوستی گفت این عکس‌ها تفاوت کسی که نسیه میده و کسی که نسیه نمیده رو تصویر کرده، یه مدت خیلی از دکان‌دارها برای فرار از نسیه همچین چیزهایی توی دکانشون می زدند.)

از مسیر هیچ چیز جز چاله و دست انداز نفهمیدم، تاریکی مطلق و بیراهه‌ای که نم‌یدانم کی از جاده جدا شد، از آن دور چند چراغ سو‌سو می‌زدند، بعد بیست دقیقه سراشیبی وحشت‌ناک به چندتا خانه رسیدیم، پیاده که شدم صدای یکی می‌آمد که شلوارپوشان داد می‌زد «کیه؟» و یک‌هو اصغر داد زد: «موآم، اصغر، چطوری موسی» پهنه دراز ستاره‌های که حقیقتاً شارپ بودند و احتمالاً می‌شد یک یالی از کهکشان راه شیری را دید، اهمال کردم و عکس نگرفتم، هرچند اگر هم با این گوشی خسته می‌گرفتم چیزی نمی‌افتاد. هدایت به سمت اتاق مهمان شدیم و آنجا بار و بنه پهن کردیم. موسی دایی جوان اصغر به استقبال ما آمد. بعد از خوش‌وبش و شرح ماوقع یهو از در داد زد چایی رو بذار. بسیار روی قضیه جوراب حساس بودند، اعتقاد داشتند که تا جوراب را در نیاوری خستی از تن در نمیره!

منتظر یه سینی چایی بودم مثل همه پذیرایی چایی‌ها، اما چنین صحنه‎ای اتفاق افتاد، به نوعی یک مراسم چای‌خوری و آداب خاص خودش بود که خیلی هم رویش حساس بودند. ابتدا منقل را هیزم بلوط که می‌گفت یک روزی سوزش و ماندگاری دارد، بار گذاشت و چنان قیف برعکسی گذاشت که گرما را متمرکز و به بالا هدایت کند.

در کنار این‌ها یک کتری از آب جوش بود که با آن لیوان‌ها و قوری را چارقلماخ (همچین اصطلاحی، برای شستن سرسری استکان چای به کار می‎رود) می‌کرد و بعد پساب را در سطل مذکور می‌ریخت، بعد چایی را به همراه چند  چیز دیگر –احتمالاً سبزی- را آبجوش ریخت در قوری و گذاشت بالای ذغال.  بعد فنجان‌های انصافاً باریک را –که از قصد باریک بود برای تجدید چایی-  پیش گذاشت و نبات سفت و قند را پیش آورد. چندین بار –برخلاف عادت و روابط نه چندان حسنه‌ام با چای- چایی نوشیدم که واقعاً خوب بود.

اینجا هم اتاق مهمانه و پر از رخت خواب، از چای که فارغ شدیم مشغول صحبت بودیم، مع الاسف بازاریابی شبکه‌ای تا آنجا هم رسیده بود و مقداری از گفتگو را به روشنگری من در مورد این موضوع گرفت تا بگویم چرا نه! (به زودی یه پستی می‎نویسم درمورد نحوه مقابله با بازاریابان شبکه‌ای و مغلطه‌هایی که انجام میدن و روش‌های گریز و رفتار بدون اتفاق دلخوری)

به خاطر عصرونه نسبتاً سنگینی که خورده بودم واقعاً آن‌قدر میل شام نداشتم، و کاملاً بدون تعارف می‌خواستم بدون شام بخوابم که نذاشتند! و بساط شام را آوردن، میان آن نان وسط دیس جوجه‌کبابی بود که طعم عجیبی داشت، مرغی تپلی که رنگ زرد عجیبی داشت و طعمی و بافت لذیذی که می‌گفت مرغ محلی است. یک نوع برنجی که با سبزی محلی‌های مختلفی که به همراه عدس پخته شده بود و خوشمزه بود اما مثل اینکه موسی خوشش نمی آمد و برنج سفید را خودش می‌خورد و آن را هم توصیه و تعارف می‌کرد، ماست مذکور و ترشی خیلی تندی که با ذائقه من واقعاً سازگار نبود. نوشابه هم که متاع نایابی بود ولی دوغ محلی را ترجیح دادم.

قصه شب،خواب و ناشتایی

بعد از شام دوباره چایی  خوردیم و موسی داستان عبدمَمدلَلَّری و خدابس را برایم تعریف کرد و آهنگ محزونش را باگوشی برایم گذاشت، اشکمان هم در این سفر بالاخره درآمد، خلاصه ماجرا این بود که عبدممدللری -دلاور بختیاری- خدابس، دختر زیبارویی را می‌بیند و عاشقش می‌شود و خانواده‌اش را برای خواستگاری نزد خانواده خدابس می‌فرستد، گویا پسر خوان نیز خدابس را می‌خواسته لذا برادران خدابس با ازدواج خدابس با عمدممد مخالفت می‌کنند،‌ اما خدابس هم خاطرخواه عبدممد شده بود که تصمیم می‌گیرند فرار کنند، شبی که عروس را پسر خان به چادر بیرون از دِه برده بود (طبق رسم عروسی عشایر) خدابس از پسرخان آب طلب می‌کند که پسر خان مجبور می‌شود به ده برگردد، در آن اثنا خدابس و عبدممد فرار می‌کنند و به دیار دیگری می‌گریزند، پس از چندماه مردم پیام می‌برند برایشان که خوان شما را بخشیده و بازگردید، بعد از بازگشت برادران خدابس خدابس را می‌کشند و عبدممد را هم نوچه‎های خوان و این چنین داستان عشق خدابس و عبدممدللری با خون به‌پایان می‌رسد. واقعاً غم انگیز بود.

بحث عجیب‌وغریب موسی واصغر بر سر زمین‌هایشان قوت گرفت و من هم چشم‌هایم سنگین شد، موسی که خستگی‌ام را دید رخت خواب را پهن کرد و دیگر ندانستم چه شد تا این که فردا با چنین صحنه‌ای بیدار شدم:

عشایر و روستایی‌ها که باید زود بخوابند، سحرخیز باشند؛ شب را به بذله گویی و ماهواره می‌گذرانند و صبح را تا دیروقت کش می‌دهند، صبح که برای شستن دست و صورت بیدار شدم، ساعت ۶ بود که دیدم با زنی از آن دور با دبه‌ای آب احتمالاً سنگین بر دوش که از چشمه برای چای صبح بود می‌آید. شرمنده شدم! آب دستشویی هم واقعا یخ بود به طوری که مقداری در دستم می ریختم تا گرم شود بعد استفاده کنم، دستم را هم دیگر اساس نمی‌کردم!

به مطالعه گذراندم تا موسی و اصغر بیدار شوند، زن موسی داد و بیدادی راه انداخت که موسی سراسیمه دبیت را پوشید و رفت آشپزخانه و با سفره و اسباب صبحانه آمد. نان داغ، شیر محلی و پنیری که واقعاً دلچسب بود و از همان چایی‌ها. موسی از دانشجوییم پرسید و گفت دختری داره که میخواد کنکور بده و از من مشورت خواست.

بعد از صبحانه، دختر خجالتی با گونه‌های کک و مکی اما زیبارو –که فراموش کردم اسمش را بپرسم- آمد، دو کلاس به خاطر این‌که پدرش نگذاشته بود به روستای دیگری برود برای تحصیل عقب‌مانده بود. توصیه کردم به مدارس شبانه‌روزی شهر برود و مجدانه برای کنکور تلاش کند،‌ زحمت‌های عجیب و کار طاقت‌فرسای مادرش را براش مثال زدم و اینکه اگر درس نخواند سرنوشت متفاوتی نخواهد داشت! مجله «زنان امروز» پیشم بود، به او هدیه کردم تا در مورد خودش و حقوقش بیشتر بداند، پدرش چشم‌غره رفت؛ امیدوارم که بخواند!

عزم بازگشت

جمعه انتخابات بود، با بالگرد برای گرفتن رأی آن جمع صندوق آورده بودند و در آن ده چند ده نفری، هرکسی مسئول کاری در صندوق‌ها بود، از اینجا به بعد برای رسیدن به چادرهای عشایر یک ساعت ماشین سواری در جاده‌ی خاکی و یک ساعتی نیز پیاده تپه نوردی دارد، اصغر شنبه شیفت بیمارستان داشت و شب باید باز می‌گشت و توصیه‌ام کرد قید آنجا بزنم، می‌گفت ماشین گیر نمی‌آید و احتمال این که گم بشوی بیشتر از آن است که به چادرهای عشایر برسی، با این دلسردی اصغر و بیم موسی از رفتن به سمت عشایر منصرف شدم و تصمیم گرفتم به شهرکرد بازگردم. موسی در عوض با زور می‎خواست برای ناهار نگهم دارد و بعد از ناهار چشمه و یخچال کوهرنگ را نشان بدهم که منصرف شدم. دیشب از چنین مسیری می آمدیم:

جمع‌وجور کردم و خداحافظی، موسی مرا تا دم جاده شوسه‎ای رساند آنجا باید دوباره شستم را در هوا می‌گرفتم، جنبنده‎ای رد نمی‌شد و مجبور بودم مسیر را پیاده تا گذری بروم، گویا مردم سرگرم تماشای بالگرد در پایین‌دست بودند که ماشینی رد نمی‌شد. بیست دقیقه‌ای به گمانم گذشت که از دور یک بیل مکانیکی آمد و برایم ترمز زد. تا به حال سوار هم‌چین رونده‌ای نشده بودم، به‌غایت عذاب بود اما به‌هرحال غنیمت:

واقعاً صدا به صدا نمی‌رسید، باید داد می‌زد تا می‌شنیدم و داد می‌زدم تا می‌شنید، طرفدار روحانی بود و به پارچه بنفش روی آینه بسته شده‌اش اشاره می‌کرد، می‌خواست بیل را بفروشد و برود دام بخرد، می‌گفت اعصابش حداقل این طوری راحت‌تر است. نامزد کرده بود اما می‌گفت جرات ندارم دست زنم را بگیرم ببرم از بی پولی.

من به سمت اول جاده فارسون پیاده شدم و کماکان شست در هوا که جوانی با سرنشین پیرش برایم ترمز زد، اسمش محمود بود، آخرین باز مانده از کسانی که موی پشت گردن می‎گذارند. می‌گفت کاش زودتر آشنا می‌شدیم می‌بردمت حسابی این طرف‌ها می‌گشتی، شماره‌اش را داد و گفت محمود کوهرنگ ذخیره کن و این بار آمدی اول زنگ بزن بر خودم. من آبشار کوهرنگ، چشمه کوهرنگ و یخچال نرفتم، میخواستم خودم را به اینترنت برسانم و طاقتم تمام شده بود، الان می‎فهمم چقدر وابستگی و دلبستگی به اینترنت دارم و مثل معتادی که اگر جیره‎اش نرسد، عصبی مزاج می شود، نه این که عصبی مزاج شوم، احساس می‎کردم اتفاق‎های هیجان‎انگیزی دارد در این فضا به وقوع می پیوندد و باید انتخابات را آنلاین رصد کنم تا در چند و چون ماجرا قرار بگیرم. از وقتی بازگشتم دارم درباره یک سوشال دیتاکس (Social Detox) سی روزه فکر می‎کنم برای کنترل و کم کردن این وابستگی، امری که شما هم باید در آن به من کمک کنید.

برگردیم به ماشین محمود، یک سیاست کلی که می‌توانید در هیچ هایک و هاستینگ بگیرید، دست پیش گرفتنه! اول که سوار می‌شوم بحث را می‌اندازم به این سمت که چقدر بختیاری‌ها مهمان‌نواز و با مرام هستند که برای کرایه مسافر نمی‌زنند، اگر تهران بود فلان بود و بهمان، به نوعی در مضیقه قرار دادن که رویش نشود برای کرایه درخواست کند.

الان به پمپ‌بنزین شهرکرد رسیده‌ام، شهر به آن پر جنب‌وجوشی به‌صورت عجیبی خلوت است، مسیر ترمینال را پی می‌گیرم تا ببینم چیز دندان‌گیری پیدا می‌کنم یا نه. هم برای شیراز اتوبوس هست و هم برای اصفهان، سفر به شیراز را به خودم قول می‎دهم و باز می گردم اصفهان، با اتوبوس خود را به انتهای اصفهان می‎رسانم. بعد از تمام شدن اصفهان دوباره کنار جاده ایستاده‌ام که پیکانی برایم ایستاد، از داخل ماشین دود خارج می‌شد! صندلی عقب هم نداشت، می‌گفت یک کم روغن‌سوزی داره و صندلی‌ها رو هم درآورده که بار بزنه، من رو تا میمه رسوند و خودش رفت.

در بیابان‌های میمه همین‌طور پیاده می‌روم که اتوبوسی بدون این که دست بلند کنم برایم ترمز زد، وی آی پی، کولر دار با صندلی‌های تخت شو که به‌اندازه کافی لاکچری بود!‌ چهل تومن تا تهران طلب کرد، ۲۵ تومن راضی‌اش کردم، در مخیله می‎گنجاندم که رای را تهران بدهم و از آنجا به قزوین راهی شوم که البته هزینه بیشتری بر من تحمیل می‎کرد. به هرحال اوقات با رفاهی را در اتوبوس گذراندم، اینترنت، مجله، چای، پذیرایی:

اتوبوس از سه راه سلفچگان به سمت قم و بعد تهران می‌رفت، حین راه، قید رأی دادن در تهران را زدم و سه راه سلفچگان پیاده شدم و با چانه‎زنی ده تومن دیگر پس گرفتم! اما یکی از پر چالش ترین مسیرهای سوار شدنم همین‌جا بود. عکس زیر:

قریب به نیم ساعت کسی سوارم نمی‎کرد، لنگان لنگان همین‌طور که شست در هوا می‌رفتم به دو راه ساوه و تفرش رسیدم و فهمیدم که چرا کسی سوارم نمی‌کند، اینجا جاده قدیم ساوه است و اکثراً ماشین‌هایی که از اینجا می‌آیند به قصد تفرش می‌روند و خوب به‌تبع ما رو با خودشون نمی برن! بالاخره دل یه تریلی دار تبریزی که بار آهن داشت، سوخت و من رو همونجا‎ها سوار کرد، نه تنها ساوه می‌رفت بلکه مسیر اصلی‌اش بوئین‌زهرا به سمت تبریز بود و خوب کور از خدا چی میخواد؟

اسمش تقی بود! (کاش اصناف راننده ماشین سنگین‌ها روی نام‎گذاری بچه هاشون خلاقیت و دقت بیشتری به خرج بدن)‌ تازه ازدواج کرده بود و یه بچه فسقلی داشت که هر نیم ساعت یه بار زنگ می‌زد و پدرش با شلوار کردی و سبیلی که ملاحظه می‌فرماید صدای آهنگ رو می‌آورد پایین و با لحن فوق بچگانه و لوسی با پسرش صحبت می‌کرد: «بابایییی! نه، نه، میاد بابا، بوپوشی توپوشی روپوشی بو بو گربون پسر نازوش بره» و خوب بعد تماس یه چشم‌غره هم به من می‌رفت و از زن و زندگی من می‌پرسید، (واقعاً انتظار ندارید که حرف‌های خودم رو اینجا بنوسیم؟ می دونید اکثراً!) از خاطره‌ی گیر افتادنش توی شلوغی تهران و جریمه‌اش گفت، از اینکه راه رو گم میکنه و از هرکسی می‎خواد که همراهش بیاد و مسیر رو نشونش بده کسی قبول نمیکنه! ماشین رو با باباش سه دانگ شریک بود و می‌گفت که قصد داره پاییز یه اسکانیا بخره، با تریلی طرفای ۴۰۰ تومن در می‌آمد.

بنز سواری و هنگامی که نیسان امدادخودرو فرشته نجات میشود!

از ساوه که رد شدیم، گفت میخواد بزنه بغل برای ناهار و نماز، جاده هم مقداری سربالایی داشت و واقعاً آروم می‌رفت، هوا هم گرم شده بود و به ذهنم رسید که پیاده شم یه ماشین دیه گیر بیارم. یه اصلی که خودم با تجربه بهش رسیدم:

«وقتی یه خودرویی داره شما رو میبره، باهاش برید، به بهانه اینکه کولر نداره، آروم می‌ره، خوش صبحت نیست، کچله سعی نکنید ماشین رو عوض کنید، مگر اینکه تهدیدی وجود داشته باشه، چون واقعاً معلوم نیست ماشین گیر بیاد»

ازش خواستم پیاده‎ام کنه و خوب یک ساعت کنار جاده ساوه بوئین‌زهرا (عکس بالا که سمت بوئین زهرا رو نشون میده) ایستادم تا ماشین بعدی رو سوارشم و تمام این یک ساعت که زیر آفتاب شر شر عرق می‌ریختم خودم رو لعنت می‌کردم تا این آقا با بنز تروتمیزش اومد:

اسمش محمد بود و از همون «بیا بالا»یی که گفت داد میزد که ترک باشه، در اون لحظه تنها کولر چیزی بود که می‌پرستیدم و صندلی نرمی که می‌شد توش فرو رفت، واقعاً نمی دونستم برای یک ساعتی که معطل شدم ناراحت باشم یا از این که این ماشین گیرم اومده و راننده خوبی داره، خوشحال. محمد برای اطراف تبریز بود و شمارش رو گرفتم که اگر مسیرم اون ور افتاد برم پیششون! بار پلاستیک (یه چیز عجیبی گفت درباره پلاستیکش که به دلیل اشاعه اکاذیب نشرش نمی‎دم) داشت از بندرعباس و مسیر طولانی‎ای رو توی راه بود، درباره تصادف و اتفاقات رانندگیش پرسیدم، گفت: «خدا رو شکر نه آدم زیر گرفتم، نه ماشین مردم رو خراب کردم، هیچ، بیمه رو هم استفاده نکردم، من راننده برتر بیمه آسیا شدم ها، پارسال بیر دانه ال سی دی بود چی بود برای تقدیر به هم دادن، امن و امان» (دیگه نگم؛ خودتون با لهجه ترکی به خونید)

محمد طرفدار روحانی بود و به هم نشون داد یه گروه توی وایبر (!) که ستاد مرکزی دکتر روحانی فعالیت داشتند، کلاً با دولت قبل میونه خوبی نداشت به خصوص رویانیان. می‌گفت: «این بی پدر، ورداشته هرچی کامیون چینی رو آورده ریخته تو جاده، دوبرابر از راننده جماعت پول گرفته، شیش ماه دیر تحویل داده، به خاک سیاه نشونده مرتیکه (..)» تعریف می‌کرد یه بار همین تریلی چینی‌ها که سر گردنه سیستان جلوی خودش قیچی کرده افتاده روی اتوبوس چهل نفر درجا مردن.

محمد کم حرف بود، فرصتی شد تا به امورات شخصی‌ام بپردازم، مطالعه می‌کردم که پرسید راننده‌ها چطور بودن، من هم یه دونه خوب یه دونه بد تعریف کردم که یهو دیدم دست کرده توی چیزی شبیه داشبورد، مدام این ور اون ور میکنه، داشت کم کم فرمون رو ول می‌کرد و من نگران تخفیف بیمه‌اش بودم که یه سجاده کوچک کشید بیرون، مهر لب پر و یه برگ دعای آل یاسین و پشتش هم دعا عظم البلاء گرفت و نشونم داد، گفت: «نه آقا محمد، ما اهل این کارا نیستیم، ما نماز میخونیم، ما روزه می‌گیریم، ما نون حلال می‌بریم، به خدا اینقدر خانوم دست بلند کردن براما، هیچ یه بار سوار نکردم» متعجب بودم از دفاعیه سفت و سختش و این که احتمالاً حرف من رو به خودش گرفته!

مسیر نسبتاً طولانی بود و کم کم خورشید داشت از دیدرس خارج می‌شد که من به میدون بوئین‌زهرا رسیدم، اندک روشنایی هم داشت به یغما می‌رفت و می‌دانستم به این راحتی‌ها ماشین گیر نمی‌آورم، به گمانم یک ربع به هفت پیاده و هشت و نیم سوار ماشین بعدی شدم، مسیر به سمت جاده قزوین از بوئین زهرا، مقداری بیابانی‎ست ولی چند قطعه زمین زیر کشت و تحت‌فشار آبیاری میشه و اون موقع هم وقت آبیاری بود، می‌تونست تجربه جالبی باشه اما ترجیح دادم کنار جاده وایستم و صفحه روشن موبایلم رو به سمت راننده‌هایی بگیرم که سر جنبان از کنارم به سرعت می‌گذشتند، خیلی سعی کردم صدای سگ‌های حتماً ولگردی که هنگام مغرب عو‎عوی غریبانه‌ای سر می‌دادند ناشنیده بگیرم اما نمی‌شد و روی آوردم به آهنگ گوش دادن و آواز خواندن و تلاش ناموفقی برای پنهان کردن ترس و استرسم که داشت جای نا امیدی در دلم باز می‌کرد.

دایره‌ای از کلمات و مهارتی که از نوشتن میدانم قدرت کافی برای بیان احساس من در آن لحظه را ندارند، نمی‌دانم چرا اما مغزم شروع کرد به مرور صحنه‌ها و خاطراتی که در حالت عادی یادآوری‌شان مشکل است، سعی می‌کردم آهسته و با عمق بیشتری نفس بکشم، تا الان دیدن ماشینی که چند جوان در آن رقصان و آوازخوان از جلویم ویراژ بدهند آن‌قدر آزاردهنده نبود.

مقداری که هوا تاریک‎تر شد، من هم در لبه‌ی جاده محو ‌شدم، تنها قوت قلب من، شارژ هشتاد و اندی درصدی و اچ پلاسی بود که از اینترنت داشتم و سعی می‌کردم با نگاه کردن به آن‌ها خودم را نبازم. یک پراید هاچ بک سفید، از این‌ها که فرز رانندگی می‌کنند و جست پایینی دارند برایم نور بالا زد و پنجاه متری جلوتر ایستاد، مشتاقانه و امیدوارانه تن خسته‌ام را دوان دوان به سمت پراید مذکور می‌کشاندم و در چندمتر آخر که دستم داشت به ماشین می‌رسد، گازش را گرفت و رفت. و از من انسانی رنجور در گرد و غباری آکنده ماند. غم عالم چمباته زد در دلم!‌

هیچ‌وقت در سفر نباید ناامید و دلسرد شد، حتی اگر مورد تهاجم راهزن‌ها قرار گرفتید، مقصد و مسیر به مزاجتان خوش نیامد و افسرده مشقت سفر شدید باز هم باید امید و شوق مسیرهای جذاب‌تر و مقصدهای دیدنی‌تر را در دل بپرورانید، مبادا سرزنش‌هایی بر ما چیره شود که در مشی مشقت‌بارمان خیال شک وارد کنیم و عطای چنین ماجراجویی‌هایی را به لقایشان ببخشیم. تمام دلهره، دلسردی و ناامیدی عالم وقتی که خیل عظیم خودروهایی که نه تنها سوار نمی‌کنند، بلکه چراغ می‌دهند و بوق می‎زنند و ریشخند در دل؛ بر آدم مستولی می‌شود. اعتراف می‌کنم در آن لحظه‌های واقعاً ترسناک که بیم نرسیدن به خانه داشتم مقداری دلسرد شدم.

چند راه‌حل داشتم، نخست تماس با خانواده یا دوستان برای آمدن به دنبال من از قزوین، دوم تماس با آژانس‌های واقع در خود بوئین‌زهرا و خرج اساسی و در نهایت سومین راه حل رفتن به سوله کارگاهی‌ آشنایی در بوئین‌زهرا و شب را اقامت گزیدن در اتاق سرایدار. اولی دست کم یک ساعت و نیم، دومی چهل تا شصت دقیقه، سومی با پای پیاده –که جز این نمی‌شد- یک ساعت، اولی زحمت بر دوش دیگران بود، دومی مشقت بر جیب تنگ و سومی سپردن جان به شغال و سگان گشنه و داشتم صحنه‌های تیکه پاره شده‌ام از تقلای حیوانات وحشی را تصور می‌کردم که یک نیسان امداد خودرو چند ده متری آن‌طرف‌تر نگاه داشت، نفهمیدم چطور تا ماشین دویدم در را که باز کردم از کائنات بابت این آقای نسبتاً خوش‌سیما که بعید است با نیسان امداد خودرو قصد شومی داشته باشد را در سر راه من گذاشته تشکر کردم. همین‌طوری داشتم سوار می‌شدم که راننده گفت: «ماشینت خراب‌شده؟» دلخوری‌ای در این سؤال حس می‌شد که عجز پاسخ من در راه مانده بر آن چیره شد، راننده گفت تا سر دوراهی الوند می‌برمت.

این‌قدر در نیسان خشک، بی‌روح، پر جست‌وخیز و نامطمئن این آقا راحت بودم که تمام دلخوری‌هایم را فراموش کردم و گوش جان سپردم به نواهای دل‌انگیزی که بند بند وجودم را به جنبش دعوت می‌کرد. سلیقه موسیقیایی عجیبی داشت! می‌توانید گوش دهید:

پیکان لکاته، خیابان سپه و هیچ جا خونه آدم نمیشه!

اینجا که پیاده شدم، تمدن وجود دارد، پمپ‌بنزین، چند دست‌فروش و تعدادی جوان به ظاهر شروری که با ضبط پرصدای خودرویشان حال می‌کنند. در این سفر هرجا که رفتم پیش‌تر از من حامد همایون رفته بود، چه در ستادهای روحانی چه اینجا در چند بیابان‎های الوند، همان حکایت مار و پونه است. اندک صبری کردم و پیکان لکاته‎ای برایم نگه داشت. هرچه از یک پیکان آرمانی می‌توانید تصور کنید، تصور کنید. اما داخل که نشستم دیدم از ضبط و باند خبری نیست، می‌گفت به علت آلودگی صوتی ماشین را خوابانده‌اند و دوازده تومان باند و تجهیزات را باز کرده‌اند، جوان بود از خاطره‌های شجاعانه (و به نظر من احمقانه‎اش) گفت. از دختر هایی که سوار کرده، از خبط‌هایی که کرده، از اهل همه چیز بودن و ژاپن رفتنش گفت و گفت تا رسیدیم خیابان سپه. حدس می زدم پول طلب کنه و از آنجا که رمقی برای مجادله نبود ساده ترین حربه که آن هم زدن خود به کوچه علی چپ هست را به کار گرفتم که گفت: «آقا پول ما رو نمیدی؟!» من هم که انگار تازه دوزاری ام افتاده باشد در حال بیرون کشیدن کیف پول پرسیدم مگر برای پول سوار کردی که گفت دو تومن می شود، ده تومنی داشتم بیخیال شد و رفت!‌

مشخص است که در آخر حوصله نوشتنم کم شده، اتفاق خاصی نیفتاد، در حوزه مسجد جامع رای دادم و به همراه پدر که در شهر بود به خانه برگشتم، الان هم که روزه امانم را گرفته و چشم هایم دیگر فرق نوشته را با زمینه سفیدش تشخیص نمی‎دهند، می‎خواهم نقطه‎ی آخر این سفرنامه را بگذارم و بگویم که دارم برای هیچهایک به باکو تمدید گذرنامه می‎کنم، برای ویزا باید سه ماه اعتبار داشته باشد که شوربختانه دوماه اعتبار دارد. سفرنامه بعدی آذربایجان خواهد بود، امیدوارم.

 

محمدحسین انصاری

بیستم خرداد ماه هزار و سیصد و نود و شش

8 Replies to “گزارش به خویشتن: اصفهان، شهرکرد و کوهرنگ”

  1. بعد از یک ساعت و بیست دقیقه مطالعه نان استاپ، از معدود زمان هاییه که در طول زندگی احساس میکنم حسادت در وجودم غلیان پیدا کرده.

    عالی بود و منتظر هیچهیک نامه های بعدیت هم هستم.

    1. محمدحسین انصاری says: پاسخ دادن

      خوبی کل این سفرها اینه که از لحظه «اراده» تا لحظه «به دست آوردن»ش٬ مسیر پیچیده‌ای وجود نداره٬ همه چیز منوط به بر اومدن از پس خودمونه!
      ممنونم که خوندی :)

  2. خطاب به اونایی که نخونده تا ته اسکرول کردن تا ببینن تش که چی باید عرض کنم که آقا بخونین پر از حس خوب بود و در کل مَشتی ?

    1. محمدحسین انصاری says: پاسخ دادن

      ممنونم صدرا :)

  3. فقط عکسا و فیلماش رو نگاه کردم. کاش نقشه کوهرنگ رومیذاشتی

    1. محمدحسین انصاری says: پاسخ دادن

      لطف کردی :)) ترمینال شهرکرد، به سمت جاده فارسون، به سمت کوهرنگ. چارمحال خیلی کوچیکه، گوگل مپ رو هم یه نگاه بیانداز ممرضا جان

  4. سلام

    شخصیت جالب و مثبتی دارید
    پیشنهاد میکنم حتما کتاب ” چرا دانش آموزان برای دانش آموزان ضعیف کارمیکنند ” رو اثر رابرت کیوساکی حتما بخونید .
    اگر دوست داشتید نتیجش رو منعکس کنید.

    1. محمدحسین انصاری says: پاسخ دادن

      سلام مهدی.
      کتاب رو به لیست کتاب هایی که باید بگیرم اضافه کردم،

      ممنونم ازت :)

پاسخ دهید